ویرگول
ورودثبت نام
DA_aa
DA_aaدر جُستن تو و رَستن از خویش 🎏
DA_aa
DA_aa
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

هر شب ِ این روزها ؛

هر شب ، وقتی ساعت از سه بامداد می‌گذرد و همچنان خیره به سقف اتاق، خوابم نبرده است ،، در فکر اینکه فردا کره بادام زمینی گزینه ی بهتری برای صبحانه است یا نان بربری تازه با چای شیرین و پنیر تبریزی ،، باری دیگر غصه ی سفتی بالش ام غمی به غم های نهفته در وجودم اضافه می‌کند!

نمیدانم رها کردن تصمیم گیری درباره دوراهی سخت و جان گداز کره بادام زمینی یا پنیر تبریزی و مخلفات ، آن هم درست در واپسین لحظات و در آستانه نهایی شدن تصمیم، کار درستی است یا نه .

اما بالش و سفتی وجودش بدجور اذیتم میکند.

بالش را به سختی و بدون اینکه به خودم زحمت بلند کردن سرم را بدهم بیرون میکشم،

روی زمینِ اتاق پرتابش میکنم ،

دمر می‌شوم ، تپش قلبم را زیر سینه ام احساس میکنم ،

سردی تشک و چسباندن صورتم به آن را دوست دارم .

آرام می‌شوم.

چند دقیقه ای آرام میگیرم .

سرم سنگین است ..گردنم درد می‌کند،

انگار سرم روی تنم سنگینی می‌کند!!

تیک تاک ساعت را بلند تر از قبل می‌شنوم.

عذاب وجدان به سراغم می آید ،

عذاب وجدان رها کردن کسی که همیشه و در همه حال هَم سَر من بود!!!

و حالا من اورا رها کردم، روی زمین سرد و تاریک این اتاق .

من هنوز انقدر که باید دل گنده نیستم .

دستم را دراز میکنم ، ارتفاع تخت بلند تر از فاصله نوک انگشتم تا بالش است .

باید بلند شوم ، و این بلند شدن سخت ترین کار دنیا بعد از جدایی است ...

به سختی، بالاخره گوشه ی بالش را می‌گیرم و به سمت خودم میکشم .

تکانی به آن میدهم و پر های درونش را مرتب میکنم.

آن را دوباره زیر سرم می‌گذارم.

سرد است .

حتی سردتر از آن روی تازه ی تشک...

سرم درد می‌کند!

خیلی زیاد

دوباره .

دوباره.

دوباره .

میتوانم جنبش پنبه های داخل بالش را به خوبی احساس کنم ،

حرکت مورچه ی روی زمین، پر سر صدا تر از حد معمول است .

ساعت تیک و تاک می‌کند، بالش سفت است ، سرم درد می‌کند ؛

نمیدانم چرا امشب صدا می‌دهد!

نمیدانم چرا امشب انقدر سر و صدا می‌کند!

باد آرامی پرده را تکان می‌دهد،

تمام اتاقم بوی گذشته را می‌گیرد ، بوی روزهایی که هوا نه سرد بود ، نه گرم ،

روزهایی که شب ها زود خوابم می‌برد،

روزهایی که بالش ام انقدر سفت نبود ،

روزهایی که راه رفتن مورچه ها صدا نداشت ،

روزهایی که تو بودی !

چشمانم را روی هم میگذارم،، تمام سینه ام را پر میکنم از هوایی که بوی گذشته میدهد ،

بوی آن پالتوی کهنه ای که اول زمستان از ته کمد در میاوری و میپوشی،،

غریب ، سرد ، غم‌انگیز...

انقدر نفس میکشم که سینه ام بسوزد !

پتو نازک تر از قبل به نظر می‌رسد.

سردم می‌شود.

شاید هم مور مورم می‌شود.

تمام تنم می‌لرزد.

ساعت از چهار گذشته .

گنجشک ها به پنجره اتاقم نوک می‌زنند.

صدای آوازشان را می‌شنوم _ شاید هم احساس میکنم!

بالش سفت است .

لعنت به این بالش .

باری دیگر بدون بلند کردن گردنم، بالش را از زیر سرم بیرون میکشم .

این بار آن را روی صورتم می‌گذارم.

صدای گنجشک ها خفه می‌شود،

دیگر بوی گذشته نمی آید .

ساعت تیک و تاک نمی‌کند .

نفس هایم سنگین می‌شود،

هر دم دیگر بازدمی ندارد ،

تمام نفس ها در سینه خفه می‌شود ،

کمی آرام میگیرم .

خوابم می‌برد.

ساعت پنج صبح است ،

هوا روشن شده ،،

بوی صبح می آید ،

گنجشک ها آواز می‌خوانند،

لشکر مورچه ها همگی به خط شده اند، صدای پای کوبی آن ها هفت کوچه ان ور تر می رود .

ساعت تیک و تاک می‌کند،

روز شده ..

نان بربری خشک میشود ، چایی سرد میشود ، کره بادام زمینی بوی کهنگی می‌گیرد ،

من خواب میمانم .

دیر می‌شود...

Da

خیلی دیر می‌شود ...

۱۰
۱
DA_aa
DA_aa
در جُستن تو و رَستن از خویش 🎏
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید