کنار پنجره نشسته ام. باد سرد به چهره ام میزند.
دیروقت است. به گمانم امشب مهتاب خواب مانده.
خورشید که غروب کرد شیفتش را به چراغ کوچه مان سپرد . بی نوا چند ماهی است خراب شده . بیش از آنکه روشن کند یادآوار ظلمت محله مان است.
ساعتم را نگاه میکنم.
ساختمان های بی بنیه خاطراتم پودر میشوند.
تصورم از دیروز و امروز پرت میشود به فردا.
فردا آنچنان تصویر خاصی ندارد. فردای امروزم شکل امروز است و امروزم شکل دیروز.
امروز فردای دیروزم است همچنان که دیروز فرداست.
امروز برایم مقدس نیست.
امروز که آفتاب عاشق نیست .آسمان ابی نیست. امروز ابرها دوباره دروغ می گویند.
امروز پرنده ها تظاهر میکنند. هیچ کدامشان پر نکشیده، هیچ پرنده ای به پرواز نبوده .
امروز آینه ها نشانم نمیدهند.
امروز دوباره شرمگینند. دیدمشان چگونه می نگرند و میگریند و نمی یابند . بارها و بارها در امروز های گوناگون دیدمشان .
فریاد میزدند کاش میشد خود را تکه تکه کنند. من این چنین شنیدم.
امروز که باران نمی آید فقط شاید این زمین خشک ،خیس شود .
امروز گیاهان نمی رویند. مجبورند دراز تر شوند. اگر قد نکشند چه کنند..
امروز که چیزی نمیشود .
امروز که چیزی به چیز دیگر تبدیل نمیشود.
خلاصه امروز که قرار نیست باشم! امروز هم دلیل به اصطلاح بودنم زخم های دیروز است.
قرار نیست بدون این کثافات وجود داشته باشم. زخم های امروزم نیازمند همان کسی هستند که دیروز مالکشان بود.
زخم هایم والدین می خواهند. فرزندانم شده اند
دیگر از از افتاب محبت نمی خواهم همین اندک نور از سرم زیادیست.
دیگر از پرنده ها انتظار شکوه ندارم. زندگیشان به خودشان مربوط است.
دیگر درون آینه ها دنبال خودم نمی گردم . نه چنین جنایتی نمی کنم!
میترسم در طول اینهمه امروزی که در این چندساله گذشت، تصویرم شبیه فراموشی هایم شده باشد .
شبیه تصوارت آلوده و چندپاره ام .
تجسم سخنان خودفریبانه ام.
تجسم تعاریف محقرانه ام.
دیگر از هیچ معیار و اراده ای سخن نخواهم گفت .
قالب ها را دگرگون خواهم کرد.
آنقدر با خودم مجادله میکنم تا خودم را با خودم اشتباه بگیرم.
نباید میان من و درد من تمایز قائل شد.
من فراموش نکرده ام من خود فراموشی ام.
من درد نمی کشم! من خود دردم.
من دروغ نمیگویم من دروغم.
من آشوب نمی کنم من آشوبم.
منحرف نمیشوم من خودم انحرافم.
من جایی نمیروم من خود رفتن هستم.
من گیج نمیشوم.. گیج میشوم..
آنقدر میپیچم که مستقیم باشم.
آنقدر شک می کنم که مطمئن باشم.
آنقدر مطمئنم که شک کنم.
آنقدر تشنه ام که خشم بنوشم. آنقدر سیرم که ملال بالا بیاورم.
آنقدر بدم که خوب باشم. آنقدر بی اراده ام که مستحکم شوم.
من اشتباه نمیکنم من خودم یک اشتباهم.
من انکار نمیکنم من خود انکارم.
من نامم را انسان نمینهم من انسانم.

پ.ن :
من از همهچیز ناخشنودم. اگر خدایم میکردند، در جا استعفا میکردم و اگر جهان فقط من بودم، خودم را پارهپاره میکردم، تکهتکه میشدم و ناپدید.. _ چ.امیل*