
وقتی لادن و بهناز پسرهای دانشگاه رو دست مینداختن و میخندیدن، کیاندخت راهش رو جدا می کرد و روی یه نیمکت خالی می نشست.چه معنی داره دختر هی نیشش رو باز کنه و بخنده!

یه روز رضا، به بهانه ای کیاندخت رو بعد از پایان کلاسهای دانشگاه نگه داشت و شروع کرد به حرف زدن. کیاندخت می دونست، رضا هم یکی از اون دلداده هاست که شیفته اونه ، اما از ترس اخلاق تند کیاندخت، جرات نداره ابراز علاقه کنه. رضا بعد از مقدمه چینی گفت:(( باورم نمیشه شما بچه تهرون باشی. )) کیاندخت با تعجب پرسید:(( چرا؟)) رضا:(( آخه خیلی با بچه های تهرون فرق داری. مثلا" ندا با همه پسرای دانشگاه خودمون و پسرای اطراف خوابگاهش دوسته و ...، یا همین آرزو، تموم آخر هفته ها با کلی پسر و دختر میرن گردش و ...))

کیاندخت در حالیکه با قیافه جدی به رضا نگاه می کرد با خودش گفت رضا باید بفهمه که نمی تونه دل منو به دست بیاره. پسره ی حقه باز.
چهار سال دانشگاه برای بیشتر بچه ها، دنیای گشت و گذار و مهمونی و خوشگذرونی بود، اما کیاندخت تافته جدا بافته بود. کیاندخت خانوم به محض تموم شدن آخرین کلاس، با یونیفرم دانشگاه خودش رو به آخرین اتوبوس می رسوند و می پرید بالا که مبادا دیر برسه خونه. به محض سوار شدن توی اتوبوس بیهقی ، با راننده طی می کرد که حتما سر مرزداران باید اونو پیاده کنه.
شنبه صبح زود با پدرش از خونه می زد بیرون ، باید سریع خودش رو به دانشگاه می رسوند که به کلاس بعد از ظهر برسه.دوباره پنج ساعت توی اتوبوس، تا برسه به اون شهر زیبا و دانشگاه.
چند سال پیش لادن رو اتفاقی دید، هنوز جوان و شیک و سرزنده، با یه شوهر خوش تیپ پولدار و دو تا پسر بچه ی زبل و بلا.
بهناز هم که با یه پسر مولتی ميلياردر ازدواج کرده بود و بعد گرفتن مهریه، جدا شده بود و الان با پارتنرش محله سعادت آباد تهران زندگی می کنه، هنوز همونطور شاد و لوده مونده.
ندا هم با یه پسر آلمانی خل و چل تر از خودش که مدیر یه پروژه در ایران بود، ازدواج کرد و رفت آلمان.
میترا دختر مذهبی کلاس که واسه گرفتن نمره بالا، خودش رو می کشت، مخ پسر درست و حسابی کلاس رو زد و باهاش ازدواج کرد، با اینکه می دونست اون پسر عاشق یکی از دخترای کلاسه.
پرستو هم بعد از جدایی از پیمان همسر اولش، سر خوش و شنگول، یه پاش ایرانه و یه پاش اون ور دنیا. میگن دخترش هم با پیمان زندگی می کنه ولی عاشق مامانشه.
کیاندخت با اولین و آخرین پسری که دوست داشت، ازدواج کرد ولی کمتر از یک سال، شوهرش رو در یه تصادف وحشتناک از دست داد و از اون روز دچار جنون شد.
هفته پیش بعد از یه حمله ی عصبی شدید، دوباره در آسایشگاه بستری شد. دکتر بعد از معاینه با تاسف سرش رو تکون داد و زیر برگه نوشت:
(( کیاندخت دختری محبوب و خواستنی ، تاریخ مرگ: بعد از شنیدن خبر فوت همسرش آرش))
