در زمانی که جنگ بود فرصت کردم بالاخره فرصت کردم سریال خاتون را بعد از 4 سال ببینم و باید بگویم انتظارم خیلی بیشتر بود.
متن حاوی اسپویل داستان است !

شنیده بودم سریال قشنگی ست. از عکس ها و ادیت ها هم پیدا بود که زیباست ، به اصطلاح (aesthetic) خوبی دارد . (فکر میکردم هر سریال به چشم قشنگی سریال خوبی هم هست)
به محض شروع سریال فهمیدم اشتباه میکردم. از مدل عاشقانه اش ان چنان که باید خوشم نیامد. برایم باور پذیر نبود. میتوانستم خط دیالوگ را ببینم ،پای نویسنده را ببینم. داستان نبود هنوز، به ثمر ننشسته بود. نمی دانم چطور توضیح بدهم اما اینطور حس میکردم.
از همان اول می توانستم ببینم که این نگار جواهریان و اشکان خطیبی هستند که بازی میکنند و دیالوگ می گویند نه خاتون و شیرزاد.
خیلی کم پیش می اید من یک قسمت را ،مخصوصا قسمت اول را نصفه رها کنم و اما اینکار را کردم. نصف قسمت که رسید رفتم و خوابیدم و فردا ادامه اش را دیدم. اگر قصد نداشتم ادامه بدهم یا ببینده ای بودم که امده بود بسنجد سریال را می خواهد ببینید یا چطور است ، قطعا سریال را از همان قسمت اول رها می کردم و دیگر ادامه نمی دادم. قسمت اول بسیار خسته کننده و کسالت آور بود. با کاراکتر هایی که اصلا نمی توانستم با انها ارتباط بگیرم یا باورشان کنم. نه قلابی نه تعلیقی ، هیچی . هیچ کشش و میلی هم نداشتم تا بدانم بعدش چه میشود.
کاراکتر ها برایم اصلا مهم نبودند که بخواهم بدانم چه میشود. حتی حس کنجکاوی و وطن پرستی هم برای دانستن ان قسمت از تاریخ برایم کافی نبود.
تا جایی از سریال را کامل و با دقت تماشا میکردم اما از یک جایی به بعد فقط قسمت های مهم را می دیدم تا تمام شود.

از خاتون خوشم نیامد به عبارت دیگر ، روی مخم بود. از همان اپیزود اول تا اخر. داستان از قبل شروع برای شیرزاد حکم صادر کرده بود و اصلا نمی خواست نظرش را تغییر بدهد و حتی میخواست ما هم حتما با او هم عقیده باشیم.
با اینکه خودم انسان وطن پرستی(مثل همه ایرانیان) هستم اما اصلا نمی توانستم سریال را تحمل کنم . داستان به زور تحمیل میکرد. همه چیزرا تحمیل می کرد. نظرش را نسبت به خاتون، گروه های ازادی خواه مردمی ،شیرزاد و رابطه اش، بعدتر عقاید و همه چیز. اصلا اجازه نفس کشیدن نمی داد. مثل کسی که زوری به ادم غذا میدهد.
خاتون خودخواه و گاه از نظر من غیرمنطقی ،اما از نظر سریال کاملا درست. حتی این فضا برای پذیرش احساسات من وجود نداشت.
نمونه در سریال فراوان است که او خودخواه بود. برای مثال در یک اپیزود میانی ، گلی به خاتون می گوید که پدرش تلاش میکرده به او زنگ بزند اما مادرشوهرش اجازه نمی داده. او بلافاصله رفت و همه چیز را گفت بدون اینکه قبلش و یا حتی بعدش به فکر محافظت از گلی باشد. حتی وقتی مادرشوهرش در حال تنبیه گلی بود، خاتون با خونسردی لباس می پوشد و فقط برای دست به سر کردن ماری به او می گوید برو به گلی کمک کن.
حتی در اپیزود اول فرهاد به خاطر اسلحه دادن به خاتون تنبیه میشود.آیا خاتون در طول 5و6 سال زندگی با شیرزاد اورا نمی شناخت ؟ یا خود شیرزاد خاتون را نمی شناخت و نمی دانست او قطعا تفنگ را از او میگیرد و کار خودش را میکند؟ ایراد نویسندگی در حدی ست که با دو دوتا چهارتای ساده به ذهن می آید و سوال میشود. شیرزاد اصلا چرا اجازه داد تفنگ را ببرند؟ و بعد در حرکتی نمادین نویسنده در پی فهماندن شخصیت به اصطلاح بد شیرزاد به ما ،فرهاد را تنبیه میکند.
اما خاتون لحظه ای به فرهاد و تنبیه شدنش فکر نکرد. نمونه های خودخواهی او در طول سریال زیاد است.
سریال به شیرزاد اجازه توضیح نمی دهد و و انقدر سریع عشق اتشین خاتون سرد میشود که من گقنم اصلا مشخصا عشقی وجود نداشته که بخواهد سرد شود. اوایل سریال(که بعدا به عنوان دوران عشق خاتون به شیرزاد یاد میشود ) بازی نگار جواهریان به گونه ای بود که با خودم می گفتم اصلا این زن از شوهرش متنفر است واضحا او را تحمل میکند.
از خاتون خوشم نیامد راستش و دیگر هرچه داستان در پی از بین رفتن علاقه اش دلیل آورد ، نتوانستم قبول کنم.
.
برای خاتون فقط پسرش و دوستش و البته پدر غایبش مهم بودند و بس. اگر یک سگ هم داشتند ، آن هم برای خاتون مهم میشد اما شوهرش نه.
.
بعد تر خاتون هنوز جوهر طلاق نامه اش خشک نشده از یک مرد دیگری خوشش می اید که به نظرم کاری هم برایش نکرد و زیاد هم او را نمی شناخت.
خاتون در زندان به شیرزاد گفت که "زنها تا اخرین لحظه تلاش میکنند اما وقتی تمام میکنند دیگر تمام هست" ، اما برایم خنده دار بود چون ما در داستان تقریبا هیچ تلاشی از خاتون در راستای شیرزاد ندیدیم جز اینکه دائما تا مشکل پیش می آمد خوشحال بود تا زودتر جدا شود یا برود. نمی دانم از کدام "آخرین لحظه" حرف میزد.
نمی گویم که شخصیت شیرزاد بی ایراد بود . ایراد زیاد هم داشت. احمق بود ،و حتی انقد نا پخته نوشته شده بود که نمی دانم صحبت درباره اش اصلا لازم هست یا نه . سرهنگ شجاع سریع ترسید و بزدل شد. هرچه رجب اف میگفت را باور میکرد و انجام میداد. با عشق و علاقه ای که از او می دیدیم وبا توجه به اینکه او یک بزرگسال و حتی نظامی هست و با علم اینکه ان شخص روی زنش نظر دارد ، زنش را طلاق می دهد . یعنی عقل یک بچه 5 ساله هم به این موضوع میرسد.
داستان تلاش میکرد که او ادم بده داستان باشد و مثل خود شیزاد به زور این کار را می کرد.
داستان پر از ایرادات داستانی و شخصیت پردازی بود. فقط مناظر و لباس ها و دکور زیبا بود. فیلم زنانه بود اما من نمی توانستم قبولش کنم .
خلاصه که داستان چشم را نوازش می داد اما منطق را می خراشید.