ویرگول
ورودثبت نام
خاتون
خاتونمدیر، روانشناس ، استاد زبان، گاهی می نویسم، گاهی شعر میگویم‌، بیشتر عکاسی می کنم. عاشق طبیعتم.
خاتون
خاتون
خواندن ۳ دقیقه·۱۲ روز پیش

دستمزد

((سریع خودت رو برسون تهران.))

  • چی شده؟

((مگه نمی خواستی بری سر کار؟ یه کار جالب چند روزه برات ردیف شده.))

● اما من کلاس دارم. نمی تونم.

(( هما خانوم صحبت کرده، ریش گرو گذاشته، بد میشه.))

صبح زود سوار اتوبوس شدم.‌وقتی رسیدم تهران، هما خانوم با عباس آقا خونمون بودن. عباس آقا همون لبخند مهربون همیشگی رو به لب داشت. با لهجه غلیظ آذربایجانی گفت: چطوری دخترم؟ فکر نمی کردم بیای.))هما خانوم که مثل همیشه سرمه ی اضافی داخل چشماش، زیر پلکش پخش شده بود، گفت:(( فردا ساعت ۷ جلوی سالن ... باش. دیر نکنی ها.))

شب تا صبح نتونستم درست بخوابم. مبادا خواب بمونم. آیا از پسش برمیام؟ درست دو هفته قبل برای مصاحبه به سفارت دعوت شده بودم و انگار نتیجه مثبت بود. قرار بود چند روزی بعنوان مترجم سفارت در غرفه مشغول به کار بشم.

جنب و جوش فراوانی در سالن ها برقرار بود. هنوز در بعصی بخش ها، غرفه سازها مشغول کارهای پایانی بودن. روز افتتاحیه بود و رئیس جمهور قرار بود برای بازدید بیاد. همه در تکاپو بودن که قبل از رسیدن رئیس جمهور و همراهان، غرفه ها آماده بشه.

شرکت کنندگان خارجی هم یا در فضای سالن در حال تردد بودن، یا در پشت فضای غرفه خودشون ایستاده بودن ، بعضی ها هم با لبخند به بازدیدکنندگان نگاه می کردن ، بعضی نیز پشت میز چند نفره با همکارانشون مشغول گپ زدن.

چند خانوم ها با بچه هاشون ، کاتالوگ و بروشور از جلوی غرفه ها جمع می کردن جمع می کردن و توی ساک دستی هاشون پر می کردن.‌هیچ وقت نفهمیدم اون کاتالوگ ها به چه کار یه خانوم خونه دار میاد.

لحظه موعود رسید.‌رئیس جمهور به همراه تیم وارد سالن شد ؛ خبرنگاران و عکاسان هم از طرفین ،مدام در حال عکس گرفتن و فیلمبرداری بودن.

ناگهان رئیس جمهور وارد غرفه سفارت ... شد .‌لبخندی زد و سلام و علیک گرمی کرد. خبرنگار هم میکروفون رو روشن و شروع کرد به تهیه گزارش و مصاحبه.

تنها خانوم ایرانی داخل غرفه که پوشش مناسبی برای جلوی دوربین رفتن داشت، من بودم. یخ کردم.‌ ناخودآگاه دوربین روی من زوم شد. یه گزارش کوتاه و چند جمله گفتگو بدون هماهنگی قبلی. صدای ضربان قلبم رو به خوبی میشنیدم.

در طول این چهار روز، با چند بازرگان غرفه دار، حسابی دوست شدم.

چند نفر از اونها رو به پیشنهاد خانواده برای شام دعوت کردم منزل. دو نفر از اونها دعوت من رو با کمال میل قبول کردن. همسایه طبقه پایین و بالا، سرهاشون رو از لای درب نیمه باز به بیرون کشیده بودن تا مهمون های خارجی ما رو ببینن. پدر و مادرم هم با غرور پز می دادن که بچشون تونسته با سفارت ... کار کنه و بعنوان مترجم در نمایشگاه بین المللی باشه.

مادر شام مفصلی درست کرده بود و کلی به مهمونها خوش گذشت. برادر هنرمند کوچکتر از خودم، دو تا از تابلوهای رنگ روغن بسیار زیبا و ارزشمندش رو بهشون هدیه داد.

دو روز بعد ، به محض پایان نمایشگاه، سوار اتوبوس شده و خودم رو به دانشگاه رسوندم.

همین که وارد کلاس شدم، همکلاسی ها گفتن: ای کلک، رفته بودی نمایشگاه، کلاس های این هفته رو نیومدی؟

گفتم: (( کی گفته؟))

چند تایی زدن زیر خنده و گفتن:(( مصاحبه ات رو توی اخبار دیدیم. اول باور نمی کردیم تو باشی ولی همینکه حرف زدی، مطمئن شدیم خودتی.))

کل اون هفته، برام غیبت رد کرده بودن. اما من اولین حقوق جذاب کارم رو گرفته بودم. مبلغی باور نکردنی .

و از اون زمان تصمیم گرفتم، حتما وارد دنیای تجارت بشم و از چالش های اون بیشتر تجربه کسب کنم.

از اون به بعد هر روز چالش بود، چالش های عجیب و عجیب تر.‌

پارو نزدیم و پا دادیم

دل رو به دریا دادیم

سیلاب ما رو بلعید . ما دست و پا زدیم ، سعی کردیم سرمون رو از زیر امواج خروشان بیرون نگه داریم. قلپ قلپ آبهایی که ریه هامون رو پر کرده بود، بالا آوردیم ، کتف هامون دیگه توان حرکت کردن نداشت، امواج سهمگین هر بار بی رحمانه تر، شانه های خسته مان را به اسکله کوبید، از دور صدای خنده اربابانمان را شنیدیم که در لباسهای فاخر Gucci، از پشت عینک های آفتابی cartier و کلاه‌های Zacate Grande برده هایشان رو تماشا می کردند.

برده داری مدرن
برده داری مدرن

۲۸
۷
خاتون
خاتون
مدیر، روانشناس ، استاد زبان، گاهی می نویسم، گاهی شعر میگویم‌، بیشتر عکاسی می کنم. عاشق طبیعتم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید