
با دیدن عکس پروفایلش، شوکه شدم. اینکه اونور آب با این شکل و شمایل چکار می کنه، حس کنجکاویم رو قلقلک می داد. تا جاییکه ذهنم یاری می کرد، مامانش با چادر نماز، میز غذا خوری رو چید و به صرف ناهار دعوتمون کرد.
حالا بعد سالها، چطور دختر چنان مادری، با چنین پوششی ، عکسش رو در معرض دید همه گذاشته بود. یه روز که بهم زنگ زده بود ، دنبال همکار خانوم جوان و خوش برخوردی بود. آقایی رو که به تازگی بیکار شده بود بهش معرفی کردم.گفت متاسفانه ما فقط دنبال خانوم هستیم.

باورم نمی شد شاگرد کوچولوی دوست داشتنیم، به یه هیولای کاسب تبدیل شده. بعد از استخدام در یک موسسه مهاجرتی، با اغواگری، دل بی صاحب و هرز مالک موسس رو ربوده و از سست عنصری مردک خائن سوءاستفاده کرد و شد خانوم موسسه . به بهانه اضافه کاری تا دیر وقت توی موسسه بود و بعد به بهانه دوری مسیر، شبها همونجا می خوابید.
با باز کردن پای مادر و برادرش به موسسه، طبقه دوم به محل سکونت خانواده او تبدیل و پای همسر کارفرما هم قطع شد.
لوندی ها پایان نداشت، مرد هوسباز بی خبر از دامی که در اون می لولید، کم کم اعتبارش رو هم زیر سوال برد. باج گرفتن ها تمومی نداشت.حقوق دلاری، ماشین ، خرجی دلاری ماهانه، سفرهای پی در پی به اروپا ، خرید سرویس طلا و جواهر گرون قیمت و ...
اغواگر یک قطعه زمین در شمال هم بابت حق السکوت از مرد متاهل گرفته بود. همزمان با دوستان جوان مرد متاهل در محل موسسه در ارتباط نزدیک بود.

با اسنادی که در لحظات مستی و بی خبری، از کارفرما جمع آوری کرده بود، هر چند وقت یکبار با تیغی که مرد خیانتکار در اختیارش گذاشته بود او رو سرکیسه می کرد.
مرد دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت، همسری که او رو ترک کرده بود، حساب بانکی خالی، اعتباری که به لجن کشیده شده بود، خونه ای که تصاحب شده بود و ...
وقتی خانوم از پله های هواپیما بالا می رفت، دستش رو برای مرد تکون داد و گفت: یادت باشه مقرری من رو سر وقت بهم برسونی.