
گاه آنچه ما را به حقیقت میرساند، خود از حقیقت عاریست.
اینو تجربهی زیسته م به من یاد داد.. نه کتابها، نه فیلسوفها، نه شاعرها... تجربهی زیسته م به من نشون داد که: کسانی که دوست میداشتم گاهی با دروغ، با تردید، با ناتوانی، با بی احترامی، و با ترس، منو به شناختی از خودم رسوندن که شاید اگر صادقترین انسانهای جهان کنارم بودن هرگز به اون شناخت نمیرسیدم... چه تناقض تلخی!
خنجری که "دوست" در جگرِ من مینشاند محال نیست که شکافی شود و از آن شکاف، پرندهای آزاد شود که هیچ وقت نمیدانستم در من لانه کرده بوده است..و همین لحظه ست که آدمی به خودِ خویشتن نزدیکتر میشه..خوش به حاله کسانی که این لحظه براشون اتفاق میافته و دو دستی میگیرنش..
حقیقت اینه که ما در روایتهایِ ذهنیای که از جهان و آدم هاش ساختیم زندگی میکنیم..نه اونچه در واقعیت وجود داره..و این تضادِ روایتِ ذهنی و رخدادِ واقعیت، همیشه و تا ابد تراژدیِ زندگیِ آدمی ست..گناهِ من اینه که دیگری رو بزرگ تر از اونچه که بود دیدم..و گناهِ دیگری این بود که من رو کوچیکتر از اونچه که بودم دید..همینه که روابطِ انسانی رو انقدر پیچیده کرده..توو این پیچیدگی، منِ واقعی، تویِ واقعی، منی که تو در ذهنِ خود ساختی، و تویی که من در ذهنِ خود ساختم دائمن در جدال هستن.
چقدر این اعتراف دردناکه که بگم: هیچ قطعیتی وجود نداره..هیچ چیز ثابت نیست..فقط زمان از دست میره و هیچ کس هیچ کس رو نخواهد فهمید..!
چقدر متنفرم از اینکه بگم: زندگی، زیستن در میانهی همین ابهامه؛ همین و بس.
سختیِ این زندگی کجاست؟؟ همونجا که باید زخم ها و ارزش هام رو کنارِ هم راه ببرم، جوری که نخوان یقه همو بگیرن.
اما یک چیز برام روشنه: که عشق یه جایی لانه کرده..و من باید بگردمو پیداش کنم تا خودمو بسازم تا خودمو کامل کنم..تا عیب هامو نشونم بده و غسلم کنه از زخم ها و بدی هام.
این عشق چیه؟ آدمه؟ یه سنگ ته دریاچه ست؟ یه ریگ در بیابانه؟ یه پرنده ست؟ سایه ی یک درخته؟ یک زنه؟
هنوز باید بگردم..همه جا..زیرِ هر سنگفرش و جاده..در هر بیابان و جنگلی..در هر دریا و آسمانی..در هر قله و دامنه ای..من جستجوگرم..این کار منه.