
از همونجایی بد شدیم که یادمون رفت هدم بودن تمرین می خواد. از وقتی که راحت تر بود شبیه جمع بشیم تا شبیه وجدانمون.
از وقتی برای زنده موندن، انسانیت رو معامله کردیم و اسمش رو گذاشتیم عقل. مشکل این بود آدم موندن هزینه داشت ، تنهایی داشت، درد داشت، نه گفتن داشت ؛ ما ترجیح دادیم زنده بمونیم حتی اگه شبیه خودمون نباشیم.
هیچ کسی به ما حق نداده دنیا رو به گند بکشیم، ما کم کم به خودمون اجازه دادیم چشم ببندیم. اول به روی یه بی عدالتی کوچیک، بعد به روی یه دروغ مصلحتی، بعد به روی درد کسی که به ما ربطی نداشت.
یه شبه هیولا نشدیم: هیولا شدیم وقتی گفتیم مهم نیست و تکرار کردیم و مهمترین چیز یعنی دل آدم ها له شد. آدم دلش نمی خواد زشت باشه ولی وقتی زخمها چرک می کنن و درمان نمیشن، چهره بو می گیره، رفتار هم، روح هم.
خون آشام نیستیم چون خون می خوریم؛ خون آشامیم چون امید همدیگه رو می مکیم و شب راحت می خوابیم . آخرش؟!
ته این جاده چیزی نیست جز خلا، جایی که همه چیز هست جز خود ما.
هنوز میشه ایستاد، هنوز میشه پرسید من کی داشتم شبیه خودم زندگی می کردم؟
اگر این سوال درد داره، یعنی هنوز کاملا هیولا نشدیم.