بسم الله الرحمان الرحیم
عنوان:(جنگیدن با درونمان)
ذهنم درگیر تخیلات و افکارات گوناگونی است. همهٔ این افکار میخواهند ذهن و جسمم را بگیرند. میخواهم مقاومت کنم، اما سخت است. مقاومت کردن با حرف و گفتن آسان است، اما وقتی که میخواهی انجامش دهی، خیلی سخت است. غرور، تکبر، شهوت، خشم، بدبینی، چربزبانی. همهٔ این سایههای بد انسانی درونم فعال شدهاند، اما شوکه نیستم، چون عادی است. در یک سنی، همهٔ سایههای درونی انسان بیدار میشوند، اما کسی شکایتی از درونش ندارد. همیشه خود را ادم برتری میدانند خود را خوب میدانند، اما من احساس گناه دارم. با خود میگویم: «باید عادی باشم، درون خود را آرام کنم، با همهٔ سایههای بد بجنگم.» من با خودم میگویم: ما یک انسانیم و همیشه در حال نبردیم، نه با جهان، بلکه با خودمان، با درونمان. من هم همین راه را انتخاب کردم که با درون، با سایهها بجنگم. نمیخواهم درونم را سیاهی ببلعد در خودش. نمیخواهم سیاهی درونم زنده شود. شاید الان زنده است، اما گرسنه هست و یک گوشه افتاده و نمیتواند بر روی پاهایش بایستد. میخواهم با غرور، خشم، چربزبانی، مدپرستی، با نَفْس خود بجنگم. بعضی وقتا در افکارم غرق میشوم و به یک زندگی شیک و پولداری فکر میکنم، با لباسهای زیبا و نگینکاری زیبا و گرانبها. در افکارم پولدار و مغرورم، زیبا و اغواگرم. اما یهویی به خودم میآیم و با خود میگویم: «چرا اینجور فکر میکنم؟ چرا مغرور هستم؟! مگر ما انسانها چقدر عمر داریم؟ اول و آخر در قبرمان – خانهٔ اصلیمان – میخوابیم. از خاک درست شدهایم و به خاک برمیگردیم.» با خودم فکر میکنم، میگویم که این بدن، این جسمم، حتی مال من نیست. این دستانم که الان با آنها تایپ میکنم مال من نیستند. من هیچی استم، من تنها هستم. روح من مال من نیست، حتی اسم من مال من نیست. در این دنیای فانی، همه چیز از ما گرفته میشود. وقتی که میمیرم، اسم من را میگذارند «جسد». وقتی که زمان پایانم – زمان مرگم – فرا میرسد، بچههایم، نوههایم میگویند: «آن جسد را بیاورید.» اسم من را نمیگیرند، نمیگویند مثلاً «طهورا را بیاورید». اسم من، زمان مرگم، از من گرفته میشود. جسمم از من گرفته میشود و به خاک برمیگردد. استخوان میشوم. کرمهای گرسنه شروع به خوردن جسمم میکنند، سوسکها. بعد روحم به جسمم نگاه میکند با عذاب وجدان و میگویم: «آن منم؟! همان که مغرور بود و به خود مینازید؟ الان کرمهای گرسنه دارند میخورند من را.» حتی تصورش سخت است و دردناک پس بیاییم مغرور و متکبر نباشیم با سایه های درونمان بجنگیم.