دامـون🪵·۳ روز پیشچهلچهل روز گذشته است. توی خیابان دادگستری قدم برمیدارم. سنگی جلوی پام آمد، مثل عادت همیشه با بغلپا ضربهی ملایمی بهش زدم. به رد مسیر سنگریزه…
دامـون🪵·۱۱ روز پیشرژهی موشهاهمهچیز روی مخم رژه میرود. هر صدا و شلوغیای، انگار به شیارهای مغزم، مَته میزند. و هر رفتار و برخورد انسانیای توی اجتماع، داخل کاسهی…
دامـون🪵درنامـهای به تو که نمیخوانی·۱۱ روز پیشنامهها به گودوتو از همهجا شروع میشوی؛ از جلد یک کتاب، از سمفونی یک موسیقی کلاسیک، از پردهی اوّل یک تئاتر، از مقدمهی یک فیلم، از بیت اوّل یک غزل، از "…
دامـون🪵·۱۲ روز پیشدستنوشتهها نمیسوزند!امروز برای دوّمینبار از طرف واحد اطلاعات سپاه، با خودم و خانوادهام تماس تهدیدآمیزی برقرار کردند. خواستهشان این بود که: «نشر اکاذیب» و «…
دامـون🪵·۱ ماه پیشجزیره انزواانگار همهمون توی یک جزیرهای دورافتاده، زانوی غم بغل گرفتیم و منتظر رسیدن بطری شیشهای با در چوبپنبهای هستیم که از دریا بهمون برسه و نام…