
درب اتاقش همیشه باز بود. عاشق تابلوی زیبای مادر و دختر بالای تختش بودم. رنگ صورتی پس زمینه تابلو، موهای بلوند و صورت زیبای مادر و دختر رو صد چندان قشنگتر می کرد. بی درنگ لحظه ها کنار تخت پرویز می ایستادم و محو تماشای اون تابلوی زیبا میشدم. آرزو می کردم منم موهای صاف بلوند داشتم ، درست مثل اون دختر کوچولوی زیبای داخل تابلو.
از بیرون صدای گلبهار خانوم رو میشنیدم که برای مامانم از عشق پرویز به مهین تعریف می کرد. مامان مهین هم در جریان عشق آتشین این دو دلداده بود. گلبهار خانوم و مامان مهین دوست و همشهری بودند و عشق بین پرویز و مهین هم به واسطه دوستی و رفت و آمد مامان ها شکل گرفته بود.
مامان مهین، پنج دختر داشت. مهین بزرگترین دختر بود.
گلبهار خانوم پنج پسر، پرویز بزرگترین پسر خانواده. مهین و پرویز عاشق هم بودن. با اینکه بسیار کم سن بودم، از لابلای حرفها متوجه میشدم که قراره این دو دلداده با هم ازدواج کنن.
یه روز پرویز بی خبر ساکش رو برداشت و از خونه زد بیرون و از اون شهر رفت. هیچ کسی نمی دونست کجا رفته ولی می دونستن پرویز از شنیدن خبر بی وفایی مهین، شوکه شده و ترک دیار کرده. اشکهای گلبهار خانوم قطع نمی شد.
لابلای حرفهای گلبهار خانوم و مادر شنیدم که مهین با یه خلبان آشنا شده و سریعا" با او ازدواج کرده و گویی هرگز شخصی بنام پرویز در زندگیش وجود نداشته.
غم بزرگی روی دل گلبهار خانوم نشست.غصه می خورد. ارتباطش با مامان مهین، شکرآب شد، البته مامان مهین ادعا می کرد که بی خبر بوده ،شوکه شده، اما نتونسته نظر مهین رو عوض کنه ولی به نظرم از اینکه یه خلبان دامادش شده، خیلی هم خوشحال بود.
گلبهار خانوم و شوهرش، از اینکه پرویز پسر خوش قد و بالاشون، یهو سر به بیابون گذاشته بود، خیلی غصه می خوردن.
بعد از چندین ماه، با اشک و التماس، پرویز رو برگردوندن خونه، اما پرویز دیگه پسر پر شور سابق نبود.
شش هفت سالی طول کشید تا پرویز کم کم به زندگی عادی برگرده. یه روز گلبهار خانوم گفت: سریع لباس آماده کنید، به زودی عروسی پرویزه . از خوشحالی در پوست نمی گنجید.
یادمه با مادر رفتیم ، دو جفت کفش ورنی شیک و لباس خریدیم، سوار اتوبوس شدیم تا به جشن عروسی پرویز برسیم.
جشن عروسی توی یه خونه دو طبقه خیلی کوچیک و قدیمی برگزار شد. جمعیت زیادی دعوت بودن ، عروس حداقل پانزده بیست سال کوچکتر از پرویز بود.یه دختر چشم و ابرو مشکی با نمک.
پروانه لبخند می زد.عروس خوشاخلاق و تو دل برو اگرچه به زیبایی مهین نبود، اما حسابی خودش رو در دل گلبهار خانوم و بقیه جا کرد. اینقدر محبت کرد که پرویز شیفته اش شد.
سال بعد گلبهار خانوم گفت داره میره دیدن پروانه که صاحب یه پسر کاکل زری شده. ما هم چند روز بعد، به ذوق دیدن پسر پرویز راهی شدیم. وقتی رسیدیم خونه پرویز، گلبهار خانوم یه پسر بچه سفید و خوشگل رو توی آغوش داشت و ذوق می کرد. یه لحظه پیمان رو از آغوشش جدا نمی کرد.

از ذوق کردن گلبهار خانوم ، به وجد اومدیم. پروانه عروس خواستنی و دوست داشتنی خانواده شده بود. گلبهار خانوم قربون و صدقه پروانه می رفت و الحق که پروانه یه همسر مهربون و عاشق بود.
بعد از فوت گلبهار خانوم، ارتباط ما با اون خانواده قطع شد. همسر دوم پدر پرویز، خانوم سن بالایی بود که قبلا ازدواج نکرده بود و بعد از این که شد خانوم اون خونه، ارتباط شوهرش رو با تموم دوستان قدیمی قطع کرد.
بعد از کرونا، روز به روز حال پرویز بدتر شد. نمی دونم بخاطر کرونا بود یا درگیر بیماری دیگری شده بود که ریه هاش رو از دست داد. پیمان می گفت که نفس کشیدن برای بابا خیلی سخت شده و بابا همیشه بی حوصله است. شش ماه پیش، دومین سالگرد پرویز بود. پرویز قبل از دیدن نوه ی قشنگش همدم ، پروانه رو تنها گذاشت.شاید الآن پرویز کنار مادر و برادر و پدرش نشسته و از خاطرات گذشته حرف می زنه.