شعر از رسول یونان
گوینده: کیهان ابراهیمی
ما چهار دیوانه بودیم
در کابوس هایی مربعی شکل
و آرزویمان
بر آمدن آفتاب در نیمه شب بود ...
خورشید خون آلود را
از گلوی خروس ها
بیرون کشیدیم و
به خیابانها زدیم
در خیابانها
گل های پلاستیکی به ما دادند
ما احمقانه عاشق شدیم و
صادقانه خیانت کردیم
و این گونه شد
که قصه ی ما بر سر زبان ها افتاد .
عشق را
بدون بزک می خواستیم
دنیا را بدون تفنگ
روی دیوارهای سیاه
گل سرخ نقاشی کردیم
رهگذران به ما خندیدند
به ما خندیدند رهگذران
ما فقط نگاه کردیم
جاده ها
دور شهر گره خورده بودند
در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم :
"قطاری که نتواند ما را از اینجا ببرد
قطار نیست "
ما چهار دیوانه بودیم
ما چهار قطره اشک بودیم
دنیا ما را گریه کرده بود ...
رقصیدیم در نور ماه
" - خب ما دیوانه بودیم "
در نور ماه رقصیدیم
و شهر دور سرمان چرخید
ناگهان سوت پاسبان ها
جشن فقیرانه ی ما را نقطه چین کرد
ترسیدیم
گوشه ای کز کردیم
کمی بعد ٬ سپورها آمدند
ما را همراه برگ های خشک و
ته مانده های شب جارو کردند
ما چهار آشغال بودیم
ما را دور ریختند
اما شهر تمیز نشد .
ما چهار دیوانه بودیم
دیوانه ی اول
اهل " ناگرگ " بود
دیوانه ی دوم
اهل " آکن "
دیوانه ی سوم اهل " دور گنل "
و من دیوانه ی چهارم
اهل " جوست " بودم
شهری در جوار روستای " ساملا "
دروغ گفتم ما اهل هیچ کجا نبودیم
ما اهل دیوانگی بودیم
شام را در لیسبن می خوردیم
صبحانه را در توکیو
چون روزها بیدار بودیم و
خواب نمیدیدیم
از ناهار خبری نبود .
ما چهار دیوانه بودیم
و زندگی ما
یک پیاده روی غم انگیز
در تونلی مجهول بود .
(از شعر بلند " پیاده روی در تونل " رسول یونان)

پ.ن: دکلمه شعر، منتشر شده در "مجله ویدئویی مشوش"
پ.ن2: خون میچکد..