نمی دونم چرا به سرم زد، محتویات داخل بالش هم، شسته بشه. مثل همه ی زمانهایی که یه چیزی عین خوره می افته به جونم و بعد یهو یه اتفاق غیرمنتظره . روبالشی ها رو در آوردم و انداختم داخل لباسشویی. داخلی ترین لایه بالش رو با محتویاتش بردم داخل حموم. دوخت رو شکافته و پشم داخل چلوار رو کف زمین حموم خالی کردم . همینطور که داشتم گلوله ها رو باز می کردم، یهو دستم به چیز سفتی برخورد کرد. یه لحظه گم شد. دوباره دنبالش گشتم.
آها . پیداش کردم. یه تیکه کاغذ . کاغذ توی اینا چکار می کنه! برش داشتم. چند تا خورده بود. تای اول رو باز کردم ، یه تای دیگه و همینطور کنجکاوانه داشتم نگاه می کردم. چشمام گرد شد. نوشته زرد رنگی با خط عجیب و غریب :(( از برای ف بنت ع یک شوهر پولدار و پسران سالم، خوشبختی فراوان ، شادی ، خنده ، زندگی خوب ))
منگ بودم. نمی فهمیدم این داخل بالشی که من زیر سرم می گذاشتم چکار می کنه. سریع رفتم سراغ بالش بعدی ؛ شک کرده بودم و ممکن بود به سر نخ های دیگه برسم.
پیداش کردم. عین همون کاغذ ، دوباره شروع کردم به باز کردن تاهای کاغذ. این بار با جوهر سیاه و نوشته های خط خطی . به سختی تونستم چند کلمه رو بخونم :(( از برای م ابن ع جدایی ، بدبختی و زندگی سیاه ))
سرم گیج رفت. نمی تونستم باور کنم. جریان چیه؟ کلی فکر کردم. بی شک این درست برای ما بوده ، اما اون یکی داخل بالش ما چکار می کرد؟!!
یهو یادم افتاد که سال قبل، والده مکرمه آقای م اصرار کرده بود که پارچه روبالشی رو بیار من براتون بدوزم . لعنتی ، کار خودش بود. چه بهانه ی خوبی برای کار خبیثانه اش پیدا کرده بود . اما ظاهرا وسط کار پ، بالش های خانوم ف رو هم اشتباهی با بالش های ما فرستاده بود خونه ما . این سالها، هم دلش خوش بوده که دعای خیر ایشون کار خودش رو کرده.
انسان موجود عجیبیه. می تونه همزمان پلید و شرور یا فرشته مهربون باشه، بسته به انتخاب خودش. همون خانم محترمی که چادرش رو محکم زیر گلو گره می زد که مبادا وقت نماز یه تار موهاش دیده و نمازش باطل بشه، برای م دعای بدبختی و سیاه بختی میگیره و برای ف دعای خوشبختی و خوشحالی و پولداری و ...
تف به اون ذات پلیدی که می تونه برای سیاه کردن زندگی بچه خودش این کار رو بکنه. اشرف موجودات همینه؟!!!!
بعد از مدتها که پیغام می فرستاد تا منو ببینه ، رفتم بیمارستان. با دلی که اصلا راضی به دیدنش نبود. حالم خوب نبود. حس دلسوزی بسیار زیاد توام شده بود با حس خشمی که در اعماق قلبم خونه کرده بود. قبل از ورود به آی سی یو ، گان مخصوص پوشیدم. وقتی رفتم داخل، باورم نمی شد همون زن قدرتمند زورگو که در تموم این سالها نهایت سعیش رو برای بهم زدن زندگیم کرده بود روی تخت خوابیده. فیلم سالها درد و رنج و گریه هام به سرعت چند ثانیه از جلوی چشمام رد شد.
دستهام رو توی دستش گرفت و گفت : ((عزیزم اومدی؟)) دستم رو گذاشت روی لبهاش و بوسید، دستهامو گذاشت روی پیشونیش. دوباره دستامو گرفت گذاشت روی بدنش ، گفت:(( خیلی درد می کنه. خیلی.))
اشک توی چشمام حلقه زد. داشتم از بغض منفجر می شدم. نمی خواستم گریه کنم. با تموم قدرتی که داشتم گفتم: ((زود خوب میشید. نگران نباشید. براتون نذر کردم ، از اینجا که اومدین بیرون ، دو تایی میریم امامزاده صالح و من نذرم رو ادا می کنم. )) اینو از ته دل گفتم. هم دلم برای خودش می سوخت و هم دلم برای شوهرم ، می دونستم علیرغم همه بدی هایی که مادرش کرده و بود و زندگیمون رو تا ورطه جدایی پیش برده بود، دوستش داره و در نبود مادرش بسیار غصه خواهد خورد. توی مسیر برگشت از بیمارستان، همه ناراحت و افسرده بودیم. واقعا دلم به درد اومد. عروس کوچکتر که نفس ایشون بود، دو سال قبل بعد از گرفتن مهریه ، قید تموم زندگی و عشق رو زد و رفت دنبال سرنوشت جدیدش.
فردا صبح توی شرکت، دوست صمیمیم ازم پرسید: حال مادرشوهرت چطوره؟ اشکام قطع نمیشد. گفتم : (( بد ، خیلی خیلی بد.)) دستامو گرفت تو دستاش. گفت:(( عزیزم ، انشاله خدا خودش شفاش میده.))
روز بعد یکسره موبایلم زنگ می خورد. ترس تموم وجودم رو پر کرده بود. سریع از اتاق جلسه زدم بیرون. دیدم یه عالمه میس کال از خانوادم دارم. اس ام اس همسرم رو باز کردم:(( مادرم رفت 😭😭😭😭😭. بیا خونه مادرم. ))
از آرامگاه برگشتیم. شوهر ف با دخترهاش در حالیکه از صخره نوردی برمیگشتن، از اون سر دنیا تماس تصویری گرفتن تا به پدر همسرش تسلیت بگه.
تمام

سالم