یواش، هوا، حل؛ یه جای کار میلنگه..
باید یه صندلی بیارم بزارم توی این بالکنِ مزخرفِ سه چهار متری..
البته کوچه رو میشه نگاهش کرد. خوب میشه دیدش. ولی آدماش..
خب آدما دارن یواش یواش جلو چشمم حل میشن تو هوا. آخه هیچ ترفند و تکنیک و تمرینی برای نجاتِ من نیست..؟شایدم خوب بود جایِ «آخه» بگم «چرا» ..
نمیدونم. چونکه از خودم میپرسمش..و خب آخه خودم کیه. من کیه که تو هر جمله ای میره اون لا لو ها قایم میشه و با درک اول شخص ما آدما یا دست کم خودِ من، اونقدر بازی میکنه که مث یه سیا مستِ عاصی گیج بشم..؟ همین جمله ی قبلی خودش یه نمونه! درکِ اول شخصِ من.. تکرارش میکنم و دوباره هی فکر، واکاوی، رو به رو شدن با من؛ من هایی که از اینور و اونور کشم میدن و از دو طرف یهو ول میکنن تا از هر چهار گوشه این اتاق کوچولو، حدود دو سه تا از انواع و اقسامِ خود ها و خویشتن هام عین کش پلاستیکی فرق سرم که چه عرض کنم، دهنم رو عنایت کنن..
و خب تنها چیزی که یادمه اینه که یجای کار میلنگه.. همین سوالی که قبل تر از خودم کردم، همین لغتِ نجات؛یا مثلا همین شرحی که چند خطِ پیش، درباره ی حل شدن آدما نوشتم.. همین یواشیِ ترش و تیز و کدر..
انگار که یه «چیزی» با تجاوز به حریم ذهنم، داره ماهیتش رو به هاله ای متشکل از کمی هوا و یک یا دو عدد سوزنِ شل تغییر میده.. نمیتونم درست وصفش کنم.. میفهمی..؟ آییی..
پاهامو هی منقبض می کنم و در همین حین، یه نوعی حس یا شاید هم اصلا مقوله ای به کل ناشناخته،(که البته بازم مجبورم برای بیان کردنش بهش بگم حس، _درست مثِ همین حالا_) ، با تحمیلِ یه سبکی شدیدا خارش آور منو وادار میکنه به زار زدن برای یه مدت طولانی و همچنین تعداد زیادی جیغ ریز و صامت و متنوع... متنوع در طعم.. هه.. هه هه..
بنظرم بدنمو از هم وا کنم، نه..؟ شدم عین آبکش! یه جای کار میلنگه خلاصه..
سوزن سوزن شدن میدونی چیه تو..؟ خوبه، چون خودمم نمیدونم احتمالا! پس یه جور میگم که دو تاییمون بفهمیم.. فقط قبلش یه نکته ای ؛ وَ اونم اینکه هر وقت دیدی"چیزا" شروع به حل شدن کردن، هر جوری شده منو نجات بده.. حل شدن و نجات و اینا رو هم که همه رو همون اولا بهت توضیح دادم.. پس خیالم راحت باشه دیگه.. ها؟ باشه!؟ کوشی پس..؟ خب؛
ماجراش بنظرم عبارت از اینه که:
سوزن سوزن شدنِ یه چیزیه حوالی گیجگاهم که نمیدونم چیه و حتی نمیدونم وقتی اصلا ندونیم یه چیزی چیه یا کیه، خب چطور اون چیز اساسا هستش که بعد بخوایم چیستی و ماهیتش رو دریابیم.. و بهتر نیست در پرسش قبلی "چطور" رو با"چرا" عوض کنیم؟ ولی با این کار فقط یه پرسش جدید به مجموعه قبلی اضافه میشه.. نباید بشه؟ نباید خودمو به قصد ثبات و نجات از یک وحشتِ نامعین و شاید هم بی ماهیت یا غریب، اونقدر توی این لایه های آبنباتیِ هیپنوتیزم کنندهٔ نام ناپذیر بپیچونم که سی پی یوِ اصلِ کاریم، هر خری که هست بالاخره آروم و بی صدا این اتاقِ کوچولوی سادیستیِ حوالیِ سرمو ول کنه به امون خدا یا داروین و بعدش هم بدون گیر کردن توی صد ها تناقض منطقی ای که همین الان به سرم حمله ور شدن، بتونه منو هر طوری که شده ببره تو خاک گور یا هر خراب شده ای که قراره بعدِ مرگم جام اونجا باشه..؟
اما.. اما آخه این یعنی خودم به جونم قصد کنم؟ ولی با یه سری سوالِ دومینو وارِ انتزاعی آخه؟ تازشم این ماجرای "خودم" مگه خودش تا همین چند لحظه پیش یا بهتر بگم_چند خطِ پیش_ یه مشکل انگل وار محسوب نمیشد؟ حالا این خودِ از خود بی خودِ وامونده که حتی خودِ حالِ حاضرم هم نمیدونه یا نمیتونه بدونه که چرا (یا چطور) روش حساب کرده و اصلا به چه حقی وجودشو فرض گرفته، خبرِ مرگش قراره به خودش _ که یکی از خودِ خود های من محسوب میشد، _ قصد کنه؟ اونم اینجوری!؟
هه! فک کن "من" یه سی پی یو باشه که بخواد وَ بخواد که بخواد وَ بخواد بدونه که میتونه بخواد وَ بتونه اینجا نَمونه که بشینه وُ فرمونو بِرونه و فلان و بهمان و بیسار، که دستِ آخری من رو از من نجات بده. به عبارتی خودش از دست خودش-که یحتمل خودم باشم- بپره و بره جایی که فقط خودش باشه، یعنی همونجایی که فقط "من" باشه و در عوض من رو ببره قبرستون.. ولی اینجوری که من هنوز خودِ منه! نه..؟ عجب.. پس اگه قراره"بودن" بیخیالِ بودنم بشه بایستی خودش پاشه بیاد سرِ قبرم.. خب خودش که منم، وَ منم که منم! وَ در این صورت بازم منم و من و آخ...
خدا جدا یه کمدینِ باهوشه مگه نه؟ یه شومنِ خوشگل با یه قیافیه غمگین که عادت داره هر شنبه شب وسواسشو با یه سی پی یوِ داغ و سکسی ارضا کنه. پس یعنی خدا یه سی پی یو یِ س.ک.س.ی.ه ؟؟؟ یا این یا..
پناه بر من،، خدا چی داره میگه..؟ چیز یعنی..منظورم"من" بود نه خدا..شرمنده..
ولی راستی، وقتی اینجوریه، اگه و تنها اگه من خودارضایی کنم، آیا تو میتونی به طرزِ یقینی ادعا کنی که من خدا نیستم؟! ببین:
در واقع بیا فرض کنیم این منم که منِ مربوط بهم میتونه با سی پی یوِ خودش که به عبارتی خودش - وَ در نتیجه خودم-میشه، ور بره (برم).. حالا سوال اینه که اگه هر شنبه، منو در حال خودارضایی ببینی، حاضری با اعلامِ خداوندگاریِ من، به طور ضمنی پوزیتیویست بودن خودتو بپذیری؟ ها؟ غیرِ اینه؟ اوهوی! گوشِت با منه؟ اوهوی..

پ.ن:" آیا با حس هولناک ذوب شدن آشنایید؟ احساس محو شدن در رودخانه ای جاری که در آن «خود» با انحلال جسمانی، باطل میشود؟ هر آنچه در شما صلب و استوار است در سیالتی فرساینده ذوب میشود و تنها سرتان باقی می ماند..."
Emil Cioran. On the heights of despair. 1934