نمیدانم باور خواهی کرد یا نه، که من آن گل فروش ِ سمج در پشت چراغ قرمز یکی از چهاراه های این شهر هستم که پیله ات میکند تا برای دختری با موهای بلند و زیباتر از گیسوان من ، نشسته در صندلی شاگرد ماشینت، آخرین گل ِ رز پژمرده دسته ی آن روزش را بخری .
نمیدانم حضورم را احساس خواهی کرد یا نه ، در میان جمعیت سرگردان در پیاده رو که هرکدام مقصدی برای رفتن و گذشتن از هم دارند .
نمیدانم باور خواهی کرد یا نه، که من آن گنجشکی خواهم بود، در فصل پاییز و شاید هم به شرط زنده ماندن و زنده زنده یخ نزدن، در فصل زمستان ، که میآید و لبه پنجره اتاقت مینشیند ،
لبه پنجره اتاقت مینشیند و برایت جیک جیک مستان میخواند و سیر تماشایت میکند.
نمیدانم که میدانی یا نه ، من همان عابر پیاده ای هستم که در پیاده رو شانه ات به شانه اش خورد و بی توجه از او گذشتی .
نمیدانم که میدانی یا نه ، من همان قطره بارانی هستم که هربار قبل از شروع باریدن باران روی پیشانی ات میفتد و میغلتد و گونه ات را میبوسد.
نمیدانم قرار است کجا باشم ،
نمیدانم قرار است چه کسی باشم ،
نمیدانم قرار است بعد از این کودکی باشم که در بازی، توپش اشتباهی به سمت تو پرتاب شده و از تو میخواهد توپش را بدهی ،
یا پیرزنی باشم که سنگینی کیسه های خریدش ، کمرش را خم تر میکند و از تو طلب کمک میکند،
راستش نمیدانم قرار است کدام باشم!
اصلا شاید هم هیچ کدام نباشم ..
نمیدانم وقتی پیرزن میشوم، زشت خواهم شد؟
نمیدانم چقدر قرار است دستانم بلرزد؟
نمیدانم میتوانم دستانت را با دستان لرزان و سالخورده ام بگیرم یا نه ،
نمیدانم میتوانم از آن پیرزن هایی شوم که برایت دعا میکند و به تو میگوند "پیر شوی جوان" یا نه .
نمیدانم .
شاید هم غر غرو و حوصله سر بر بشوم .
نمیدانم .
امشب چقدر نمیدانم ...
در میان این همه ندانستن و ندانم کاری هایم، راستش را بگو.
اگر دختر بچه ی با نمک با پیراهن گل گلی و جوراب شلواریِ سفید برفی ، که لبخند میزند و جای خالی دندان هایش لبخندش را شیرین تر میکند باشم ، باز هم دوستم نداری؟!
یا
اگر گل فروش ِ ایستاده در انتظار قرمز شدن چراغ و دوان دوان به سمت ماشین تو و معشوقه ات با موهای بلندتر و زیبا تر از من باشم ، باز هم دوستم نداری؟!
نمیدانم اگر گنجشک باشم و برایت زیباترین جیک جیک مستان را بخوانم و دیگر آن موقع فقط از پشت پنجره نگاهت کنم ، باز هم دوستم نداری؟!
اگر آن قطره بارانی باشم که زودتر از بقیه ی قطره ها می آید و تورا میبوسد و تو اورا با آستین پیراهنت پاک میکنی، باز هم دوستم نداری؟!
اگر آن رهگذری باشم که شانه اش به شانه ات میخورد و در پیچش تَن اش و گذر از تو، لبخندی صمیمانه و کوتاه میزند و میرود، بی آنکه بخواهد تو نیز بخندی، بی آن که بخواهد تو نیز بپیچی و بروی ، باز هم دوستم نداری؟!
نمیدانم اگر خودم باشم، خودم باشم و خودم نیز بمیرم ، باز هم دوستم نداری؟!
اصلا چرا دوستم نداری؟!
اصلا چرا تو مرا دوست نداری؟!
Da