ویرگول
ورودثبت نام
[سرفه]
[سرفه]............
[سرفه]
[سرفه]
خواندن ۸ دقیقه·۱ ماه پیش

7 .. [جمجمه]

تولد شش سالگیت مبارک. از زمانی که خریدمت شش سالی گذشته. همونطور که میدونی من جز تو رفیقی ندارم. یعنی قبلا داشتم ولی خودت که در جریانی! فک کنم قبلا برات تعریف کردم؛ اولیش آریا بود که در حدود هشت سالگی سرطان گرفت و مرد. دومیش هم که خودت دیدی. علیرضا رو میگم که پارسال تصادف کرد. اونم چیزی نمونده بود بره تو هفده سالگی. یادمه میگفتی مرگ علیرضا خنده دار تره. آخه تمام خونوادشم مردن.. باهات موافقم. مرگ علیرضا خیلی خنده دار بود. یک روز با خانوادش رفت پیکنیک؛ یعنی خواست بره پیکنیک که یه تریلی از روشون رد شد. خواهرش الناز که دو سه سال ازش کوچیکتر بود حتی جنازش هم پیدا نشد. البته عملا پیدا شده! شنیدم گوشت و چربی بدنش مالیده بوده به اینور اونور و رفته قاطی اجساد دیگه. ولی میگفتن مهندس رفیعی و زنش دست در دست هم عین دو تا فرشته عاشق سرشون خورده جلوی داشبورد و هر دوتا ضربه مغزی شدن. مهندس که در جا مرد ولی خانم رفیعی رو بردن بیمارستان. یادمه چند باری کلید کردی برم بیمارستان عیادتش که هرجوری شده اون دم و دستگاها رو ازش جدا کنم تا بمیره. خیلی دلم میخواست ولی خودتم میدونی اون کارا مال فیلماست. خوشبختانه با وجود اونهمه خرت و پرتی که بهش وصل کرده بودن بازم مرد. خیلی شانس اورد. بنظرم وقتی این خبرو شنیدیم توی شادترین لحظه ی این سه چهار سال اخیر بودم. یادمه تو هم خیلی سر کیف اومدی. انصافا حق داشتیم. این دکترا و بیمارستانا نمیدونم چرا انقدر زور میزنن یارو زنده بمونه. یکی نیس بگه حالا گیریم نجاتش دادید! وقتی بگه بچه هام کجان میخوان چی بگن؟؟ بگن خب ببخشید دیگه؛ فقط لاشه تو و مهندس هنوز سر و شکلشون به آدمیزاد میبرد، شما رو که دراوردن ماشینو فرستادن بره کارواش که صندلی عقب لک نشه. آخه نمیشه پسمونده جنازه دو تا بچه رو با دست تمیزش کرد. به هرحال ما تموم تلاشمونو کردیم نجاتت بدیم تا بیست سی سال آینده رو تو کثافت خودت بلولی و در نهایت با یه تاخیر کوچولو بری زیر خاک به اونا ملحق شی... با این اوصاف، مردن بهترین گزینه بود. تازه اونم مثل بقیه نفهمید چی شده آخه آدما تا هستن که نمردن! موقعی هم که بمیرن دیگه نیستن. ادما که نمیمیرن! اونا فقط متولد میشن! بعدش یه مدت که بگذره، این جنازه هان که در اثر سکوت آدما متولد میشن. آدمایی که دیگه قرار نیست حرف بزنن.

اگه درست یادم باشه، دقیقا شش سال پیش، در 25 مرداد ماه خریدمت. یادمه گرون نبودی. راستشو بخوای یادم نیست قیمتت چقدر بود ولی تا دیدمت به خودم گفتم باید یکی از اینا داشته باشم. اوردمت خونمون. گذاشتمت توی اتاقم. البته باید بگم گذاشتمت توی بهترین جای اتاقم. اگه یادت باشه خونه ی قبلیمون سه تا اتاق داشت. در ورودی درست وسط سالن پذیرایی باز میشد. سمت چپ پذیرایی میخورد به اتاق بزرگه که مال مامان و بابام بود. سمت راست هم باز یه اتاق دیگه داشتیم که وقتی مهمونا میومدن معمولا میشستن اونجا؛ راستی یه تلویزیون هم داشت و بخاطر همین بود که بهش اتاق تلویزیون میگفتیم؛ اما سالن پذیرایی L مانند خونه در انتهاش یه اتاق دیگه هم داشت! اتاقی که مال من و تو بود، فقط مال ما دو تا! انصافا قبول دارم دکوراسیون اتاقم افتضاح بود یا بهتره بگیم اصلا دکوراسیون نداشت! ولی لااقل بالای تختم یه تابلوی خوشگل زده بودم ، یه نقاشی درجه یک از یه نقاش معروف. البته نمیدونم نقاشش معروف بوده یا نه ولی چون بابام گفت نقاشی قشنگیه با خودم گفتم خوب لابد گرونم هست و از اونجایی که قیمت یه نقاشی رو شهرت خالقش تعیین میکنه(یه جایی شنیده بودم لابد!) احتمال میدادم کسی که درستش کرده حتما تو کار خودش شهرت داشته. کم ترین کاری که از دستم برمیومد این بود که یه میز بزارم پایین تخت، تو رو هم بزارم روش که نزدیک تابلوعه باشی.

یادمه فرداش که مامانم اومد تو اتاق گفت چرا بازم رفتی پولتو دادی این آت و آشغالا..؟ ناراحت که نشدم. خودت میدونی من کلا دو تا حالت دارم؛ اکثر وقتا خودمم نمیدونم چجوریم که قرار شد بهش بگیم حالت عادی، و گاهی اوقات حتی نمیتونم حدس بزنم چجوری به نظر میام! که تو پیشنهاد دادی اسمشو بزاریم عصبانیت. فک کنم اونموقع "عصبانی" شدم. البته مامانم همچین حرف عجیبیم نزد. اخه یهو دید میز عسلی آشپزخونه رو برداشتم بردم تو اتاقم و یه جمجمه تزئینی بزرگ هم گذاشتم روش! الان که فکر میکنم میبینم تازه میتونست واکنش بدتری هم داشته باشه. شانس اوردیم رفیق!

ما خیلی خوب حرف همو میفهمیم. البته تو خیلی راجب خودت حرف نمیزنی ولی دمت گرم که حرفامو میفهمی! یا بهتره بگم فکرامو چون معمولا خیلی خوشت نمیاد کسی این سکوت ناب اتاقمون رو بشکنه؛ حتی خودمون! ولی اینجوری خیلی حال نمیده؛ چون من یکی که نمیتونم فک نکنم؛ یا به عبارتی نمیخوام که نتونم فکر کنم؛ یا به عبارتی دیگه نمیتونم بخوام که نتونم فک کنم؛ یا به بیان دیگه...اه!..؛ در کل میخوام بگم که، میخوام بگم...ولش کن یادم رفت..

از زمانی که خریدمت (و این تاریخ رو به عنوان تولدت در نظر گرفتیم) خیلی باهم وقت گذروندیم. اوایل حس میکردم زیاد با چیزی حال نمیکنی. یه بار یه فرچه ای رو تا ته کردم تو یدونه سطل رنگ سیاه؛ بعدش بوم نقاشیمو کامل سیاهش کردم.(واقعا چرا؟) حس کردم خوشت اومده. این شد که از اونموقع یکی از تفریحای مشترکمون خیره شدن به اون قاب سراسر سیاه بود. چشامون زیاد تکون نمیخوردن؛ فکرامون، خیالامون، تخیلاتمون، حسمون، حافظمون و...اصلا وجودمون، نفسامون..اینا چرا باید مهم میبود؟ اصل کار چشامون بود؛ بی حرکت بی حرکت! البته بعضا پلک هام یه مزاحمتی برای این سکون دل انگیز ایجاد میکردن ولی پلک زدن هم نمیتونست لذت خیره شدن به سیاهی تابلو رو ازم بگیره. تو البته لذت بیشتری میبردی(لابد!) آخه حتی هیچ پلکی ام نداشتی. راحت راحت! خیره خیره...

هیچ کدوم نتونستیم کنار بذاریمش!..ساکت موندن رو میگم. دیگه باید ساکت "میموندیم". تو مشکلی نداشتی ولی من به محض اینکه حرف میزدم، بعدش مجبور بودم ساکت "بشم". "شدن" لذت "موندن" رو نداشت. ساکت موندن جالب تر از ساکت شدن بود. آدم وقتی ساکت میموند ذوب میشد، قلقلکش میمومد، میخواست حرف بزنه، شادی کنه یا اشک بریزه ولی بجای همه اینا ساکت "میموند".بعدش یه کم که زمان میگذشت، مثلا سه چهار دقیقه یا سه چهار ساعت یا سه چهار روز یا سه چهار هفته یا سه چهار ماه یا سه چهار سال یا سه چهار قرن(معمولا بیشتر از اینها طول نمیکشه) همه اون اشکها و حرفها و فکرها و کوشش ها و لرزش ها و جنبش ها و رمبش ها و خارش ها و تنش ها یکهو تبخیر میشدن؛ آدم یه دلپیچه بدی میگرفت که دردش خیلی لذت داشت. نمیفهمیدم چرا؛ یا به عبارتی نمیتونستم بخوام که بفهمم چرا؛ شاید هم نمیخواستم بتونم که بفه... بیخیالش! خلاصه یه لذتی چیزی داشت(حالا هرجوری!) که واقعا کیف میداد.. من که اینجوری میشدم؛ فرض میکنیم تو هم خوشت میومد...

امشب تولد شش سالگیته. امیدوارم الان بیدار باشی؛ آخه تا اونجایی که میدونم حتی وقتی که خوابی، این چشمای درشت قشنگت بازن(جمجمه ها اصلا چشم ندارن!) و خب تشخیص خواب و بیداریت سخت میشه.. فرض میگیرم بیداری:

خواستم بگم اولا یه کیک دوقلو خریدم؛ یدونش رو به افتخار تولد تو میخورم، و بعدیشم به افتخار تولد خودم که دو سه هفته دیگست(به هر حال تو که جمجمه ای!و نمیتونی چیزی بخوری..)

بعدشم تعجب نکن!؛ میدونم که میدونی از تولد گرفتن خوشم نمیاد!.. ولی این فرق داره؛ قراره n+1 سالم بشه! یعنی احتمالا قراره اوضاع بیریخت تر شه.(اینجوری که مردم میگن!)

فک کنم الان در حالت "معمولیم" نیستم. فک کنم الان تو اون یکی حالتم؛ تو وضعیت "عصبانی".(کلا دو تا حالت دارم دیگه!)...ظاهرا انسان ها اسمشو گذاشتن "اضطراب". البته نمیدونم کی اینطوری صداش میزنن ولی مثل اینکه در این شرایط خاص اسمش "اضطراب" میشه. هرچند ترجیح میدم همون "عصبانیت" رو بگیم..

خواستم بگم اگه یه موقع به سرت زد حرف بزنی، درگیر بشی ، تکون بخوری یا هر واکنش دیگه ای نشون بدی، خلاصه اگه خواستی زندگی کنی، "مضطرب" نباش! من اینجام؛ من اینجام تا با هم به تابلوی سیاهمون خیره شیم، من اینجام تا بازم باهم ساکت بمونیم، من اینجام تا انکار کنیم، من اینجام که درگیر حرکت نشیم، من اینجام تا گم نشیم، تا به افتخار تک تک لحظه های زوالمون خفه خون بگیریم،، در ثانیه ثانیه سقوطمون جیک نزنیم، اینجام تا نفس نکشیم! گرچه اگه درگیر هم بشیم، حرکت هم کنیم ، سرمون هم گیج بره ، حتی زندگی هم که کنیم بازم تفاوتی نمیکنه! زمان که بگذره، هر جایی که باشیم، برمیگردیم و ساکت "میشیم". حالا نفس کشیدنمون میخواد سه چهار دقیقه طول بکشه، میخواد سه چهار ساعت ، میخواد سه چهار روز، میخواد سه چهار هفته یا سه چهار ماه یا سه چهار سال یا سه چهار قرن. آخرش برمیگردیم؛ ساکت "میشیم" و ساکت "میمونیم".تابلو سیاه رو به خاطر داشته باش. من اینجام که یادت نره. هرچند اگه فراموش کردی هم مهم نیست... آخرش برمیگردیم، خیره میشیم، دلپیچه میگیریم، لذت میبریم...

در ضمن ببخشید راجب تولدت نوشتم. ببخشید نوشتم و سکوتمون رو بهم زدم. خبری از پیش نویس و پس نویس و این مسخره بازیا هم نیست؛ یه ذره دیگه تحمل کنی تمومه..

و در پایان بگم: حالا که جشن تولدت به ناخوبی(؟) و ناخوشی برگزار شد، بیا ساکت شیم؛ البته تو که اصولا ساکت "هستی و میمونی".پس من ساکت "میشم" و تا مدتی ساکت "میمونم". البته اگه بتونم ساکت بمونم، اگه بخوام که بتونم ساکت بمونم...

نمی‌دانم، هرگز نخواهم دانست، در سکوت نمی‌توان دانست، باید ادامه بدهی، نمی‌توانم ادامه بدهم، ادامه خواهم داد. (ساموئل بکت)

از طرفِ سرفه

اثری از پل سزان
اثری از پل سزان

متن
۶۵
۰
[سرفه]
[سرفه]
............
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید