ویرگول
ورودثبت نام
خاتون
خاتونمدیر، روانشناس ، استاد زبان، گاهی می نویسم، گاهی شعر میگویم‌، بیشتر عکاسی می کنم. عاشق طبیعتم.
خاتون
خاتون
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

تعفن

اپیزود ۱:

درست لحظه ای که می خواستم مبلغ معامله رو به حساب فروشنده واریز کنم، دچار تردید شدم، موبایل فروشنده رو گرفتم، سلام و علیک گرمی کرد و با همون لحن بسیار دوستاته گفت : ای کاش می شد از نزدیک زیارتتان کنم ، حالا انشاله مشتری که شدید، یه بار تشریف میارید شهرمون ، دعوتتون می کنم منزل ، خانوم یک غذای خوشمزه درست می کنن و می بینید که ما چه مردمان خوبی هستیم .))

گفتم:(( اتفاقا تصمیم گرفتم بیام از نزدیک با شما آشنا بشم و سفارشم رو هم از نزدیک ببینم که خیالم راحت بشه، همونجا کل مبلغ رو واریز می کنم و سفارش رو تحویل می گیرم.))

گقت:(( باشه تشریف بیارید.))

سریع بلیط رفت و برگشت گرفتم و خودمو رسوندم فرودگاه. هتل رو هم رزرو کردم که بعد از کارم، راحت بتونم شب رو بمونم و فردا برگردم تهران.

تاکسی فرودگاه منو مستقیم به آدرس شرکت فروشنده رسوند. پیاده شدم و بعد از ورود به داخل شرکت، خودم رو معرفی کردم.

مسن ترین آقا که به نظر می رسید ۵۴-۵۳ ساله باشه، اومد جلو و با چاپلوسی خاصی شروع به سلام و علیک و شوخی و خنده کرد، ولی سریع متوجه شد بر خلاف خودش، آدم بسیار جدی هستم و اجازه نداره پاش رو از حریم مشخص شده درازتر کنه.

نیم ساعتی گذشت . گویا از خوش و بش کردن با خانومی که در بدو ورودم در اتاق ایشان بود، خسته نمیشد، بنابراین خواهش کردم سریع برای بازدید سفارشم هماهنگ کنه. متوجه پچ پچ و ایما و اشاره های یواشکی بین او ، پسرش و همکار دیگرش شدم. خیلی عادی من رو به انبار هدایت کردند. با دیدن محصولات شوکه شدم. من A سفارش داده بودم، آنها M به من نشون دادند. با تعجب گفتم: اینها سفارش منه؟ خودش رو به کوچه علی چپ زد و گفت بله.

گفتم اما من A سفارش دادم. گفت خب این A هست دیگه. یهو عصبانی شدم و سرش داد زدم:(( مرد حسابی، من اگه پول واریز کرده بودم، این رو برام ارسال می کردی؟))

با وقاحت گفت: ((خب آره. چه اشکالی داره؟ این از A بهتره، چه‌ فرقی داره حالا؟ ))

خدا رو شکر کردم که حس تردید و بدبینی رو به دلم انداخته بود. آنچنان عصبانی شده بودم که دلم می خواست با مشت صورت پر از آبله اش رو خرد کنم و تموم دندونهاش رو بشکنم. تابحال آدم به این پر رویی ندیده بودم. سعی کردم محترمانه ترین ناسزاها رو نثار وجود لجنش کنم. با ناراحتی زدم بیرون و سوار اولین ماشین جلوی شرکتشون شدم و مستقیم برگشتم فرودگاه. دلیلی برای موندن نبود.

هواپیمایی که ازش پیاده شده بودم ، همونجا بود. سریع خودمو به باجه دفتری که بلیط رفت و برگشتم رو ازش خریده بودم رسوندم و قضیه رو توضیح دادم و خواهش کردم منو با اولین پرواز برگشت، به تهران برگردونن، اما خب با نهایت بی شرمی گفتند که بلیط برگشتتون مال فرداست، کامل سوخت میشه چون شما از دفتر تهران خریدید و بما ربطی نداره، ضمنا" اگه اگه اگه پرواز برگشت جا بده، مبلغش فلان تومن میشه. بلیط فردا رو کنسل کردم، حتی یک ریال بابت اون پرداخت نکردند. زنگ زدم هتل رو هم کنسل کردم ، متاسفانه نمیشه حق رو از گلوی مفتخور بیرون کشید.

با ناراحتی زیاد در سالن انتظار نشستم ، به این امید که با اولین بلیط پای پرواز به تهران برگردم.‌

سالن فرودگاه
سالن فرودگاه

ادامه دارد.

۰
۰
خاتون
خاتون
مدیر، روانشناس ، استاد زبان، گاهی می نویسم، گاهی شعر میگویم‌، بیشتر عکاسی می کنم. عاشق طبیعتم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید