خیال نویس·۱ روز پیشدستخطدستخط ها حرف های بسیاری برای گفتن دارند، همان حرف هایی که نتوانستیم با چشم ها، دست ها، لمس ها و زبان ها بیان کنیم. همان حرف هایی که ترسیدیم…
مهدی مهدی زاده / قوے سیاه·۳ روز پیشدلنوشتهخستهام.از دنیا و آدمهایش.از فکرهایی که مثل خوره به جانم افتادهاند و لحظهای رهایم نمیکنند.از مردم این شهر که انگار جز منفعت، چیزی نمیف…
الف نوشته·۳ روز پیشنه مرده، نه زنده؛ معتاد به زندگی نباتیمن نمردهام، زندهام نیستم، اصراری به بودن نیست اما...
Amir babajani·۷ روز پیشکمی هم راجب گرمای سوزان تابستون حرف بزنیمبهنام آفرینندهٔ هستی نوشتن را آغاز میکنم؛ سلام Heat reminds us that endurance is learned, and that progr…
بداهه آمیز·۸ روز پیشمامان،چیزی شده؟(آبنبات خرد شده(۵))داستان اول:آبنبات خرد شدهچقدر دلتنگ بابا شدم.شاید اگر بود،آنقدر نگران مامان نمی شدم.مامان چند روزی هست که پشت تلفن داد می زند،جواب را نمی د…
بداهه آمیز·۹ روز پیشمردد در محبت دیدن( آبنبات خرد شده(۴))شاید بزرگ نشدم. همچنان در رویا سیر می کنم.آخه مامان گفته بود تو مرد کوچک خانه هستی اما اینطور نبود.احساس ترس دارم.دیگر مامان مراقب نیست.من…
بداهه آمیز·۱۰ روز پیشمعصومیت ترک خرده(آبنبات خرد شده(۳))می تونم از تمام قلبم بگم که خوشحالم که این خانواده را دارم.خانواده ای که همیشه به فکر من هستند.موفقیت من برایشان مهم است.فقط نمی دانم چرا ب…
بداهه آمیز·۱۱ روز پیشاین تصویر واقعیست؟(آبنبات خرد شده(۲))اگر قرار بود کل روز را بترسم،اصلا مدرسه را قبول نمی کردم.کل دلخوشی من بازی با اسباب بازی شکسته بود.البته قبلا سالم بود اما آنقدر غرق بازی م…
بداهه آمیز·۱۲ روز پیشسرآغاز زندگی مبهم(آبنبات خرد شده(۱))(خواننده عزیز،این داستان واقعی با کمی تغییرات خدمت شما عرضه می شود و امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید.)وقتی که ناراحت بودم یا حتی شاید هم از…