وقتی بارون اومد آرزو کردم با خودش چتر داشته باشه
وقتی هوا سرد شد آرزو کردم زیپ کاپشنش بسته باشه
وقتی شب شد ارزو کردم زود خوابش برده باشه و به غصههاش فکر نکنه
وقتی خورشید زد آرزو کردم پرده اتاقش کنار نباشه تا نور چشاش و اذیت نکنه
وقتی باد وزید آرزو کردم حالت موهاش و به هم نریزه چون میدونم به هم ریختن موهاش عصبیش میکنه
وقتی سکوت شد و من نبودم پیشش ارزو میکنم صدای قلبش رو بشنوه تا احساس تنهایی نکنه