ویرگول
ورودثبت نام
[سرفه]
[سرفه]............
[سرفه]
[سرفه]
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

5 .. [تأملاتِ غریزی]

کاغذم، تکه ؛ ذره بینم، خاک ؛ خالیِ خالِ خاکستر، به ریشه های سرم ..

بینشم را همه تیز بودی. خمیرِ تبلورِ شیشه ای به عمودِ بزاقگاه میماندم.

آخر چگونه نالیده ام چرا تو بگو..

در کهولت اهل قبور، مالیده بوده نبودِ تنم ،

به توان دو تاب میخورد بدنم تو را به تنور شکنجه ای مبهم ،

که بگو تو بازگو؛ ای سپیده قو بشنو!

بشنو دوش، باز و تابِ مریضِ مرزِ هستیِ خود به امور نصف شبی در آب ،

یا عبور نور الهیِ سینه ات کفِ دست، تنگ آمد.

حرامِ بندگانِ خدا بوده سینه ات لابد،

که داده حضرت حق، راز ، دو مرتبه اش را سفید و سفید و سفید ...

بازیِ روزگار، انگشتِ ادعایِ عشقِ مرا ،

چرا به نیازِ رازِ سینهٔ نسبتا عارفانه ات،

به مُهر تنانه ات ، رضایِ سجده نداد و ندارمت که دریغ..

راز سینه ات،

مکیدنش وصالِ نورِ خدا بود و عشق و حال و هوا

وَ یحتمل که هوس..

نشد به جماعت بخوانم این نماز.

حیفِ هر دو مهر مرمری ات، و یگانگی ات.؛

یگانه مرکز ثقل پر طراوتِ پاهات،

سوراخِ سفیدِ اواسطِ سجاده ات به شکم،

که سجده ندید و بوسه نخورد و ناله نکرد؛

نو بود و تازه ماند و تشنه به اوهامِ "تر شدن" چه حیف..!

سرور و قافیه ها به مصدر و مستتر به قدوم..

علومِ حدیثِ رقص تو را به جز آخر از مجاز و عاشقانه ها،

مجوز عاجزانه و استعاره ها،

چه حاصلی به غیر لَه لَه خشکِ من از بیانِ لختی و لعلِ داغِ زنانه ات ،

وَ چه سود؟

شعر بنده ز فقدانِ بوسه ات ، ریده حقیقتا به ریتم ، بریده از رزونانس،

پلان و پرسوناژ و پوسیده کاغذِ آرت ..

آخ..

از بس که هفتِ هنر دوباره لیسیدم،

به کل پلاسیدم!

ز بهر جَلَق جُلوق ها، ترق تروق ها، مدام ، مالیدم ..

ژولیده مو شدم از بی قراری ات باری..!

آشفته شعرِ پستِ پورنو مدرنِ مرا چه کار آخر؟

لبت خواستم ، همین و بس..

لاکن همین لب از قرون هفت و هشت پیشا تولدم،

هماره حرام است و بود و خواهد گشت، منتها،

شب ها که موسیو محتسب مست می کند ،

سوارِ بر ونِ دم سیاهِ وحشی اش،

گشت می زند همه جا ! ؛ وَ خب ..

می گیرد و میگَشتد ؛ می گَردد و میمُشتد ..

به فرض محال اما،

زندان اگر نرفتم و شلاق اگر نخوردی تو پس بیا وُ استخاره نکن،

بوسه را بده بر لپم یواش و کمی کنارتر ،

غنچه را شکوفه نما ..

بدان که بوسه با زبان خیس میچسبد ...

پ.ن :

این پدیدۀ غریبی که آن را عشق می‌نامیم، موقعیت میل جنسی را از مرکز خودآگاه ما جابه‌جا می‌کند. معشوق، با وسواسی تطهیرشده، هاله‌ای استعلایی و صمیمی می‌یابد که رابطۀ جنسی را اگر نه به‌واقع، دست‌کم از نظر ذهنی، به حاشیه می‌راند. هیچ عشق معنوی بین دو جنس مخالف درکار نیست، تنها تحول تمایلات نفسانی است که از طریق آن معشوق آن‌چنان خود را با عاشق یگانه می‌نمایاند که توهمی از معنویت می‌آفریند.. _ چ.امیل *

شعر
۳۷
۰
[سرفه]
[سرفه]
............
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید