دامـون🪵·۱ روز پیشاز گهواره تا گورمادرت آن شب، چیزی گوارتر از "آب" برایت میخواست: " آزادی." همان چیزی که بیشک در لالایی شبانهاش در تارِ نحیفِ گوشهایت، مرثیه میکرده. تو…
دامـون🪵·۲ روز پیشکاهِ خونینواژه کم آوردم. جملهبندی فراموشم شد. انگار زبان حسیام را بلد نبودم که ترجمه کنم. چند دقیقه، صدای ذهنم خفه شد. نیمکرهی راست مغزم قفل شد؛ ا…
دامـون🪵·۴ روز پیشجزیره انزواانگار همهمون توی یک جزیرهای دورافتاده، زانوی غم بغل گرفتیم و منتظر رسیدن بطری شیشهای با در چوبپنبهای هستیم که از دریا بهمون برسه و نام…