ویرگول
ورودثبت نام
☆blue slime☆
☆blue slime☆
☆blue slime☆
☆blue slime☆
خواندن ۸ دقیقه·۱۴ روز پیش

خانه ی تاریک

باران از عصر همان روز بی‌وقفه می‌بارید؛ بارانی ریز، سرد و سمج که انگار قصد داشت از لابه‌لای درزهای دنیا خودش را به داخل خانه‌ها برساند. مه غلیظی روی کوچه‌ی باریکِ انتهای شهر خوابیده بود و چراغ‌های زرد خیابان، مثل چشم‌های خسته‌ای که از تب می‌لرزند، در آن محو می‌شدند.

آراد، با چمدانی که چرخ‌هایش در جدولِ ترک‌خورده گیر می‌کرد، مقابل خانه‌ی قدیمی ایستاد و به طبقه‌ی دوم نگاه کرد. پنجره‌ها تاریک بودند، اما پشت یکی از آن‌ها، پرده‌ی ضخیمی آرام تکان خورد؛ انگار کسی همین حالا از نزدیکِ شیشه رد شده باشد.

آراد زیر لب گفت:

«هنوز کسی اینجا زندگی می‌کنه...»

اما می‌دانست که این حرف بیشتر برای دل خودش است تا برای واقعیت.

خانه را از عمویش به ارث برده بود؛ عمویی که سال‌ها با خانواده‌ی خودش قطع رابطه کرده بود و سرانجام در همان خانه، تنها، مرده بود. کل محله درباره‌ی آن خانه حرف‌های عجیب می‌زد: می‌گفتند شب‌ها صداهایی از داخلش شنیده می‌شود، چراغ‌ها بی‌دلیل روشن و خاموش می‌شوند، و هر کسی که مدت زیادی آنجا مانده، بعد از مدتی یا بیمار شده یا بی‌صدا نقل مکان کرده است.

آراد به این حرف‌ها اعتقاد نداشت. یا بهتر است بگوییم: نمی‌خواست داشته باشد.

او هفته‌ها بود که دنبال جایی برای شروع دوباره می‌گشت. از کارش اخراج شده بود، رابطه‌اش به هم ریخته بود، و بدهی‌ها مثل دست‌های نامرئی دور گردنش حلقه زده بودند. این خانه، هرچند مخوف و فرسوده، تنها چیزی بود که از زندگی قدیمش مانده بود.

کلید زنگ‌زده را در قفل چرخاند. در با ناله‌ای خشک باز شد؛ صدایی شبیه آهِ کسی که مدت‌هاست حرف نزده.

هوای داخل خانه بوی نم، چوب خیس، و چیزی شبیه عطر کهنه‌ی گل‌های مرده می‌داد. آراد چراغ گوشی‌اش را روشن کرد و قدم به راهروی تاریک گذاشت. دیوارها با کاغذدیواری‌های رنگ‌ورورفته پوشیده شده بودند و قاب عکس‌هایی با شیشه‌ی غبارگرفته روی آن‌ها آویزان بود. بیشتر قاب‌ها خالی بودند، اما یکی از آن‌ها عکس زنی را نشان می‌داد با لباس سفید و چهره‌ای محو، طوری که انگار خودِ تصویر هم از نشان‌دادن صورتش خجالت می‌کشد.

آراد جلوتر رفت و قاب را برداشت.

پشت عکس، با خودکاری قدیمی نوشته شده بود:

**«اگر صدای قدم‌ها را شنیدی، برنگرد.»**

آراد لحظه‌ای ایستاد. لبخند عصبی‌ای زد و با خودش گفت:

«شوخیِ عموم بوده.»

اما همان لحظه، از طبقه‌ی بالا صدای *تق* خفیفی آمد؛ صدای برخورد کفش با چوب.

آراد نفسش را حبس کرد.

خانه ساکت شد.

بعد دوباره:

*تق... تق... تق...*

آهسته، خیلی آهسته، مثل کسی که فقط یک اتاق با او فاصله دارد و با صبرِ بیمارگونه‌ای در راهرو قدم می‌زند.

آراد چراغ گوشی را بالا گرفت و به پله‌ها نگاه کرد. نرده‌ی چوبی در تاریکی مثل استخوان‌های خشکیده به نظر می‌رسید. دلش می‌خواست همان لحظه از خانه بیرون بزند، اما خستگی و لجاجت، هر دو مانعش شدند. او یک بار دیگر به خودش یادآور شد که ترس، فقط واکنشِ بدن به چیزی ناشناخته است؛ نه لزوماً نشانه‌ی خطر.

با این فکر، به سمت پله‌ها رفت.

هر پله زیر پایش ناله می‌کرد. در طبقه‌ی بالا، راهرویی بود با سه درِ بسته. در انتهای راهرو، دری نیمه‌باز دیده می‌شد که نور سردی از لای آن بیرون می‌آمد؛ نه نور چراغ، نه نور ماه، چیزی میان این دو. آراد آرام جلو رفت و فهمید نور از اتاقی می‌آید که درِ آن با زنجیری زنگ‌زده بسته شده بود. با وجود زنجیر، شکافی باریک میان در و چارچوب وجود داشت، و از همان شکاف، نوری لرزان بیرون می‌زد.

صدای نفس‌کشیدن شنیده می‌شد.

آراد عقب رفت.

نفس‌کشیدنِ خودش نبود.

ناگهان از پشت سرش صدای زنی آمد:

«بالاخره برگشتی.»

او با وحشت برگشت. راهرو خالی بود.

اما همان‌جا، روی دیوار روبه‌رو، سایه‌ای دیده می‌شد؛ سایه‌ی زنی بلندقد، با موهای آویزان، انگار درست پشت سرش ایستاده است. آراد بی‌اختیار گوشی را بالا گرفت و نور را به دیوار انداخت، اما چیزی نبود. با این حال، سایه هنوز بود.

آراد به‌سرعت از پله‌ها پایین دوید. در همان لحظه، صدای خنده‌ای خفه از پشت سرش آمد؛ خنده‌ای کوتاه، خشن، و شکسته.

به طبقه‌ی پایین رسید و به در ورودی پناه برد. دستش روی دستگیره رفت، اما در تکان نخورد. قفل نشده بود؛ انگار از بیرون بسته شده بود. او چند بار دستگیره را کشید. بی‌فایده.

از بالای سرش، صدای قدم‌ها حالا واضح‌تر بود. کسی آهسته، با طمأنینه، از پله‌ها پایین می‌آمد.

تق...

تق...

تق...

آراد به عقب چسبید و چشمش به آینه‌ی قدی کنار راهرو افتاد. در آینه، خودش را دید؛ صورت پریده، موهای خیس از باران، چشمانی وحشت‌زده. اما پشت سرش، در آینه، زنی ایستاده بود با لباس سفیدِ قدیمی، دستانی بی‌حرکت، و صورتی که انگار از مه ساخته شده باشد.

آراد نمی‌توانست نگاهش را از آینه بردارد. می‌خواست برگردد، اما بدنش یخ زده بود. زن لب‌هایش را به آرامی تکان داد، بی‌آنکه صدایی از او درآید. فقط از روی حرکت لب‌ها، آراد توانست حدس بزند:

**«تو منو می‌شناسی.»**

آراد پلک زد.

وقتی دوباره نگاه کرد، زن ناپدید شده بود.

اما روی شیشه‌ی آینه، با انگشتی مرطوب، جمله‌ای نوشته شده بود:

**«اتاق زیرزمین را باز نکن.»**

او نفس‌نفس‌زنان به اطراف نگاه کرد. در انتهای راهرو، دری کوچک و فلزی را دید که قبلاً متوجه‌اش نشده بود. درِ زیرزمین.

درِ فلزی مثل دهان بسته‌ای در دل دیوار نشسته بود.

و از پشت آن، صدای آهسته‌ای می‌آمد؛ صدای کشیده‌شدن چیزی روی سنگ.

آراد با تردید به سمت در رفت. هر قدمش سنگین‌تر از قبلی بود. ذهنش فریاد می‌زد که نرود، اما چیزی درونش—کنجکاوی، ترس، یا شاید احساسی مبهم و قدیمی—او را جلو می‌کشید. دستش روی دستگیره‌ی سرد نشست. یک لحظه مردد ماند. بعد آن را پایین فشار داد.

در باز شد.

بوی تندی از نم و خاک و پوسیدگی بیرون زد. پله‌های باریک فلزی به تاریکی مطلق فرو می‌رفتند. آراد گوشی را جلو گرفت و پایین رفت.

هرچه پایین‌تر می‌رفت، دمای هوا سردتر می‌شد. صدای ضربان قلبش در گوشش می‌کوبید. در انتهای پله‌ها، فضای کوچکی بود با دیوارهای سنگی و سقفی کوتاه. وسط اتاق یک میز چوبی قرار داشت و روی آن چند شیء قدیمی: یک شانه‌ی شکسته، یک روسری سفید، و دفترچه‌ای چرمی با جلد ترک‌خورده.

آراد دفترچه را برداشت.

داخلش با خطی لرزان نوشته شده بود:

> **نفر اول: صدای گریه را شنید.**

> **نفر دوم: در آینه ماند.**

> **نفر سوم: نامش را صدا زدند.**

> **نفر چهارم: در زیرزمین ناپدید شد.**

> **نفر پنجم: فکر کرد همه‌چیز تمام شده.**

صفحه‌ی بعدی خالی بود.

آراد حس کرد خون در رگ‌هایش یخ زده. دفترچه را ورق زد، اما چیزی نبود. تنها یک صفحه‌ی آخر در ته دفتر باقی مانده بود؛ صفحه‌ای که تازه و تمیز به نظر می‌رسید، انگار همین امروز نوشته شده باشد.

روی آن فقط یک جمله بود:

**«تو نفر ششمی.»**

در همان لحظه، چراغ گوشی خاموش شد.

تاریکی چنان ناگهانی فرود آمد که آراد برای چند ثانیه حتی جهت را هم گم کرد. بعد صدای کشیده‌شدن نفس از کنار گوشش آمد.

خیلی آرام، خیلی نزدیک:

«آراد...»

او فریاد زد و به عقب پرید، محکم به میز خورد. چیزی روی زمین افتاد و شکست. برای لحظه‌ای کوتاه، در تاریکی، نور ضعیف گوشی دوباره روشن شد؛ نه از دست او، بلکه از گوشه‌ی اتاق. گویی کسی آن را از زمین برداشته و روشن کرده باشد.

نور کم‌جان، چهره‌ای را در گوشه‌ی زیرزمین آشکار کرد.

زنی با لباس سفید.

اما این بار تنها نبود. پشت سرش، پنج چهره‌ی دیگر ایستاده بودند؛ محو، بی‌رنگ، با چشم‌هایی که مثل حفره‌های خالی به آراد نگاه می‌کردند.

زن جلو آمد. لب‌هایش از هم باز شد و آراد فهمید چرا تصویر قبلی در آینه او را می‌شناخت:

چهره‌اش، چهره‌ی همان دختر جوانی بود که سال‌ها پیش در این خانه ناپدید شده بود.

دخترِ عمویش.

کسی که خانواده، از حرف‌زدن درباره‌اش طفره می‌رفتند.

کسی که گفته بودند «خودش رفت».

کسی که شایعه شده بود در همین خانه جان داده.

او با صدایی که شبیه وزش باد از لای پنجره‌ی شکسته بود گفت:

«ما رو اینجا جا گذاشتن.»

آراد با ترس گفت:

«من... من نمی‌دونستم...»

چهره‌ی او نرم نشد. فقط نزدیک‌تر آمد و ادامه داد:

«تو همیشه می‌دونستی چیزی توی این خونه درست نیست. همه می‌دونستن. ولی اومدی چون به خودت گفتی اینجا فقط یه خونه‌ست.»

بعد یکی از شبح‌ها، مردی با صورت نیمه‌سوخته، دستش را بالا آورد و به سمت دیوار اشاره کرد. آراد نگاه کرد و دید که روی سنگ‌های دیوار، هزاران خط و اسم کنده شده است؛ اسم‌هایی که بعضی پاک شده بودند و بعضی هنوز تازه به نظر می‌رسیدند.

زن سفیدپوش گفت:

«این خونه، آدم‌هایی رو که فراموش می‌کنن، نگه می‌داره.»

آراد خواست چیزی بگوید، اما صدای قدم‌هایی تازه از بالا شنیده شد. این بار فقط یکی نبود؛ صدای چندین پا که آرام و هماهنگ از پله‌ها پایین می‌آمدند. شبح‌ها به‌آرامی برگشتند و به تاریکی خیره شدند؛ انگار منتظر چیزی بودند.

از بالای پله، اولین چهره ظاهر شد:

مردی با کت خیس.

بعد زنی با دست‌های خون‌آلود.

بعد کودکی با چشم‌های بی‌پلک.

بعد... یکی دیگر. و یکی دیگر.

آراد فهمید که زیرزمین فقط جایی برای مرده‌ها نیست.

جایی است برای کسانی که هنوز «تمام» نشده‌اند.

او به عقب رفت، اما دیوار پشت سرش سرد و سخت بود. شبحِ دختر یک قدم دیگر جلو آمد و دستش را بالا آورد. آراد آماده‌ی تماس یخ‌زده‌ای شد، اما او دستش را روی سینه‌ی خودش گذاشت، جایی که چیزی شبیه کلید زنگ‌زده آویزان بود.

گفت:

«اگر می‌خوای زنده بمونی، باید اسم‌تو از خونه پس بگیری.»

آراد گیج شد:

«اسمم؟»

او پاسخ نداد. فقط به دفترچه اشاره کرد.

آراد دفترچه را برداشت و صفحه‌ی خالی را نگاه کرد. ناگهان، از زیر انگشتانش جوهری تیره شروع کرد به پخش شدن. حروف خودبه‌خود شکل گرفتند، انگار دفترچه سال‌ها منتظر این لحظه بوده باشد.

**آراد فرزندِ...**

ناگهان صدای جیغی وحشتناک در زیرزمین پیچید. چراغ گوشی دوباره لرزید. شبح‌ها همگی به سمت در برگشتند. چیزی از بالا می‌آمد؛ چیزی که حتی آن‌ها هم از آن می‌ترسیدند.

دختر سفیدپوش با چهره‌ای وحشت‌زده نجوا کرد:

«اون نباید بیدار می‌شد...»

در همان لحظه، نوری سیاه از تاریکی راهرو بیرون زد؛ نه نور، بلکه نبودِ نور. مثل لکه‌ای زنده که دیوارها را می‌بلعید و به سمت پایین می‌ریخت.

آراد فقط توانست یک چیز ببیند:

سایه‌ای بلند، بی‌صورت، با دستانی بیش از حد کشیده، که از دل راه‌پله‌ها پایین می‌آمد.

شبح‌ها یکی‌یکی عقب رفتند.

زن سفیدپوش دستش را به سمت آراد دراز کرد و فریاد زد:

«اسم‌تو بنویس!»

آراد با دست لرزان قلم را برداشت.

سایه نزدیک‌تر شد.

دیوارها شروع کردند به ترک خوردن.

و او، در میان وحشت، نام خودش را در دفترچه نوشت.

لحظه‌ای سکوت مطلق برقرار شد.

بعد همه‌چیز فرو ریخت.

---

صبح که باران تمام شد، خانه در سکوتی بی‌نقص ایستاده بود. درِ ورودی باز بود. هیچ‌کس در خانه نبود. نه آراد، نه دفترچه، نه آینه‌ی قدی، نه زیرزمین.

اما همسایه‌ها می‌گفتند از آن شب به بعد، **چراغ‌های آن خانه دیگر هیچ‌وقت دیر خاموش نمی‌شدند**.

چون هر شب، درست ساعت سه و سیزده دقیقه، همه‌ی چراغ‌ها هم‌زمان روشن می‌شوند.

و اگر کسی از کنار خانه رد شود، در پنجره‌ی طبقه‌ی دوم، زنی را می‌بیند با لباس سفید، که آرام پرده را کنار می‌زند و به بیرون نگاه می‌کند.

انگار هنوز منتظر است کسی برگردد.

- یا **قسمت دوم** این داستان را ادامه بدهم.

قطع رابطهداستان ترسناک
۷
۲
☆blue slime☆
☆blue slime☆
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید