ویرگول
ورودثبت نام
یاسین بیگی
یاسین بیگی
یاسین بیگی
یاسین بیگی
خواندن ۱ دقیقه·۲۲ روز پیش

عشق یا آزادی؟!

خواب دیدم در خیابانی دود آلود از آتش سطلهای آشغال که در خشم معترضان گرسنه میسوختند و اشک آورهای سرکوبگران مزدور بی اعتنا از دو طرف ماجرادر حال عبور بودم که گوشه ایی تیز از دیوار آجری زمخت انگشت دستم را زخمی کرد جوری که خونریزی غیرعادی و شدید حاصلش بود…

یک خانواده/ پدر و مادر و دختر جوانشان/ که از جمع معترضین بودند و خانه شان نزدیک بود مرا سریعا به خانه بردند تا زخم را ببندند…

آنها دائما نفرین میکردند که جوان مردم را با تیر زدند نابکاران نانشان آغشته به خون جوانان…

مادر نگران بود و سعی میکرد ساچمه فرو رفته در انگشت مرا بیرون بیاورد پدر هم مدام از پنجره بیرون را میپایید تا مبادا سرکوبگران برای دستگیری من زخمی بیایند

دختر هم که من در اتاقش میهمان بودم نگران شلوغی اتاق بود و مدام معذرت خواهی میکرد بابت بخشیدن بی نظمیش!!

من اما کلا گیج بودم

مبهوت داستان …و از هر ده حرف یکی را به زور میشنیدم،

نگاهم به میز آرایش دختر بود، به آن ادکلن خوشبوی صورتی رنگ اکلیلی… من انجا نبودم،من حتی فرصت نکردم که به آن خانواده ی دوست داشتنی حقیقت را بگویم که من اصلا تیر نخورده ام...

مرا آن ادکلن صورتی خوشبوی صورتی رنگ اکلیلی به جایی برده بود که میشود همه ی داستان ازادی خواهی مردمان گرسنه و فداکاری خانواده ی معترض

را نادیده و ناشنیده گرفت..🩵

دوست داشتنیپدر مادر
۱
۰
یاسین بیگی
یاسین بیگی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید