
## فصل ۱: دفترچهای که از آینده میآمد
در شهری، زینب کارمند سادهی یک کتابخانه بود. او عادت داشت هر بار که هوا ابری میشد، برای آرامش بین قفسهها قدم بزند. یک روز عصر، میان کتابهای قدیمی قفسهی ورودی، دفترچهای چرمی پیدا کرد؛ جلدش سیاه بود و روی آن فقط یک جمله حک شده بود:
**«وقتی این را میخوانی، دیر شده است… یا هنوز نه.»**
زینب دفترچه را باز کرد. صفحهها پر از تاریخهایی بود که جلو میرفتند… اما نه با روزهای معمول. هر تاریخ با ساعت دقیق نوشته شده بود و زیرش یک توضیح کوتاه:
«امشب ساعت ۹:۱۵، درِ سالن مطالعه قفل میشود. اگر صدای تقتق را شنیدی، فرار کن.»
زینب خندید؛ فکر کرد شوخی است. اما وقتی ساعت به ۹ نزدیک شد، صدای تقتق را از پشت در شنید—همانطور که دفترچه گفته بود.
دستش لرزید. درِ سالن مطالعه همان لحظه قفل شد و تنها یک راه باقی ماند: از پنجرهی پشتبام بالا رفتن… جایی که دفترچه برایش نقشه کشیده بود.
## فصل ۲: مردی با چتر شکسته
زینب از پنجره بالا رفت و در تاریکی پشتبام، مردی را دید که چتری نیمهشکسته دستش بود. لباسش شبیه آدمهای امروزی نبود؛ انگار از سالهای دور آمده باشد.
مرد گفت: «تو باید همون لحظه میرفتی. دفترچه اشتباه نمیکنه… فقط زمان رو جابهجا میکنه.»
زینب با تعجب پرسید: «تو کی هستی؟ این دفترچه مال توئه؟»
مرد لبخند زد اما تهِ لبخندش اضطراب بود:
«من نگهبانِ “وقایع” هستم. دفترچه هم کلیدِ تقاطعهاست. هر بار که چیزی رو “اصلاح” کنی، یک اتفاق دیگر جای اون مینشیند.»
زینب گفت: «یعنی اگه کاری کنم که بد نشه… بدِ دیگری رخ میده؟»
مرد مکث کرد. بعد آهسته گفت: «گاهی بدِ کمتر. گاهی بدِ بزرگتر. اینجا قانون ثابت ندارد… فقط هزینه دارد.»
ناگهان از پایین، چراغهای نگهبانی روشن شد و صدای فریاد شنیده شد. مرد چترش را بست و گفت:
«دیر شده. دنبال من بیا. باید قبل از ساعت ۱۰، مسیر رو عوض کنیم.»
## فصل ۳: شهری که نفسش را پنهان کرده
زینب و مرد از پشتبام پایین آمدند و از کوچههای باریک گذشتند. هرچند هوا بارانی بود، اما انگار خیابان… بیصدا نفس میکشید. ماشینها خاموش بودند، آدمها پشت پردهها ایستاده بودند و نورها خیلی دیرتر از زمان واقعی روشن میشدند.
مرد توضیح داد: «این پدیده “مکثِ شهری” است. دفترچه یک رخداد را از جریان زمان جدا کرده. وقتی جدا میشود، شهر بین دو لحظه معلق میماند.»
زینب نفسش را حبس کرد: «پس همهاش واقعی است؟ دفترچه واقعا زمان رو تغییر میده؟»
مرد دستش را روی دیوار گذاشت. سطح دیوار انگار گرمتر از هوا بود. سپس گفت:
«زمان مثل آب نیست؛ مثل کاغذ است. اگر رویش خط بکشی، شکلش عوض میشود… اما جای خط، پاره هم میشود.»
در دل یکی از کوچهها، زینب تابلو کوچکی دید:
**“درِ نجات: فقط برای کسانی که از دفترچه نترسیدهاند.”**
کنارش یک کلید روی زمین افتاده بود. اما وقتی زینب کلید را برداشت، دفترچه در دستش خودش صفحه را ورق زد—بدون اینکه دست او تکان بخورد. روی صفحهی تازه نوشته بود:
**«اگر کلید را برداری، باید اسم “آرش” را یادآوری کنی.»**
زینب از شنیدن این اسم شوکه شد. آرش… همان کسی بود که دو سال قبل ناپدید شده بود. اما چرا دفترچه میخواست او را به یاد بیاورد؟
## فصل ۴: آرشیوِ نفرینشده
آنها به اتاق زیرزمینی کتابخانه رسیدند. مرد گفت: «اینجا آرشیوِ ثبتِ تغییرهاست. هر بار که دفترچه چیزی را اصلاح میکند، خاطرهی همان فرد در یک پرونده ذخیره میشود… و گاهی نفرین میشود.»
زینب کلید را به قفل در زد و در با صدایی نرم باز شد. داخل اتاق، قفسههای فلزی تا سقف بالا رفته بودند. روی هر پرونده یک نام و یک تاریخ بود.
زینب میان پروندهها گشت و به نام «آرش» رسید.
پرونده را بیرون کشید. داخلش عکس بود… اما عکس با عکسهای معمول فرق داشت؛ انگار تصویر در حال تغییر بود. زیر عکس نوشته بود:
**«آرش، حذفشده از مسیر.»**
زینب با لرزش گفت: «پس آرش زنده است؟ یا فقط حذف شده؟»
مرد چشمهایش را تنگ کرد:
«دفترچه فقط “اتفاق” را میسنجد، نه “آدم” را. شاید آرش جایش را عوض کرده. شاید هنوز وجود دارد… اما در جایی که تو نمیبینی.»
در همان لحظه، نورهای اتاق چشمک زدند. دفترچه ناگهان جملهی جدیدی نوشت:
**«برای بازگرداندن آرش، باید “یک حقیقت” را بگذاری در تاریکی بماند.»**
زینب سردش شد: «یعنی من باید حقیقتی را قربانی کنم؟»
مرد آرام گفت: «هر قضاوتی حقیقتی دارد که درد میآورد. زمان همیشه میخواهد قیمت را از تو بگیرد.»
## فصل ۵: انتخابی که زمان پس نمیدهد
درِ اتاق ناگهان قفل شد و صدای تقتق از دیوارها آمد؛ مثل همان اول. دفترچه حالا صفحهی نهایی را نشان میداد:
**«ساعت ۱۱:۰۰ — اگر آرش را برگردانی، شهر از خاطرهی “زینب” پاک میشود.»**
و زیرش گزینهها با جوهر قرمز آمده بود:
1) آرش را برگردان → زینب فراموش میشود
2) آرش را رها کن → شهر دوباره آرام میشود، اما دیگر این دفترچه را پیدا نمیکنی
زینب مدتها ساکت ماند. او آرش را دوست نداشت… او آرش را امید میدانست. اما اگر برگردد و کسی او را به یاد نیاورد، آرش هم تنها خواهد بود.
مرد چتر شکسته را روی زمین گذاشت و گفت:
«زمان مثل مادر نیست که همیشه بخشش بدهد. فقط حساب میکند.»
زینب دفترچه را بست و گفت: «اگر مردم من را فراموش کنند، دستکم آرش تنها نیست.»
بعد با صدای محکم ادامه داد: «اما اگر آرش برگردد، من باید طوری زندگی کنم که او خودِ جای خالیِ خاطره را حس نکند.»
مرد سر تکان داد.
زینب ساعت ۱۱ را نگاه کرد. در همان لحظه، دفترچه شروع به سوختن کرد—اما شعلهها از جنس کاغذ نبودند؛ انگار از جنس نور بودند.
## فصل ۶: بازگشت، در سایهی فراموشی
با آخرین سوختنِ دفترچه، شهر دوباره به حرکت افتاد. ماشینها روشن شدند، آدمها به خیابان آمدند و باران عادی شد.
اما وقتی زینب به سالن کتابخانه برگشت، نگهبان او را دید و گفت:
«ببخشید خانم… شما کی هستید؟»
زینب نفسش را حبس کرد. یادش رفت که چگونه باید جواب بدهد. انگار برای یک لحظه، ذهنش هم سفید شد.
او به بخش پروندهها رفت. آرش را پیدا کرد—زنده، سرحال، با چشمانی پر از تعجب.
اما وقتی زینب را دید، گفت: «من شما رو نمیشناسم… ولی انگار منتظرم.»
زینب لبخند تلخی زد. حقیقت دردناک این بود: مردم او را فراموش کرده بودند، اما آرش… نه. آرش یک حس مبهم داشت، چیزی شبیه آشنا بودنِ یک رویا.
زینب دستش را روی قلب گذاشت و زمزمه کرد:
«من فراموش میشم، ولی تو فراموش نمیشی… و این فرقِ زمان و انسان است.»
مردی با چتر شکسته در انتهای سالن ایستاده بود و نگاه میکرد. زینب متوجه شد دفترچه هنوز در کار است… اما دیگر خودش را نشان نمیدهد.
شاید این پایان باشد… یا فقط آغازِ مسئولیتِ زینب در جایی که هیچکس نامش را نمیداند.
---
پایان
ممنون از همراهیتون🫡
کدومش رو میخوای؟