Ryan Carter (Axon)·۵ روز پیش🔻 آنچه پایین دفن شد. فصل ۱ — «چالش»همهچیز با یک ویدئوی چندثانیهای شروع شد. سه روز بعد، ما جلوی عمارت ایستاده بودیم.
Ards·۱۱ روز پیشقالبی که در هیچ قالبی نمیگنجدسلام دوستان جان امروز داستان کوتاهی نوشتم و اشکان جان دهقانی عزیزم واسم این کامنت رو گذاشت و من بهش قول دادم جوابشو توی یه پست بزارم ♥️🌹ای…
☆blue slime☆·۱۴ روز پیشخانه ی تاریک---باران از عصر همان روز بیوقفه میبارید؛ بارانی ریز، سرد و سمج که انگار قصد داشت از لابهلای درزهای دنیا خودش را به داخل خانهها برساند.…
Saghar·۲۲ روز پیشوقتی دیوار نفس کشید😰اون شب از اون شبایی بود که عجیب بیحوصله و یهجورایی خالی بودم اتاقم تاریک بود فقط نور آبیِ سردِ مانیتور میخورد به صورتم حتی اونم حس میکر…
الاحضرت·۲۲ روز پیشداستا روح سرگردان(قسمت۱)در شهری بزرگ و شلوغ پسر بچه ای زندگی می کرد .اسم این پسر بچه (اندی)بود.اندی پس از مرگ پدر بزرگش به همراه خانواده اش به روستا رفتند تا در کن…
Arezoo Oliya·۲۲ روز پیشهراس تابستانی - داستان کوتاهمری اهل این دنیا نبود. اسمش حتی مری نبود! اما هیچکس این حقیقت را نمیدانست. هیچکس حتی نمیدانست مری کیست یا چه قیافهای دارد. هیچکس اصلا…
mahdieh_akhondi·۲۲ روز پیشداستان ترسناکخانه متروت«گشودن راز» سارا شب را با کلیدهای لرزانش وارد خانهی متروکه کرد. از بیرون، ساختمان مثل یک اسکلتِ بیصدا بود؛ اما وقتی در را پشت س…
mahdieh_akhondi·۲۳ روز پیشداستان ترسناکراهرویی که سایم را جا گذاشت: امشب در را بستم و صدای آمد.نه از بیرون که همیشه صدایش آشناست.
Saghar·۱ ماه پیشماموریت غیر ممکن در خانه2همینطور که داشتم فکر میکردم چی کار کنم یهو چشمم افتاد به سایهای که پشت مبل تکون خورد قلبم ریخت! گفتم “ای داد! حتماً دزده! یا شایدم جن! دی…
Saghar·۱ ماه پیشمأموریت غیرممکن در خانههوا تاریک شده بود و من تازه از سر کار برگشتم خسته بودم و تنها چیزی که میخواستم این بود که روی مبل لم بدهم و کمی استراحت کنم همانطور که چرا…