بابا خیلی مرد محترمی بود، نه اینکه حالا نباشه، هنوز هم هست اما سالهاست با دمانس دست و پنجه نرم می کنه. پیکر نحیفش، روز به روز رنجورتر و مچاله تر میشه و رنگ چشماش روشن تر ؛ سالهاست ذره ذره آب شدنش رو می بینیم و کاری از دستمون ساخته نیست.عادت داشت دفترچه تلفن رو برداره و حالی از اقوام ، رفقا و دوستان بپرسه. تا روزی که حالش خوب بود، خونمون پر از مهمون بود، سفره از این سو تا اون سوی خونه پهن، صدای خنده و خوشحالی از خونه قطع نمیشد. برای همه مهمونها کلی سرگرمی و بازی داشت تا به همه خوش بگذره.
بهم می گقت بیا شماره بابابزرگ رو بگیر و باهاشون صحبت کن. بابابزرگ در روستا زندگی می کرد. هفته ای یکبار به مخابرات روستا تلفن می زدیم و از متصدی مخابرات خواهش می کردیم برای بابابزرگ پیغام بفرسته که بیاد مخابرات ، باهاش حرف بزنیم.
متصدی، پسر عموی بابابزرگ بود و از اون جایی که بابا مرد خوش اخلاق و فامیل دوستی بود، هر بار با او سلام و احوالپرسی گرم می کرد. جویای حال او و خانواده اش می شد . او هم به احترام بابا، هر کسی رو که از اون نزدیکی می گذشت صدا می کرد و بهش می سپرد به کبلایی بگه که دخترش می خواد با او صحبت کنه.
بابابزرگ یکی از مردان نازنین روستا بود، همه به او احترام می گذاشتند و البته بسیار هم از او حساب می بردند. به کبلایی معروف بود. چون اولین کسی بود که از آن روستا به کربلا رفته بود.
بعد از نیم ساعت، معمولا بابابزرگ به مخابرات رسیده بود. دوباره شماره مخابرات رو می گرفتیم، البته این بار من، سلام و احوالپرسی با متصدی ، بعد او گوشی رو به بابابزرگ می داد. بابابزرگ خیلی عجول بود. عادت به پرحرفی نداشت. چند کلمه در حد سلام و احوالپرسی ، شاید مراعات جیب بابا رو می کرد.
هر سال یک ماه مونده به عید، بابا بهم پول می داد و می گفت برو با سلیقه خودت چند تا کارت تبریک خوشگل بخر، یکی برای بابابزرگ، یکی برای خاله، یکی برای خانوم معلمت، یکی برای آقای دکتر فلانی و ...
داخل صفحه کارت تبریک متن زیبایی رو برام می خوند که برای بابابزرگ و مادربزرگم بنویسم ، با خط خودم می نوشتم ، اما اونقدر بابا وسواس داشت که حتما بسیار خوش خط باشه، مبادا خط خوردگی داشته باشه و ...معمولا یک بیت شعر هم در انتهای پیام می گفت تا براشون بنویسم.
بابابزرگ تموم این کارت پستال ها و نامه های نوه به پدربزرگ رو پشت سیم برقی که به کلید پریز برق توی سالن خونه وصل بود، قرار می داد . به نظرم هر وقت کسی به خونه بابابزرگ می رفت، با خوشحالی و غرور اینها رو نشونشون می داد تا همه بدونن چه داماد مبادی آداب و مهربون و چه نوه های گلی نصیب کبلایی شده.
به نظرم خدا باید عمر طولانی تر به آدم ها می داد .مثلا من دلم می خواد الان بابابزرگم بود که برم خونشون، مادربزرگ توی اون استکان های کوچولوی قشنگش برام چای بریزه . برام دیزی درست کنه و گوشت کوبیده ای رو که بابابزرگم می کوبید و یه تیکه بزرگ گوشت هم روی اون میگذاشت، بخورم.
ای کاش هنوز بودند، شب ها روی مهتابی( تراس بزرگ کاهگلی) روی رختخواب های گل کلی مادربزرگ می خوابیدیم، توت های سفید و سیاه از اون دو تا درخت بزرگ می افتاد توی صورتم. به صدای چشمه ای که از جلوی در خونشون رد می شد گوش می کردم. دایی ها نوشابه های زرد خنک رو از توی آب چشمه جلوی درب خونه در می آوردن و درب فلزیش رو با یه حرکت سریع پرت می کردن و قلپ قلپ می خوردیم.
زندگی با همه ی زیبایی هاش، وقتی عزیزانمون رو از دست میدیم، خیلی تلخ و سخت میشه. خاطرات آدمو خفه می کنه، هر چه خاطره شیرین تر، افسوس بیشتر.
