ویرگول
ورودثبت نام
دامـون🪵
دامـون🪵واگویه‌های یک وسواس🧠🐛
دامـون🪵
دامـون🪵
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

از گهواره تا گور

مادرت آن شب، چیزی گوارتر از "آب" برایت می‌خواست: " آزادی." همان چیزی که بی‌شک در لالایی شبانه‌اش در تارِ نحیفِ گوش‌هایت، مرثیه می‌کرده. تو از تاریکیِ اسارت، با فواره‌های خون از رگ‌های تازه تنیده‌شده‌ات که اثر انگشتِ خدا هنوز روی آن مانده است، رها شدی و اینجا گهواره‌ات، گهواره که نه، سرزمینت؛ که بیشتر به اردوگاهِ جنگی شباهت دارد، زیرِ حکم آزادی‌ را با خون مُهر می‌کنند.

چشم بسته بودی؛ خوابیده بودی یا در آغوش مادرت از هراسِ صدای نکره‌ی گلوله‌ها، گریه می‌کردی؟ راستی... مادرت کجاست؟ آخ، نه. من دلش را ندارم. این چه آرزوی نکبتی‌ست که من در سرم برای مادرت پختم. اوّلین‌بار است که آرزو می‌کنم مادری قبل از بچه‌اش دق کند. نه جان دلم، لب‌های شکریِ شیرینت را منقبض نکن؛ ابروهایت را به پلک‌هایت فشار نده. هق‌هق نکن، آرام باش. مادر تو اگر هم پیش ما باشد، اینجا نیست؛ پیش توست. مادرت، همراه با خاموشیِ گریه‌هایت، مثل شمع نیم‌سوخته در عمرش فوت کردند.

هنوز پدرت فرصت نکرده بود که حقوقش را جمع کند و برای تو اسباب‌بازی بگیرد که یک‌هو تو را گذاشتن پشت کامیون. برای من از تحقق زودهنگام حقوق کفاف نداده‌ی پدرت بگو. آیا تو را مثل پدرت که مراقب و با ملاحظه در رخت‌خوابت می‌گذاشت که مبادا استخوان‌های نرم تو کوفته شود، پشت کامیون خواباندند؟

... وای خیلی خب، بس است. ادامه نده که دردم می‌گیرد.

ببینم تشنه و گرسنه نبودی؟ دیدی که چگونه سیرابت کردند، همان‌هایی که از تیر سه‌شعبه‌ی حرمله می‌گفتند! خوب شد که از بندِ این اراجیف‌ها گریختی و هیچ‌کدام از این دروغ‌ها را با گوش‌هایت نشنیدی. حتماً آزرده می‌شدی با شنیدنش. مثل همان شبی که گلوله‌ها پرده‌ی سوماخ تو را دریدند، سینه‌ات را نیز.

از مانیتور پزشکی قانونیِ کهریزک تهران.
از مانیتور پزشکی قانونیِ کهریزک تهران.

پزشکی قانونیکهریزکآزادیعاشورا
۴
۲
دامـون🪵
دامـون🪵
واگویه‌های یک وسواس🧠🐛
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید