ویرگول
ورودثبت نام
خاتون
خاتونمدیر، روانشناس ، استاد زبان، گاهی می نویسم، گاهی شعر میگویم‌، بیشتر عکاسی می کنم. عاشق طبیعتم.
خاتون
خاتون
خواندن ۴ دقیقه·۸ روز پیش

پلنگ

دکمه طبقه 7 رو زدم. یه خانوم حدود 40 ساله پشت میز نشسته بود. صورت سفید و چهره ی زیبایی داشت. با چشمای کنجکاوش نگام کرد. گویا کلی سوال توی ذهنش بود، اما احساس کردم جرات نداره سوالی بپرسه. اضطراب عمیق توی چشماش موج می زد.

روی میزش یه ماشین تایپ دستی قدیمی بود. در حالیکه با وسواس انگشتاش روی دستگاه تایپ حرکت می کرد، تلفن ها رو هم جواب می داد و سریع وصل می کرد به ناهید خانوم. ناهید خانوم زن قدرتمندی بود با چهره ی جدی و لهجه آذری. مدیر عامل و دختر مالک شرکت بود.

بعد از گفتگوی کوتاهی با ناهید خانوم و پسرش سعید که معاونش بود، من رو به مالک مسن و شوخ شرکت معرفی کردند. پدربزرگ (بیوک آقا) لهجه بسیار غلیظ آذری داشت ، سوال می پرسید و شوخی می کرد.

همون روز کارم رو شروع کردم. خانم منشی هر از گاهی زیر چشمی نگام می کرد. تلفن زنگ خورد. گوشی رو برداشت و بعد از سلام کردن، وصل کرد به ناهید خانوم. ناهید خانوم از اتاقش با صدای بلند پرسید: (( کیه؟)) خانوم منشی گفت: (( پلنگ. کار فوری داره)).

بعد از ظهر،درب شرکت باز شد.آقای نسبتا تپلی وارد شد. یه سری برگه رو انداخت روی میز منشی.مستقیم رفت سمت اتاق ناهید خانوم. یهو چشمش به من افتاد. بلند شدم و سلام کردم. جواب داد .همین که از اتاق مدیر عامل اومد بیرون، رفت توی یکی از اتاق ها و از آقای قد بلند اخمو پرسید: ((کیه؟)) اونم با تلخی گفت:(( مترجم شرکت))

همه لهجه آذری داشتند. من تنها غیر آذری شرکت بودم و جوان ترین.

به زودی با خانوم منشی دوست شدم. خانوم خوبی بود. برام تعریف کرد که قاسم هنوز مجرده اما بخاطر لجبازی و رو کم کردن، هنوز نیومده خواستگاریش. می گفت قاسم همسایه دیوار به دیوارشونه . از نوجوانی عاشق هم شدن ولی زورگویی و لجبازی و قهر کردن هاش, مانع از ازدواجشون شده. می گفت سی و نه سالمه و اگه قاسم تا سال آینده بیاد خواستگاری ، شانس مادر شدن دارم.

دلم می خواست مردک خودخواه رو با دستام خفه کنم. چطور تونسته بود با بی رحمی با زندگی این دختر مهربون بازی کنه؟ می گفت همه خانوادم می دونن که دوستش دارم و بخاطر اون خواستگارام رو رد می کنم. هر روز از نگاههای سرد و مغرور قاسم تعریف می کرد . از اینکه هر غروب توی کوچه اتفاقی همو می دیدن . دخترک نازنین، لبریز عشق و خشم بود اما امیدوار.

اینقدر با هم صمیمی شده بودیم که برام از همه اتفاقات قدیم و جدید، تعریف می کرد. می گفت اولین روز که کارم رو توی این شرکت شروع کردم، تلفن زنگ خورد و من گوشی رو برداشتم. یه آقایی اونور خط بود. بهم گفت: ((خانوم سریع وصل کن ناهید خانوم)). ازش پرسیدم: شما؟ جواب داد: (( پلنگم.)) خانوم منشی گفت : از شدت ترس، سریع تلفن رو قطع کردم. ناهید خانوم پرسید :((کی بود؟)) منم از ترس گفتم:((اشتباه گرفته بود))

ماجرا رو اینطوری ادامه داد:(( دوباره تلفن زنگ خورد. برداشتم و گفتم شرکت ... بفرمایید.)) دوباره همون مرد بهم گفت: ((خانوم میگم پلنگم، سریع وصل کن مدیر عامل.)) خانوم منشی گفت:(( پیش خودم فکر می کردم این کیه که تصمیم گرفته اولین روز کاریم، منو توی محل کارم بی آبرو کنه. اگه ناهید خانوم بفهمه که یه مرد داره مزاحم میشه، بهم شک می کنه و اخراج میشم. بنابراین یواشکی دو شاخه تلفن رو کشیدم . حوالی ساعت دو بعد از ظهر یه آقای چاق با عصبانیت وارد شرکت شد و گفت: ((خانوم چرا تلفن رو قطع می کنی)) و شروع کرد به داد زدن.

یهو ناهید خانوم از اتاقش اومد بیرون و پرسید:((چی شده؟)) زدم زیر گریه و شروع کردم به قسم خوردن که من این آقا رو نمیشناسم، بخدا خودش مزاحم میشه ، من اصلا" ایشون رو ندیدم، از صبح دو بار زنگ زده میگه من پلنگم. خانوم بخدا من بی گناهم، ایشون مزاحمت ایجاد می کرد و من بخاطر ترس دو شاخه رو کشیدم. نمی دونم آدرس شرکت رو از کجا پیدا کرده.))

خانوم منشی ادامه داد:(( با صدای گریه و قسم خوردن من، همه همکاران که از اتاقشون اومده بودن بیرون، زدن زیر خنده. ناهید خانوم گفت:(( دخترم این آقا کارمند تدارکات شرکته. فامیلیش پلنگ خو هست ولی واسه راحتی پلنگ صداش می کنیم. پاشو برو صورتت رو بشور، دوشاخه تلفن رو هم وصل کن.))

یکسال بعد، از اون شرکت خداحافظی کردم و رفتم، اما دوستی ما هنوز ادامه داره. خانوم منشی همچنان مجرده و بعد از فوت مادرش از اون کوچه رفته . پلنگ هفته ای دو بار دیالیز میشه، بیوک آقا در 96 سالگی موقع شیرجه زدن توی استخر خونه پسرش در امریکا ، ضربه مغزی شد و بعد از دو سال بستری شدن و جراحی ، دل از این دنیا کند.

۲۰
۵
خاتون
خاتون
مدیر، روانشناس ، استاد زبان، گاهی می نویسم، گاهی شعر میگویم‌، بیشتر عکاسی می کنم. عاشق طبیعتم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید