هر شب ، وقتی ساعت از سه بامداد میگذرد و همچنان خیره به سقف اتاق، خوابم نبرده است ،، در فکر اینکه فردا کره بادام زمینی گزینه ی بهتری برای صبحانه است یا نان بربری تازه با چای شیرین و پنیر تبریزی ،، باری دیگر غصه ی سفتی بالش ام غمی به غم های نهفته در وجودم اضافه میکند!
نمیدانم رها کردن تصمیم گیری درباره دوراهی سخت و جان گداز کره بادام زمینی یا پنیر تبریزی و مخلفات ، آن هم درست در واپسین لحظات و در آستانه نهایی شدن تصمیم، کار درستی است یا نه .
اما بالش و سفتی وجودش بدجور اذیتم میکند.
بالش را به سختی و بدون اینکه به خودم زحمت بلند کردن سرم را بدهم بیرون میکشم،
روی زمینِ اتاق پرتابش میکنم ،
دمر میشوم ، تپش قلبم را زیر سینه ام احساس میکنم ،
سردی تشک و چسباندن صورتم به آن را دوست دارم .
آرام میشوم.
چند دقیقه ای آرام میگیرم .
سرم سنگین است ..گردنم درد میکند،
انگار سرم روی تنم سنگینی میکند!!
تیک تاک ساعت را بلند تر از قبل میشنوم.
عذاب وجدان به سراغم می آید ،
عذاب وجدان رها کردن کسی که همیشه و در همه حال هَم سَر من بود!!!
و حالا من اورا رها کردم، روی زمین سرد و تاریک این اتاق .
من هنوز انقدر که باید دل گنده نیستم .
دستم را دراز میکنم ، ارتفاع تخت بلند تر از فاصله نوک انگشتم تا بالش است .
باید بلند شوم ، و این بلند شدن سخت ترین کار دنیا بعد از جدایی است ...
به سختی، بالاخره گوشه ی بالش را میگیرم و به سمت خودم میکشم .
تکانی به آن میدهم و پر های درونش را مرتب میکنم.
آن را دوباره زیر سرم میگذارم.
سرد است .
حتی سردتر از آن روی تازه ی تشک...
سرم درد میکند!
خیلی زیاد
دوباره .
دوباره.
دوباره .
میتوانم جنبش پنبه های داخل بالش را به خوبی احساس کنم ،
حرکت مورچه ی روی زمین، پر سر صدا تر از حد معمول است .
ساعت تیک و تاک میکند، بالش سفت است ، سرم درد میکند ؛
نمیدانم چرا امشب صدا میدهد!
نمیدانم چرا امشب انقدر سر و صدا میکند!
باد آرامی پرده را تکان میدهد،
تمام اتاقم بوی گذشته را میگیرد ، بوی روزهایی که هوا نه سرد بود ، نه گرم ،
روزهایی که شب ها زود خوابم میبرد،
روزهایی که بالش ام انقدر سفت نبود ،
روزهایی که راه رفتن مورچه ها صدا نداشت ،
روزهایی که تو بودی !
چشمانم را روی هم میگذارم،، تمام سینه ام را پر میکنم از هوایی که بوی گذشته میدهد ،
بوی آن پالتوی کهنه ای که اول زمستان از ته کمد در میاوری و میپوشی،،
غریب ، سرد ، غمانگیز...
انقدر نفس میکشم که سینه ام بسوزد !
پتو نازک تر از قبل به نظر میرسد.
سردم میشود.
شاید هم مور مورم میشود.
تمام تنم میلرزد.
ساعت از چهار گذشته .
گنجشک ها به پنجره اتاقم نوک میزنند.
صدای آوازشان را میشنوم _ شاید هم احساس میکنم!
بالش سفت است .
لعنت به این بالش .
باری دیگر بدون بلند کردن گردنم، بالش را از زیر سرم بیرون میکشم .
این بار آن را روی صورتم میگذارم.
صدای گنجشک ها خفه میشود،
دیگر بوی گذشته نمی آید .
ساعت تیک و تاک نمیکند .
نفس هایم سنگین میشود،
هر دم دیگر بازدمی ندارد ،
تمام نفس ها در سینه خفه میشود ،
کمی آرام میگیرم .
خوابم میبرد.
ساعت پنج صبح است ،
هوا روشن شده ،،
بوی صبح می آید ،
گنجشک ها آواز میخوانند،
لشکر مورچه ها همگی به خط شده اند، صدای پای کوبی آن ها هفت کوچه ان ور تر می رود .
ساعت تیک و تاک میکند،
روز شده ..
نان بربری خشک میشود ، چایی سرد میشود ، کره بادام زمینی بوی کهنگی میگیرد ،
من خواب میمانم .
دیر میشود...

Da
خیلی دیر میشود ...