
فواره تازه کارش رو شروع کرده بود. یه پیچ و تابی به خودش داد و شروع کرد به آب بازی با گل ها و چمن سبز براق ، گاهی هم پاشو از گلیمش درازتر می کرد و با آدمایی که با عجله رد میشدن، شوخی می کرد. آقای میانسال که پاچه شلوارش خیس شده بود، کمی پرید اون طرف تر که خیس تر نشه.
دوباره به وجد اومدم و موبایلم رو از کیفم بیرون آوردم و از این سه تا دلبر زیبا عکس گرفتم. محو تماشا شدم، یادم رفته بود مرخصی ساعتی گرفتم و باید سریع برگردم.
نمی دونم این خاصیت گل و پرنده هاست که روحیه آدمو عوض می کنه یا اینکه من دیوونه ام! مریضیم یادم رفته بود و شروع کردم به گرفتن فیلم از یه بچه گربه بازیگوش که زیر یکی از صندلی ها ورجه وورجه می کرد.یهو پنجه های کوچیکش رو انداخت به پاچه شلوار یکی از خانمهایی که روی صندلی حیاط بیمارستان نشسته بود ، ول کن نبود. خانم هم که سخت مشغول حرف زدن با خانم مسن کناری بود، گاهی پاش رو تکون می داد ولی علاقه وافر به حرافی، بهش اجازه نمی داد ببینه چه خبره. بچه گربه هم از این بازی لذت می برد. سخت مشغول بالا پایین پریدن بود. یهو چنگال کوچیکش خورد به گوشت مچ بای خانوم و جیغ خانوم رفت آسمون.
به شدت خندم گرفته بود. دوربین گوشی رو خاموش کردم و به سرعت رفتم سمت درمانگاه. صدای خانوم می اومد که داشت به بچه گربه فحش می داد .
محیط یکی بود؛ برای من ، برای اون خانم ، برای پزشکانی که با ماشین هاشون به سرعت وارد حیاط بیمارستان می شدند و به سمت پارکینگ می رفتند ، برای باغبانی که شیلنگ بلند سبز رنگ رو روی آسفالت حیاط بیمارستان می کشید و برای اون بچه گربه ، اما شاید اون خوشبخت تر از همه ما بود، پرانرژی و سرخوش ، رها از همه دغدغه ها.