ویرگول
ورودثبت نام
خاتون
خاتونمدیر، روانشناس ، استاد زبان، گاهی می نویسم، گاهی شعر میگویم‌، بیشتر عکاسی می کنم. عاشق طبیعتم.
خاتون
خاتون
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

پولدارو فقیر

صبح برای ماموریت از شرکت زدم بیرون. بعد از حدود دو ساعت رسیدم به محل جلسه، کارخانه ای خارج از تهران. روبروی کارخانه، دو اسب در زمین خالی مشغول دویدن بودند. طبق عادت موبایل رو از کیفم در آوردم و ازشون عکس گرفتم.

بعد از جلسه بی وقفه به سمت شرکت برگشتم. فقط خودم می دونستم که باید حواسم به هولتری که کلینیک برای کنترل فشار خون و وضعیت قلبم بهم وصل کرده هم باشه ، چون امانت بود.

تصمیم گرفتم عصر مسیر شرکت تا خونه رو پیاده روی کنم. گذشتن از کنار مردمی که در تکاپو برای زندگی هستن، جالبه. خستگی و اضافه وزن، اجازه نمیده طبق عادت تند برم، از کنار دست فروش ها که رد میشم، مجبورم آهسته تر هم برم‌. گاهی نیم نگاهی به اطراف می کنم، شاید چیزی توجهم رو جلب کنه و بخوام که خرید کوچکی کنم.

دختر جوان بالای میدون با موهای فر زیبا و پریشون در حال نواختن هنگ درامه، توی دلم تحسینش می کنم که جسارت به نمایش گذاشتن هنرش رو داره و شرافتمندانه امرار معاش می کنه. مبلغی برای او در سبد جلوی رویش می گذارم. ای کاش فرصت داشتم کمی بایستم و هنرمندیش رو تماشا کنم.

کمی بالاتر یه دختر جوان دیگه اکسسوری های دست ساز خودش رو برای فروش روی یک جعبه چوبی به معرض نمایش گذاشته.

از خیابون رد میشم. پسر بچه کوچکی چند تا شلوار خوش رنگ روی دستش گرفته و فریاد می زنه از مغازه نخر ۶۰۰ ، بهت همون رو میدم ۴۰۰. کنارش می ایستم. دلم می خواد ازش خرید کنم که دلگرم بشه. می دونم که جنسی که میفروشه، بی کیفیته اما حس دلسوزی باعث میشه وسوسه بشم گولم بزنه، به نظرم حس دلسوزی نیست، در واقع از جربزه این بچه کیف کردم. دو تا شلوار ازش می خرم، صد تومن بیشتر بهش میدم .

سریع دوش می گیرم. هنوز موهام خشک نشده، شروع می کنم به آشپزی .‌سر ساعت ۸ و نیم شام حاضره.

چند هفته بعد

از پسر مهمونم پرسیدم: (( می دونی من و مامانت با هم دختر عمو هستیم، واسه همینه که فامیلی هامون یکیه؟)). پسر بچه ی تپل و دوست داشتنی خنده ای کرد و گفت: (( آررررره ولی تو فقیری و مامان من پولدار . مامان من همیشه لباس های گرون و شیک می پوشه ولی لباسهای تو همه زشت و دهاتی هستن)).

نمی دونم اگه من هم شوهر پولداری داشتم که مجبور نبودم کار کنم ، وقت اضافه در خونه رو چطوری میگذروندم؟ آیا من هم سرم رو روی سر بچه می‌گذاشتم تا برای بزرگ نشان دادن خودم ، اطرافیانم رو تحقیر کنم؟!

ما کی قراره بزرگ بشیم؟؟؟!!

استقلال مالیبی فرهنگیحسادت
۹
۱
خاتون
خاتون
مدیر، روانشناس ، استاد زبان، گاهی می نویسم، گاهی شعر میگویم‌، بیشتر عکاسی می کنم. عاشق طبیعتم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید