
از بس به دفاتر مختلف هواپیمایی که در سالن مستقر بودن، سر زدم ، بلکه بتونم با اولین پرواز برگردم تهران، خسته و له افتادم روی صندلی .همچنان عصبانی بودم که چطور مضحکه دست یه دلقک بیشعور شدم ، یهو لبخند ژکوند یه نفر که از روبرو با بالا و پایین بردن ابرو، سعی داشت مخ بزنه، توجهم رو جلب کرد. با اخم و چهره عصبانی، خرفهمش کردم که همه عاشق بج روی کت دیگران نمیشن. جوان ترین پرسنل سازمانی بود که با چهار همکار مرد دیگر از ماموریت برمیگشت. مدام توی سالن فرودگاه راه می رفتند و با موبایل حرف می زدند. دو تا خانوم بدون روسری با موهای مش کرده هم از راه رسیدن. یهو چشام گرد شد. مگه پرسنل اداره می تونه بدون حجاب کامل بره ماموریت؟!
با صدای بلند جوک تعریف می کردند و می خندیدند. از فروشگاههای داخل سالن، سوغاتی خریدند و نشستند روی صندلی ها و منتظر پروازشان بودند.

صدای یکی از مردان میانسال گروه رو شنیدم که به بقیه هشدار می داد، کم کم آماده باشن برای برگشت . همه زدن زیر خنده، دو تا زن، شالها رو از کیفشون بیرون کشیده و گذاشتن روی سرشون.
خواهر و برادر ده دوازده ساله ای که آدامس های بادکنکی داخل دهنشون رو می ترکوندند، پریدن روی صندلی روبروم. دنیای بچه ها همینقدر ساده و قشنگه، با استیکرهای قلبی ، صورتشون رو پوشوندم ،پشتشون به انسان نماها بود. بی شک اونها راحت تر مکالمات بی شرمانه اون هفت همکار رو میشنیدن.
دلم برای اون خانوم خونه ای که توی آشپزخونه داشت لیمو عمانی های خشک رو توی قورمه سبزی مینداخت تا خستگی راه ماموریت شوهر عزیزش رو با شام گرم و خوشمزه، از تنش به در کنه، می سوخت.
دلم برای دختر بچه ای می سوخت که با خوشحالی سوغاتی مامان جونش رو باز می کرد، بیشتر سوخت، حتما" اگه می دید که مامان جونش برای اینکه پول سوغاتی رو از جیب خودش نده، خودش رو عین گربه به کت همکار الدنگش می مالید، سوغاتی رو توی سطل آشغال آشپزخونه پرت می کرد.
دوباره منقلب شدم، حالت تهوع بهم دست داد، چقدر بی شرفی عادی شده، چقدر وقیحانه توی جامعه ، خود رو متمدن نشون میدن!
بی شک بعضی از ما یکی از همین آدمها رو پشت باجه ی یکی از ادارات یا پشت میز یکی از سازمانها دیدیم که نگاه عاقل اندر سفیه کرده و می گویند: (( هنوز بودجه نیومده، هنوز دستورالعملش نیومده، فعلا نمیشه و ...)) ما رو پی نخود سیاه می فرستند.
شماره پرواز از پیجر، پخش شد ، مسافرین پرواز شماره ... از فرودگاه ... به مقصد تهران سوار هواپیما شدند تا چند ساعت بعد توی خونه، منت زحمت کشیدن و جون کندن رو روی سر اهل و عیال و بچه ها بزارن ، بی شک خستگی کار و ماموریت، مانع از خندیدن توی خونه میشه. همینکه منت سر خانوم میگذارن و سر میز شام قورمه سبزی رو می خورن ، خیلی باید ممنون بود.
همینکه خانوم خونه، لطف می کنه و نیم ساعت کمتر می خوابه تا از فشار کاری و ماموریت اجباری برای همسر و بچه ها تعریف کنه، باید قدردان بود.
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند