Ryan (Axon)·۶ روز پیش🔻 آنچه پایین دفن شد | فصل ۳: «مقالهٔ قدیمی»بعضی چیزها پیدا نمیشوند؛ مگر وقتی خودشان بخواهند.
آقا معلم·۷ روز پیشداستان ترسناک شب اول قبرهمه چیز از اون روز لعنتی شروع شد. روزی که با اصرار پسر عموم به قبرستون رفتیم و از اون روز به بعد دیگه هیچی مثل سابق نشد.سال 89 بود. خانواده…
Ryan (Axon)·۲۵ روز پیش🔻 آنچه پایین دفن شد | فصل ۱: چالشهمهچیز با یک ویدئوی چندثانیهای شروع شد. سه روز بعد، ما جلوی عمارت ایستاده بودیم.
Ards·۱ ماه پیشقالبی که در هیچ قالبی نمیگنجدسلام دوستان جان امروز داستان کوتاهی نوشتم و اشکان جان دهقانی عزیزم واسم این کامنت رو گذاشت و من بهش قول دادم جوابشو توی یه پست بزارم ♥️🌹ای…
☆blue slime☆·۱ ماه پیشخانه ی تاریک---باران از عصر همان روز بیوقفه میبارید؛ بارانی ریز، سرد و سمج که انگار قصد داشت از لابهلای درزهای دنیا خودش را به داخل خانهها برساند.…
Saghar·۱ ماه پیشوقتی دیوار نفس کشید😰اون شب از اون شبایی بود که عجیب بیحوصله و یهجورایی خالی بودم اتاقم تاریک بود فقط نور آبیِ سردِ مانیتور میخورد به صورتم حتی اونم حس میکر…
الاحضرت·۱ ماه پیشداستا روح سرگردان(قسمت۱)در شهری بزرگ و شلوغ پسر بچه ای زندگی می کرد .اسم این پسر بچه (اندی)بود.اندی پس از مرگ پدر بزرگش به همراه خانواده اش به روستا رفتند تا در کن…
Arezoo Oliya·۱ ماه پیشهراس تابستانی - داستان کوتاهمری اهل این دنیا نبود. اسمش حتی مری نبود! اما هیچکس این حقیقت را نمیدانست. هیچکس حتی نمیدانست مری کیست یا چه قیافهای دارد. هیچکس اصلا…
mahdieh_akhondi·۱ ماه پیشداستان ترسناکخانه متروت«گشودن راز» سارا شب را با کلیدهای لرزانش وارد خانهی متروکه کرد. از بیرون، ساختمان مثل یک اسکلتِ بیصدا بود؛ اما وقتی در را پشت س…
mahdieh_akhondi·۱ ماه پیشداستان ترسناکراهرویی که سایم را جا گذاشت: امشب در را بستم و صدای آمد.نه از بیرون که همیشه صدایش آشناست.