
آقاجان شریف بود و رئوف.این را من نمی گویم،هر کس که او را می شناخت، او را اینگونه توصیف می کند.او کم حرف می زد یا حداقل حرفهایش را کمتر به زبان می اورد.همیشه انگار فکرش مشغول بود و به چیزی فکر می کرد.دوستان کمی داشت ولی دوستی اش با همان دوستان اندکش عمیق بود و واقعی.درونگرا بود و بسیار احساساتی.کودک بودم،اما خوب یادم می آید که هر بار، تصویر سران نظام اسلامی را توی تلویزیون می دید یا حرف و نقل قول آنها را می شنید؛ دندانهایش را از عصبانیت روی هم فشار می داد و رنگ رخش کبود می شد و سرش را پایین می انداخت.من یقین دارم آقا جان آنقدری شریف بود که حتی توی دلش هم به آن ها ناسزا نمی گفت.
آقا جان از نظر اطرافیان ضد انقلاب بود.چون عکسهای محمد رضا شاه را هنوز داشت.پولهای کاغذی و سکه های آن دوره برایش ارزشمند بود.چون عاشق کراوات بود و آراستگی.آراستگی از نگاه چپها و اسلام گرایان،نشانه ی امپریالیسم و علاقه به پهلوی بود.شاید علت اینکه آقا جان درونگرا شده بود همین بود.چون کسی در اطرافیان شبیه او فکر نمی کرد به جز چندتا از دوستان قدیمی اش! البته آقاجان اگر می ماند دوستان زیادی پیدا می کرد.حالا خیلی ها شبیه او فکر می کنند!
آقاجان اصلا خشمگین نمی شد و دیدن خشمش من را خیلی می ترساند و هم زمان غمگینم می کرد.من هم متنفر می شدم از آنهایی که او را خشمگین کرده بودند.
آقاجان تنها فرزند خانم جانم بود.او یک پسر مهربان و مسئولیت پذیر بود برای مادرش.او تا آخرین روزهای زندگی مادرش را که سالها دچار آلزایمر بود لای پر قو نگاه داشت.خانم جان اما همیشه از او دلخور بود.چون پسرش نماز نمی خواند و روزه نمی گرفت و به اعتقادات او اعتقاد نداشت.آقاجان اما همه ی بچه هایش را یک اندازه دوست داشت.چه آنهایی که اهل نماز و روزه بودند و چه آنها که مثل خودش بی اعتقاد بودند.او بر خلاف مادرم،همیشه سرش به خودش گرم بود و هیچ گاه سعی نمی کرد ما را نصیحت کند.او انسانیت را با رفتارش به ما می آموخت.عریان و بی واسطه!او با صبرش،نفوذ کلامش و مهربانی اش زندگی را برایم پر معنا و با هدف کرده بود.

این روزها به او احتیاج دارم.درست مثل جاشوا ی زندگی زیباست به پدرش گوییدو!
دوست دارم میان این جنایتها و نسل کشی ها،دستم را بگیرد و به من القا کند که تمام اینها بازیست.با دستهای گرمش و ذهن آگاهش، سناریو بچیند و مثل یک عروسک گردان ماهر،من را میان این همه تلخی بازی بدهد و من هم به ساز دستهای او برقصم و زندگی را برای یار و فرزندم، قابل تحمل کنم.
دلم میخواست مانند جاشوا باور کنم که اگر هوس نان و مربا را از سرم بیرون کنم،اگر دلم برای مادرم تنگ نشود،اگر سکوت کنم وقتی برای بازرسی می آیند،اگر صبور باشم،امتیاز بیشتری می گیرم و چند قدم به جایزه ی نفر اول نزدیک می شوم.
دلم میخواست پدرم ،تمام لحظه های وحشت و دلهره و خشمم را با دروغهای زیبا و ترسیم دنیای روشن،برایم قابل تحمل می کرد.درست مثل گوییدو.
دلم میخواست جایزه ی نفر اول،همان که صبوری کرد و گرسنگی کشید و سکوت کرد و ظلم دید و از مادر جدا شد،فشار پاهای عدالت باشد بر گردن این نسل کش ها.جایزه ی نفر اول،دیدن روزهای عدالت باشد.دیدن دادگاههای محاکمه!چشیدن لذت آزادی حتی اگر قرار باشد از آسمانها نظاره گر این لحظه ها باشد!
جاشواهای زیادی منتظر بردن جایزه ی نفر اول هستند!!!
