
با خرید خونه، مجبور شدم سال چهارم ابتدایی مدرسه دیگری ثبت نام کنم. مدرسه جدید توی محله نسبتا پایین تر از مدرسه تاپی بود که می رفتم.
روز اول، همه بچه های کلاس با تعجب نگام می کردن. حسادت توی چشم اکثر بچه ها موج می زد. پدرم، مهندس و مدیر کل یکی از ادارات بود. این موضوع خشم بقیه رو بیشتر می کرد. گویی که مسبب درس نخوندن و شغل های رده پایین تر پدر انها، پدر من بوده.
چند نفری اما از این فرصت استفاده کرده و سریع باهام دوست شدن. یکی از اونا مژگان بود. دختر سبزه رو و چادری ، یه خال مشکی روی چونه داشت که چشم و ابروی مشکی اونو زیباتر می کرد.
مژگان پدر پولداری داشت، واسه همین به بقیه بچه ها فخر می فروخت و با کسی دوست نمی شد ، چون خودش رو یه سر و گردن از همه بالاتر می دونست.
اولین باری که پدرش رو دیدم و سلام کردم، متوجه تفاوت زمین تا آسمون پدرش با پدر محترم و خوش برخورد خودم شدم. پدر و مادر مژگان بسیار مسن بودن ، بر خلاف پدر و مادر جوان و اجتماعی من.
یه روز سر راه برگشت از مدرسه، مژگان ناهار اومد خونمون. با سر و زبونی که داشت، بعد از خوردن ناهار، کلی قربون صدقه مامانم رفت و گفت: (( این بی نظیرترین و خوشمزه ترین غذایی بود که خوردم، از این به بعد خیلی میام خونتون.))
مامان زیبای من لبخندی زد و گفت:(( قربونت برم ، حتما بیا، تو هم مثل سایه هستی، اصلا هر روز بیا اینجا ناهار بخور.)) مژگان با همون چند جمله دل مامانم برد.
بعد از ظهرها یه روز اون می اومد خونمون، یه روز من می رفتم. با خم تند تند تکلیفمون رو می نوشتیم، درسهای فردا رو می خوندیم، کمی بازی می کردیم و بعد هم برمیگشتیم خونمون. دوستی مژگان با من باعث شد، بشه شاگرد چهارم کلاس. برای اون جهش بزرگی بود.
من همچنان شاگرد ممتاز کلاس بودم. جایزه پشت جایزه که از طرف خانواده و مدرسه می گرفتم. معلم بهداشت کلاس که خانوم بسیار مهربونی بود گفت بچه ها اداره مسابقه نقاشی گذاشته با موضوع بهداشت. تا پنج شنبه نقاشی هاتون رو تحویل بدید، بفرستم اداره.
تنها درسی که نمره ۲۰ نمی گرفتم نقاشی بود، چون نقاشیم خوب نبود. طبق معمول بابا دست به کار شد و یه نقاشی قشنگ برام کشید و من با تقلب ، نفر اول اون مسابقه شدم. هفته بعد خانوم بهداشت سر صف اسم منو اعلام کرد و گفت از مدرسه ما، سایه نفر اول مسابقه اداره شده، رفتم بالا و جایزه رو گرفتم. با ذوق به دوستام لبخند می زدم. خوشحال بودم که اول شدم، حتی با تقلب.
مژگان کلی جیغ زد، داد زد، بهم فحش داد، رفت پیش خانوم مدیر و گفت این جایزه مال منه ، نقاشی سایه رو پدرش کشیده .سایه تقلب کرده. خانوم بهداشت کلی مژگان رو دعوا کرد، گویی همسایه ودیوار به دیوار مژگان اینا بود و خوب می دونست که مژگان چقدر حسوده.
بازم دوستیمون ادامه داشت. همیشه یادآوری می کرد که تو با تقلب مسابقه رو بردی و حق منو خوردی. نمی دونم چرا فکر می کرد که نقاشی خودش حتما زیباترین نقاشی شهر بوده . یه روز که خونه مژگان اینا بودیم و داشتیم تند تند تکالیف رو می نوشتیم تا بتونیم بازی کنیم، مژگان بهم گفت که پسر عمش محسن اونو خیلی دوست داره و می خوان با خم ازدواج کنن.
یه لحظه با تعجب نگاش کردم. ازدواج؟ واقعا؟ به این زودی؟ گفت : نه به این زودی ولی تا دیپلم بگیرم با هم ازدواج می کنیم. بعد برام یه چیزایی تعریف کرد که باورم نمیشد. اتفاقات بسیار خصوصی بین محسن و مژگان. محسن پسر دبیرستانی بود و مژگان فقط کلاس چهارم ابتدایی. اون روز کلی جشم و گوشم باز شد.
توی راه برگشت خونه، به خودم می گفتم خانواده به این مذهبی، چطوری این اتفاق بین اینا افتاده و کسی متوجه نمیشه؟ مگه میشه مژگان با داشتن این همه برادر توی خونه، بتونه به این راحتی با پسر عمش ساعتها در اتاق خلوت تنها باشن و ...
تناقض عجیبی ذهن سایه هشت ساله رو درگیر کرده بود. سایه دو سال زودتر رفته بود مدرسه ، واسه همین از همکلاسی هاش کم سن تر بود. اگه مامان سایه می فهمید مژگان چه دختریه، بازم اینقدر دوستش داشت؟
یادمه وقتی توی حیاط خونه مژگان اینا لی لی بازی می کردیم، مژگان داد می زد سایه ، بیشعور روسری رو بزار سرت، داداشای من نباید موهای تو رو ببینن . من اعتنا نمی کردم ، چون گذاشتن روسری در خانواده من اجبار نبود.
سال پنجم هم من و مژگان همکلاسی و دوست صمیمی بودیم. سال پنجم دیگه مژگان شاگرد دوم کلاس بود. خانوم معلممون ، خانم بهداشت و مدیر مدرسه می گفتن دوستی تو با مژگان، خیلی به درسخون شدنش کپک کرد.
از اینکه راهنمایی رو دوباره با دوستان قدیمی در یک مدرسه بودم، خیلی خوشحال بودم. از حسادت های مژگان در امان بودم ولی هر روز صبح مژگان رو می دیدم، چون از جلوی مدرسه اون رد می شدم .
آخر هفته ها هم با هم در رابطه بودیم. یا اون می اومد خونمون یا من می رفتم اونجا. دبیرستان هم مدرسه ای شدیم. دوباره حسادت های مژگان می رفت روی اعصابم. حالا دیگه اونقدر بزرگ شده بودم که جملات مژگان که کاملا از روی حسادت و بدجنسی بود رو بفهمم. یه روز بهم گفت تو حجابت مناسب نیست. داداش محمودم گفته نباید با تو رفاقت کنم، شما انقلابی نیستید و با ما فرق دارید. داداش محمودم گفته اگه منو بت تو ببینه، منو می کشه.
چندین سال ندیدمش. اما هنوز دوستش داشتم. یه روز تلفنش رو از دوستان گرفتم ، بهش زنگزدم و رفتم دیدنش.باورم نمیشد که همون مژگان باشه. نه تنها دیگه چادر به سر نداشت، بلکه بسیار به خودش رسیده بود و یه مژگان مدرن بود.
من هنوز همون سایه بودم. گفت لعنتی چقدر خوشبختی، چقدر پسرهای خوشگلن، انگار خدا می خواسته اینا دختر باشن، دوقلوهای افسانه ای من رو با همون چشمای مشکی و خمارش نگاه می کرد. مژگان دوباره شد همون مژگان ده ساله. گفت:(( بی شعور تو همیشه خوش شانس بودی، شوهرت جوان و زیباست. دو تا پسرت عین دسته گل هستن. راستی می دونی شوهر من ، برادر همون خانوم بهداشت عوضیمون بود که جایزه نقاشی رو به توی کثافت داد؟))
باورم نمیشد که مژگان عروس خانواده ، خانوم بهداشت شده. با خوشحالی گفتم: ((راستی حالش چطوره؟ سلام منو خیلی بهش برسون.))
گفت:(( دو سال پیش فوت کرد. سرطان داشت.))

دو ساعتی پیشش بودم و باید سریع برمی گشتم . دو قلوها رو بغل کردم و خداحافظی کردم. قرار شد بازم همو ببینیم.
تلفنی در تماس بودیم. البته من بیشتر بهش تلفن می کردم. یه روز که طبق معمول زنگ زده بودم حالش رو بپرسم، گفت : راستی سایه، دیشب خواب داداش محمود رو دیدم. خدا بیامرز بهم گفت:(( مدیونی با این دختر بی حجاب دوستی کنی. منم به برادرم احترام میگذارم، دیگه به من زنگ نزن.))
گفتم:(( باشه عزیزم، برای همیشه خدا نگهدار.))
هیچ وقت نفهمیدم یک انسان خشک مذهبی چطور می تونه الکی روی دیگران عیب و ایراد بگذاره. من فقط روسری سر نمی کردم اما درست لباس می پوشیدم .
پارسال توی لینکدین، چشمم خورد به یه اسم آشنا، برادرزاده مژگان، عکس پروفایلش رو نگاه کردم. موهای کوتاه، بدون روسری ، یک لباس بدون آستین، نه آستین کوتاه، بدون آستین، یقه کاملا باز ، اون ور آب .
بهش پیام دادم، سلام منو به عمو محمودت برسون، بگو خدا بیامرزدت، خوب شد نیستی که برادرزاده خودت رو ببینی مرد مؤمن.
