ویرگول
ورودثبت نام
مرضیه غلامی
مرضیه غلامی
مرضیه غلامی
مرضیه غلامی
خواندن ۱۶ دقیقه·۳ ماه پیش

در امتداد جاده

شب بود. فکر می‌کنم حوالی ساعت یازده، موبایلم زنگ خورد، شماره‌ی روی صفحه‌ی نمایشگر ناشناس بود. وقتی جواب دادم، از شنیدن صدایش تعجب کردم. مادر بود؛ ولی در زبانم نچرخید مثل سابق مادر صدایش کنم. شما خطابش می‌کردم. صدایش پیر شده بود ضمن آن‌که آشفته‌حال نیز بود. پرسیدم: «چی‌شده؟»

گفت: «حمید تو راهِ اصفهان_تهران تصادف کرده.»

قلبم ریخت. خب هرچه بود بخشی از گذشته‌ی من بود. پرسیدم: «حالش چطوره؟» گفت: «آوردنش تهران، بستریه، والا مهدی می‌گه فردا مرخصه. اینا تا همین امروز به من نگفتن. می‌خوام یه خواهشی ازت بکنم...»

گفتم: «برم بیارمش خونه؟»

گفت: «نه فقط برو مرخصش کن بیارش اینجا. نمی‌خوام بره خونه‌ی عروس. می‌خوام پیش خودم باشه.»

مادر گفت: «اگر خواستی این لطفو بکنی، فردا صبح زود برو. قبل از مهدی برس. مرخصش کن و بیارش اصفهان.»

قطع که کردم فرهاد گفت: «مجبور نیستی اگر دلت نیست انجام بدی.»

دیگر خوابم نبرد. همان شبانه رفتم پارکینگ دستی به سر و روی ماشین بکشم. بدنه‌ی ماشین را وسواسانه دستمال می‌کشیدم و خوشم می‌آمد که در این سرما گرمم می‌شود و عرق می‌کنم. ماهیچه‌ی دست راستم به گزگز افتاده بود وقتی شیشه‌هایش را برق می‌انداختم.

خوابم نمی‌برد. بلند شدم و در آشپزخانه شروع کردم به درست‌کردن ساندویچ. یادم نمی‌آمد چه چیزهایی دوست داشت. هرچه خودم دوست داشتم را لقمه گرفتم از هر کدام دوتا و در سبد مسافرتی گذاشتم. فرهاد خوابش برده بود‌. چمدانم مانده بود. باید لباس‌هایم را جمع می‌کردم. با خود گفتم حالا که قرار است بروم اصفهان چند روزی هم پیش مامان می‌مانم. همان شبانه دوش آب گرم گرفتم بلکه خوابم بِبَرد. نَبُرد. موقع تاکردن لباس‌هایم هوا داشت روشن می‌شد. چمدانم را در صندوق‌عقب ماشین و سبد حصیری مسافرتی را روی صندلی عقب جا دادم.

پیش از آن‌که ببینمش کارهای ترخیصش انجام شده بود اصلاً باید دیروز مرخص می‌شد کسی عقبش نیامده بود. پرستار گفته بود آماده شود مرخص شده، لباس پوشیده بود و روی تختش نشسته بود. از پشت سر دیدمش؛ خودش بود با همان شانه‌ی پهنش، سرش را بسته بودند. جلو رفتم صدایش کردم: «حمید؟» برایم مسخره به‌نظر می‌رسید که جز نامش چیز دیگری صدایش بزنم. هرچند که از آخرین باری که می‌دیدمش سال‌ها گذشته بود و ما دیگر آن آدم‌های آشنای سابق نبودیم.

به آرامی برگشت. نگاهش هنوز مثل آن موقع‌ها بود. لبخندی گوشه‌ی پایین‌افتاده‌ی لب‌هایش را بالا کشید. زیر بغلش را گرفته بودم که زمین نخورد؛ چون دکتر گفته بود ممکن است سرگیجه و عدم تعادل داشته باشد. در ماشین، روی صندلی شاگرد نشاندمش. پنج ساعت تا اصفهان راه داشتیم. از صندوق‌عقب پتوی مسافرتی برداشتم آوردم رویش انداختم. با محبت نگاهم می‌کرد گفت: «به زحمت افتادی.»

گفتم: «زحمتی نیست. تواَم یه روزی همین کارارو برای من کردی.»

گفت: «من؟»

گفتم: «میاوردیم دانشگاه، تو راه خوابم می‌برد وقتی بیدار می‌شدم می‌دیدم تو رومو انداختی و برام خوراکی هم گرفتی. شیرکاکائو با کیک شکلاتی، من یادم نمیومد که بهت گفته باشم ولی تو می‌دونستی که دوست دارم.»

دیگر راه افتاده بودم. مشتاق حرف‌زدن و شنیدن صدایم به‌نظر می‌رسد. شاید هم نبود اما خب آدم دوست دارد که این‌طور باشد. بخاری ماشین را روشن کردم. دریچه‌اش را به سمت حمید برگرداندم و گفتم: «خوبه؟ سردت نیست؟» هوا سرد بود. آسمان ابری بود و معلوم نبود مه بود یا آلودگی که از وضوح تصویر مقابل کاسته بود. با دستمالی بخار شیشه‌ی روبه‌رو را خشک کردم.

از سبدی روی صندلی عقب ظرفی که برای صبحانه پر کرده بودم را برداشتم. گفتم: «هرکدومو دوست داری بردار. من نمی‌دونستم از هرکدوم یکی گرفتم.» همان که وسطش نوتلا را داشت را برداشت و گفت: «این برای شما، بادوم‌زمینیه برای من.» 

گفت: «پس تو چطور نمی‌دونی من چی دوست دارم؟»

خندیدم گفتم: «نمی‌دونم لابد پیش نیومده بود که بپرسم.» 

گفت: «چه ماشینت تمیزه!»

گفتم: «برعکس تو. ماشین تو تا نیمه‌ی بدنه همیشه خاک داشت. کَفِشَم همیشه پُراز پوست‌تخمه و آشغال بود. الان نبین می‌خندم و می‌گم، اون‌موقع‌ها اصلاً خوشم نمیومد.»

گفت: «میومدم دنبال تو تمیزش می‌کردم.»

گفتم: «چرا. ولی باز کثیف بود.»

گفت: «برای تو هیچ‌وقت هیچ‌کدوم از کارای من کافی نبود.»

گفتم: «اصلاً همون اوایل گفتم بیا تمیزش کنیم. که بفهمی منظورم از تمیزی اینه. تو حیاط خونتون، بیرونش رو شستیم تو توشو جارو کشیدی روکش‌ صندلی‌ها رو درآوردی مادر بشوره. هنوز جاش رو انگشتت هست؟»

به برآمدگی گوشتی روی انگشتش نگاه کرد و گفت: «آره هنوز هست.»

گفتم: «گرفت به شیشه‌‌ی شکسته‌ی چراغ جلوی ماشین خون اومد زیاد. بستمش برات. تو داشبورد گاز استریل داشتی. تو همین‌جور نگاه می‌کردی به من، دستت... هی دوباره خیسش می‌کردی که مجبور شم دوباره عوضش کنم.» 

خندید. از سبد فلاسک رابرداشتم دادم دستش گفتم: «بی‌زحمت تو این لیوانا آب جوش بریز. هم چای کیسه‌ای آوردم هم نسکافه. هرکدوم رو دوست داری برای خودت بریز برای‌ منم نسکافه که خوابم نبره. دیشب نخوابیدم.» 

برای خودش هم نسکافه ریخت و گفت: «منم.»

گفتم: «درد داشتی؟»

گفت: «نه مادر زنگ زد گفت مرضیه فردا میاد دنبالت.» 

گفتم: «چی‌شد تصادف کردی؟ تو همیشه دست‌فرمونت خوب بود.»

گفت: «باور می‌کنی اصلاً یادم نمیاد چی‌شد؟ اصلاً مادر گفت مرضیه، اولش فقط به‌نظرم آشنا رسید. به زبونم راحت اومد انگار بارها صدات کرده باشم...»

گفتم: «بعد یادت اومد؟»

گفت: «آره متأسفانه پررنگ. از اولِ اولش. از اولین نیمه‌ی شعبونی که مادر سر اینکه فهمید قند دارم تو کوچه آش پخت که نذری بده به دروهمسایه و تو با مادرت اومده بودی.»

گفتم: «من اون موقع فقط دوازده سیزده سالم بود.»

گفت: «حالا مگه من چند سالم بود یه جوون بیست و یکی دو ساله. شبیه سنت نبودی تو که. خانم بودی. لباس‌پوشیدنت، حرف زدنت به قولی خانم‌وار بود.»

گفتم: «توام همین‌طور علی‌رغم سنت مردی بودی واسه خودت. تو کارخونه‌ی آقات کار می‌کردی، دست تو جیب خودت بود.»

پمپ بنزین را که دیدم زدم بغل که بنزین بزنم. پیاده شد و چند قدمی راه رفت. نگران بودم که بی‌تعادل باشد. همان‌طور که باک ماشین را پر می‌کردم با نگاه هر حرکتش را دنبال می‌کردم مبادا زمین بخورد. آمد آرام نشست سر جایش. گفتم: «خوبی؟»

گفت: «سرم درد می‌کنه.»

گفتم: «مسکنی چیزی داری؟»

پلاستیک داروهایش را نشان داد گفت: «نمی‌دونم خودت ببین دکتره چی داده؟»

یکی از قرص‌ها مُسَکِن بود. قرص را گذاشتم کف دستش با لیوانی آب که قورت بدهد. سرش را به پشتی صندلی گذاشت. نم‌نم بارانی گرفت. برف‌پاک‌کن را زدم گویی برای پاک‌کردن شیشه زور می‌زد. راحت روی شیشه نمی‌لغزید جان می‌کَند.

گفتم: «بخوابی بهتر می‌شی.»

پلک‌هایش را بست. همان‌طور با چشم بسته، درست وقتی که فکر کرده بودم خواب است گفت: «خوبه تصادف کردم. وگرنه چطور دیگه می‌تونستم ببینمت.»

گفتم: «دیدن من به چه دردی می‌خوره؟»

گفت: «انگیزه‌ی زنده موندنه.»

حمید که خوابش برد صدای ضبط را دو درجه زیاد کردم. خواننده‌ی فرانسوی موردعلاقه‌ام می‌خواند. با او همخوانی می‌کردم زمزمه‌وار و زیرلبی. اصلاً ده دقیقه نشده بود که بیدار شد گفت: «شنیدم رفتی فرانسه خوندی؟»

گفتم: «آره.»

گفت: «کُشتی ما رو با درس خوندنت. مادر و آقا رفته بودن مکه. مادر سپرده بود هرکاری خواستیم بکنیم از رنگ دیوار و خرید فرش از لیلا نظر بگیریم. تو و مادرت میومدی تو حیاط. کتابت از دستت نمیوفتاد. دلم می‌خواست یه کلام حرف بزنی باهام، یه نیم‌نگاهی بندازی بهم. به‌خاطر تو به سرووضعم می‌رسیدم که به چشم تو بیام. توام که اصلاً تو دنیای ما نبودی.»

گفتم: «آره بچه‌درس‌خون بودم.»

گفت: «دو سال صبر کردم که بتونم بگم دوست دارم.»

گفتم: «نباید می‌گفتی، اون موقع وقتش نبود. من واقعاً کم‌سن بودم. راهنماییم تموم نشده بود هنوز. چهارده سالم بود.»

گفت: «حرف تو گلوم قلنبه شده بود. دیگه نمی‌تونستم نگم.»

گفتم: «خب بعدش راحت شدی؟»

گفت: «نه بابا تازه اول بدبختی بود. تو رفتارات با ما تغییر کرد.»

گفتم: «خب واقعاً سن شوهر کردنم نبود.» 

گفت: «دو سال بعدش چی؟ رفتم از لیلا اجازه گرفتم گفت کی بهتر از تو. بهت گفته بود می‌خوام بیام دنبالت باهات حرف بزنم.»

گفتم: «آره گفت. زوری لباس پوشیدم. راضی نبودم که داری میای.»

گفت: «منم کت‌شلوار پوشیدم اومدم از درودیوار حرف زدم گفتم نظرت در موردم چیه؟»

گفتم: «چی باید می‌گفتم. نمی‌خواستم ازدواج کنم. می‌خواستم ولی نه اون موقع. اون موقع باید درس می‌خوندم.» 

گفت: «ما که نمی‌گفتیم درس نخون.»

گفتم: «چی بگم تو درک نمی‌کردی.» 

گفت: «چرا سوادشو نداشتم؟شعور فهمیدنشو نداشتم؟» 

گفتم: «نه من که اینو نگفتم. چرا دلخور می‌شی؟ آخه چی بگم. تو اهمیتشو نمی‌فهمیدی. شبیه من فکر نمی‌کردی. فکر می‌کردی دنیا اومدیم که ازدواج کنیم و بچه‌دار شیم و بزرگشون کنیم و پیر شیم و بمیریم. همین. من که اینو نمی‌خواستم.» 

گفت: «مگه غیر اینه؟»

گفتم: «ولش کن بحث چی می‌کنیم.»

گفت: «دو سال بعدش هم سنگ رو یخم کردی.»

گفتم: «خب گذاشتی دم قبولی دانشگاه و تهران رفتنم این موضوع رو مطرح ‌کردی اونم به چه صورت که نرو تهران همین جا دانشگاه برو، هزینه‌هاتم با من.»

گفت: «بَده گفتم همین‌جا بمون؟ پیش مادرت، پیش من...»

گفتم: «نمی‌خواستم.»

گفت: «مام که جلوتو نگرفتیم. تازه اومدیم تهران خونه گرفتیم. دفتر فروش راه انداختیم. اون موقع نیمی از ماه رو میومدم به‌خاطر تو تهران کار می‌کردم و می‌موندم. تو که اینارو نمی‌دیدی.»

گفتم: «منم سر اینا گفتم باشه یه مدت بریم و بیایم ببینیم چی می‌شه.» 

گفت: «چند ماه تونستی تحمل کنی؟ چهار ماه شد اصلاً؟»

گفتم: «تلاشمو کردم. نشد.»

گفت: «چرا نشد؟ کسی چیزی تو گوشت خوند؟»

گفتم: «هیچ‌کس. چرا بیرون خودت دنبال مقصر می‌گردی؟ تو نبودی که گفتی زن‌داداشم گفته تو عاشق مرضیه نیستی دلت براش سوخته چون بابا نداره؟ چرا این حرفو به من زدی؟ می‌خواستی خوردم کنی؟ تو نبودی که اومدی گفتی پدربزرگم گفته مرضیه خودشه و مادرش؟ می‌خواستی بگی بی‌کس‌وکارم. که شما خانواده‌ی اصیلی هستین و اون‌وقت ما چی؟ می‌خواستی روی کمبودهای من دست بذاری که اعتمادبه‌نفسمو بگیری. که به جای اینکه بهت بگم نه، قبولت کنم. تو خودت کم تقصیر نداری.»

گفتم: «چی می‌گی واسه خودت من میومدم اینارو می‌گفتم که به تو بگم من جلوی مخالفت‌های خانواده‌م وایسادم. به همه گفتم تو رو می‌خوام به خیالم که تو بشنوی خوشحال می‌شی.»

گفتم: «خواستگاری از دخترخالت رو چی می‌گی؟ یادت رفته؟ شب چهارشنبه‌سوری؟ می‌خواستین برین خواستگاری.»

گفت: «به‌ولله من نمی‌خواستم مرضیه. مادر زنگ زد خالم که می‌خوایم بیایم حرف بزنیم. من اصلاً از دخترخالم خوشم نمیومد. چشم من مگه جز تو کسی رو می‌دید؟ اون‌شب نرفتیم خواستگاری. خود دختره فهمیده بود من قند دارم گفته بود نه. نمی‌گفتم من نمی‌رفتم بخدا.»

برای اینکه بحث را عوض کرده باشم گفتم: «کمربندتو ببند.»

گفت: «سر همین سوءتفاهما گند زدی تو زندگیمون؟»

گفتم: «این سوءتفاهم‌ها پس‌فردا دمار از روزگار ما درمی‌آورد.»

گفت: «نمی‌ذاشتم.»

گفتم: «حالا که دیگه گذشته.»

گفت: «چند ماه خوب برای ما ساختی و یه شب توی لمیز ولیعصر گفتی نمی‌تونم. برو. هرچی من عجروجز که بدون تو نمی‌تونم به دل سنگت اثر نکرد. منو با این قد و هیکل به چه وضعی انداختی. اومدم دم در خونت نشستم گفتم مرضیه نمی‌تونم. وقتی می‌گفتم نمی‌خوام زنده باشم برای ترسوندن تو نبود راست می‌گفتم.»

گفتم: «دیگه تصمیممو گرفته بودم. بعد ده سال می‌خواستم تو مطمئن شی که نمی‌شه. دیگه امید نداشته باشی. مجبور بودم سرد رفتار کنم که بند بینمون بعد این‌همه وقت بالاخره پاره شه. تو باورت شه که نمی‌خوام.»

گفت: «یعنی تو هیچ وقت دوستم نداشتی؟»

گفتم: «این حرفا دیگه چه فایده.»

سکوت شد دیگر نه او چیزی گفت نه من. بی‌سروصدا در امتداد جاده می‌راندم. به منظره‌ی خشک اطراف که با سرعت از پیش چشممان می‌گذشت خیره بود و من به خط ممتد کف آسفالت. دوباره خودش سر حرف را باز کرد: «دست‌فرمونت خوبه.»

گفتم: «نه به خوبی تو.»

گفت: «از کی می‌شینی پشت رُل؟»

گفتم: «خیلی نیست. دو سه ساله ماشین گرفتم.»

گفت: «لیلا می‌ترسید. از چرخ می‌ترسید کلاً. از سر تصادف بابات ترسیده بود. بزرگ شده بودی بدون اینکه یه دوچرخه سوار شی من که خریدم یادت دادیم. یادته؟»

گفتم: «آره. علی کمک می‌کرد بشینم رو دوچرخه و من راه میوفتادم تو می‌دویدی دنبالم که زمین نخورم.»

خندید. چای ریخت و با حبه قندی که گوشه‌ی لپش انداخته بود قلپ‌قلپ چای می‌خورد.

گفتم: «توام می‌دیدی ما چی نداریم می‌رفتی همونو می‌خریدی.»

گفت: «دِ آخه اگه برای خودت می‌خریدمم حرف توش بود. قبول می‌کردی یا بِهِت بَرمی‌خورد؟ موقعی که داشتی برای کنکور می‌خوندی یادت نیست یه بونه جور کردم آوردم گذاشتم تو پارکینگ خونتون. مادرت قسمت داده بود سوار نشی. تو مگه گوش می‌دادی. تا میر با دوچرخه می‌رفتی سرِ کلاسای کنکورت.»

چای را تمام نکرده از شیشه‌ای که پایین آورده بود بیرون ریخت و گفت: «بزن بغل.»

گفتم: «خوب نیستی؟»

گفت: «چرا. بریم مارال یه سرویس برم من.»

پیاده شدیم. رفت. من هم در این فاصله فلاسک را پر کردم و آشغال‌های ماشین را دور ریختم. وقتی پیدایش شد گفت: «بریم تو این کافهه یه چیزی بزنیم؟»

گفتم: «بریم.»

نشستیم. اَنسولینش را زد. گفت: «یادته یه بار از اینجا رد شدیم؟ داشتم می‌بردمت تهران، زدیم بغل، همین‌جا بود.»

گفتم: «آره یادمه. رفتی یه دستی به آب برسونی وقتی برگشتی برام یه عالمه پاستیل خریده بودی. از دست عصبانی شدم.»

گفت: «تو همیشه از دست من عصبانی بودی.»

گفتم: «آخه برداشتی این‌قدر پاستیل خریدی که چی؟ چراغ ماشینتم خراب بود که من باز عصبانی شدم از بی‌مسئولیتیت.»

گفت: «چند بار بگم بخدا تا دم اومدن درست بود.»

خیره به فنجان قهوه‌یمان که بودیم گفتم: «یه چند ماه بعد بهم زدنمون اون موقع که به‌خاطر کرونا اومده بودم اصفهان و پیش مامانم بودم یه سر باهم اومدیم تهران یه سر به خونه ی من بزنیم و من شناسناممو بردارم. سر راه اومدیم اینجا قهوه خوردیم. مامان به ته فنجون خالیم نگاه کرد می‌دونی چی گفت؟»

گفت: «نه چی گفت؟»

گفتم: «عکسه رو نگه داشتم هنوز. اینهاش پیداش کردم نگاه کن.»

موبایل را از دستم گرفت و نگاهی کرد گفت: «خب من که نمی‌فهمم.»

خطی را نشانش گفتم: «مامانم گفت اسم حمید افتاده تو فنجونت. راس می‌گه اینه‌ها دیدی؟»

خنده‌اش گرفت، گفت: «آره دیدم.»

گفتم: «مامان می‌گفت ولی تو مسیرت نیست.»

گفت: «پس کی تو مسیرته؟»

گفتم: «قامت یه مرد افتاده اینجا، می‌بینی؟ مامانم گفت این تنها تصویریه که وضوح داره. در آینده میاد.»

گفت: «اومد؟»

گفتم: «آره.»

گفت: «این همون یاروئه که یه شب که اومدم دم در خونت بهم گفتی برو من یکی تو زندگیمه.»

خندیدم گفتم: «نه این اون نیست. دروغ گفتم بهت. می‌خواستم حرصت رو دربیارم آخه اعصابمو خورد کرده بودی. شب قبل یکی بهم زنگ زده بود که بگه من یه هارد برنده شدم آدرس بدین بیارم دم در خونه. آدرس دادم یارو هم آورد واقعاً. فرداشبش تو پیدات شد. من از دستت فرار کرده بودم. می‌خواستم گُمم کنی تو این شهر. تو با ترفند پیدام کرده بودی خب حرصم گرفت دیگه.»

گفت: «الکی به خالت کلی اصرار کردم بگه اسم یارو چیه؟ یا چمیدونم برام عکس بفرسته.»

گفتم: «آره بهم می‌گفت. همش دروغ بود. هم اسم یارو هم عکسی که فرستادم.»

گفت: «نمی‌دونی چه حالی پیدا کردم. می‌خواستم گیرت بیارم ازت بپرسم یه بار دیگه که راست می‌گی؟ ترسیدم بیام دم در خونت باز. سفر شمالو جور کردم که باهات حرف بزنم. همه اومدن تو نیومدی.»

گفت: «خب معلوم بود که نمیام. تو گفته بودی من برم تهران دنبال مرضیه بیارمش. من از ترسم که تا شمال با تو چیکار کنم نیومدم؛ ولی سپردم تا دقه‌ی آخر تو نفهمی که من نمیام.»

گفت: «معلوم نیست اصلاً چرا این‌قدر از من بدت میومد؟»

بلند شد عصبانی. دنبال چیزی در جیب شلوارش می‌گشت.

«تو ختم آقام گفتم دیگه دست برمی‌داری از این‌کارا. اومدی به همه تسلیت گفتی به من حتی نگاه نکردی. خودتو زدی به کَری یعنی سلاممو نشنیدی.»

بلند شدیم که میز را حساب کنم دستم را پس زد و گفت: «هنوز منو نمی‌شناسی؟»

از سوپری یک پاکت سیگار و فندک گرفت. دست به سرش گرفته بود. درد داشت شاید هم از من کلافه بود. گفتم: «این پانسمانه نمی‌خواد عوض شه؟»

گفت: «نه نمی‌خواد.»

به ماشین نزدیک می‌شدیم گفت: «تایر عقبی کم‌باده خواستی برگردی تهران اینو درست کن.»

وقتی سوار ماشین ‌شدیم گفت: «اشکال نداره سیگار بکشم؟»

گفتم: «نه راحت باش. مگه هنوز سیگار می‌کشی؟»

گفت: «آره بعد از تو شروع شد. یکی سیگار یکی...» دستی به ریش بلندش کشید. «تو نمی‌کشی؟»

گفتم: «نه.»

گفت: «تو سیگار دادی دستم یادته؟»

گفتم: «من ندادم. تو راه شمال بودیم بریم آش بخوریم گفتم دلم هوس سیگار کرده برف اومده، زمین سفیده، هوا سرده. می‌چسبه. همخونه‌م یه سیگار داشت تو کیفش دستم که گرفتم فهمیدم ناراحت شدی. گرفتی انداختی بیرون. گفتی "زن و سیگار؟" رفتی ماربورو خریدی، گفتی "لااقل خوبشو بکش. من که از پس تو برنمیام." بقیه‌ی سیگارمو تو گرفتی کشیدی که من مثلاً نکشم.»

سیگارش تمام شد از پنجره بیرون انداختش. گفت: «اسپری خوش‌بو کننده نداری؟»

گفتم: «داشبورد»

در داشبور را باز کرد. ادکلنم را برداشت بو کرد و سرجایش گذاشت. چند پاف از اسپری خوش‌بوکننده به سمت صندلی‌های عقب اسپری کرد.

گفت: «آخرین باری که دیدمت. توی کتاب‌فروشی بود.»

گفتم: «آره. درارو که باز کردیم دیدمت. اولین نفر اومدی تو. من سرمو پایین انداختم که تو نفهمی دیدمت. اصلاً تو چطور فهمیدی اون‌شب من اونجام؟»

گفت: «یه پیچ فیک داشتم با اون می‌دیدمت. وقتی دیدمت دنبال یه رد و نشون بودم تو انگشتت. دوروبرت. مثلاً یه مرد که با دسته‌گل یه گوشه‌کناری وایساده باشه. ندیدم. دو به شک بودم. باور نکرده بودم کسی تو زندگیته. بهت زنگ زده بودم که ازت بپرسم تو جواب نمی‌دادی که.»

گفتم: «کتاب‌فروشی مال فرهاد بود.»

گفت: «یهو غیبت زد.»

گفتم: «آره. نمی‌خواستم باهات روبه‌رو شم.»

گفت: «من تو خیابون منتظرت بودم.»

گفتم: «حدس می‌زدم. سوار ماشین یکی از بچه‌ها شدم و این‌قدر تو خیابونا چرخیدم که یه موقع دنبالم راه نیفتاده باشی و تعقیبم کنی و باز مثه خونه قیطریه پیدام کنی.»

گفت: «بعد مادر از یکی از همسایه‌ها شنیده بود که تو نامزد کردی. می‌دونی کی رو می‌گم؟ خانوم یوسف آقایی تو سالن مادرت دیده بود که یه دختری به سن و سال خودت بهت می‌گه مبارکه.»

گفتم: «اون موقع خبری نبود. تازه فرهاد اومده بود خواستگاری.»

گفت: «بعد اون بود که رفتم زن گرفتم. باز بهت زنگ زدم که بگم که تو جواب نمی‌دادی.»

گفتم: «بله. سه ماه بعدم خبر رسید که تو زن گرفتی خیلی یهویی. چه سریع هم عقدش کردی.»

گفت: «دیگه برا تو چه فرقی می‌کرد؟ مگه همینو نمی‌خواستی که دست از سرت بردارم؟»

گفتم: «آخه این شکلی شتاب‌زده؟ وایمیسادی عاشق می‌شدی.»

گفت: «نه که خیلی از عشق شانس داشتم؟»

ماشین را کنار جاده نگه داشتم. رفته بودم روی صندلی عقب نشسته بودم که لقمه‌ی کتلت را دربیاورم. در ماشین را باز گذاشته بودیم و غذا می‌خوردیم. چند دقیقه یک‌بار می‌گفت خوشمزه است. چه کردی و این تکه‌کلامی بود همان موقع‌ها هم داشت.

وقتی خواستیم دوباره راه بیفتیم گفت: «من می‌شینم.»

گفتم: «دوبینی نداری؟»

گفت: «نه خوبم. دکترا شلوغش می‌کنن.»

نشست پشت فرمون. ارتفاع صندلی را پایین آورد و به سمت عقب راندش که جا برای پاهایش باز شود. ابرو درهم کشیده بود.

گفتم: «هروقت دیدی خوب نیستی بزن بغل خودم بشینم.»

پژوپارسی سفید با سرعت از بغل ماشین رد شد. آینه به آینه‌ی ماشین رد شد. بادش ماشین را به سمت حاشیه‌ی جاده کشاند.

گفت: «تا همین چند دقیقه‌ی پیش یادم نمیومد چی‌شد که تصادف کردم.»

گفتم: «یادت اومد؟»

گفت: «داشتم میومدم تهران. دعوا کرده بودیم. اونم قهر بود. من همین‌جوریش اعصابم گه‌مرغی بود. یه آهنگی پلی شد. علیزاده، "جز تو". تعداد آهنگ‌هایی که منو یاد تو میندازن زیادن ولی این یکی... نه دیگه طاقت این یکی رو نداشتم. تو می‌دونی من چقدر تو رو کنارم تصور کرده بودم که روی همین صندلی بغل دست من نشستی و لباس عروس تنته و ما ماشینا رو قال می‌ذاریم و سر از جاده‌ی شمال درمیاریم؟...» سرعتش را کم کرد و کنار وایستاد. همون‌طور که پیاده شد سیگاری آتش زد و وقتی به سمت صندلی شاگرد آمد از همان توی ماشین جایم را عوض کردم.

گفت: «لااقل یک‌بار درست‌درمون بگو چه مرگت بود؟ هان؟ چی می‌خواستی از این زندگی که من نمی‌تونستم بهت بدم؟ الان همین مرده که گفتی، اسمش چی بود؟ فرهاد چی داره که من نداشتم؟ چیزی که می‌خواستی رو به دست آوردی؟»

داد زدم: «دوسِت نداشتم.»

گفت: «یاد گرفته بودم چطور بدون تو زندگی کنم یا چطور خودمو سرگرم این زن کنم باز از امشب باید برگردم به همون حال فراموشی و زندگی بدون کمترین امیدی برای رسیدن به تو تا آخر عمر.»

به ورودی شهر رسیده بودیم که گفتم: «می‌خوای به یاد اون‌وقتا که هرشب می‌رفتیم چهارباغ بستنی سلطان می‌خوردیم بریم بستنی بخوریم؟ نسکافه‌ای یا شکلاتی؟»

گفت: «نه. دوباره تو این شهر برای من خاطره نساز.»

نزدیک به خانه‌یشان شدیم. گفتم: «منو ببخش.»

گفت: «بابت چی؟ که دوستم نداشتی؟»

گفتم: «ولی تو همیشه تو ذهنمی. یه بخش مهم از گذشته‌ی منی.»

از ماشین پیاده شده بود. دست بلند کرد. منم نیم‌بوقی زدم و راه افتادم. به مامان زنگ زدم که بگویم: حدس بزن کجام؟

#دنده_عقب_با_اتوابزار

به مامان زنگ زدم بگویم: «حدس بزن کجام؟»

ماشیندانشگاه تهراندوچرخه سوارمادردنده عقب با اتو ابزار
۵
۰
مرضیه غلامی
مرضیه غلامی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید