ویرگول
ورودثبت نام
دامـون🪵
دامـون🪵واگویه‌های یک وسواس🧠🐛
دامـون🪵
دامـون🪵
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

چهل

چهل روز گذشته است. توی خیابان دادگستری قدم برمی‌دارم. سنگی جلوی پام آمد، مثل عادت همیشه با بغل‌پا ضربه‌ی ملایمی بهش زدم. به رد مسیر سنگریزه نگاه کردم. خط قرمزی کشیده بود روی زمین. خم شدم و به آن خط، پشتِ چشمی نازک کردم. بوی رنگ نمی‌داد. بوی تند آشنایی داشت و نور آفتاب رنگش را کم‌رنگ کرده بود. مزه‌ی شوری می‌داد. به کرکره‌ی پایین آمده‌ی مغازهٔ روبه‌رو نگاه کردم، رد پنجه‌های دست آدمی روی آن مانده بود و آخرین برگ خود را نه با استامپ آبی، بلکه با خون قرمز خود، انگشت زده بود. نگاهم به سنگریزه برگشت و روی آن ایستاد. پرت شدم به داستانِ آن دهقانان عراقی‌ای که بعد از واقعه‌ی عاشورا، هر کلوخ و سنگی از زمین کربلا را که جابه‌جا می‌کردند، رد خون‌های دلمه‌شده‌ای کم‌رنگ می‌دیدند. خون‌هایی که با گذشت روزها، همچنان تازه می‌زد.

یک گوشه کنار کرکره‌ی مغازه، نشستم. سیگاری پُک زدم، سرفه‌ کردم. دود غلیظ سیگار مرا یاد گاز اشک‌آوری انداخت که آن شب، این‌جا زده بودند. سرفه‌هام شدیدتر شد. کام عمیق‌تری گرفتم.

مگر شهرداری چند شبانه‌روز با آب‌پاش آتش‌نشانی، خیابان‌ها را آبیاری نکرده بود؟ عبدالله‌ابن‌زیاد با آن پاهای درشت پشمالو، جلوی چشمانم آمد. هرچه با گلاب رد قطره‌‌ی خون را پاک می‌کردند، اثر آن قطره‌ی کوچک هنوز می‌ماند. خون که خون خدا و خون مردم نمی‌شناسد. خون، خون است و آن را با گلاب و آب هم بشوری، خاطره‌ی خون‌ریزی را نمی‌توانی از حافظه‌ی تاریخ پاک کنی. تنها تفاوتشان این است که خون حسین‌بن‌علی را یاران یزید بر صحرای داغ ریختند و خون مردم خیابان دادگستری را مریدان مکتب عاشورایی حسین و لعنت‌فرستانندگان آل امّیه و اباسفیان بر آسفالت تیره‌‌، مثل بخت‌مان، جاری کردند.

از این‌به‌بعد به ما ایرانی‌ها، اربعین توله‌شیعیان را تسلیت نگویید. ما چهلم قیام دی‌ماه خود را داریم و داغداریم و داغدار می‌مانیم. هزاروچهارصد سال خون حسین قدّاره‌کش متجاوزتان را, به‌زور نوحه و منبر جوشاندید؛ اما از این‌ پس خون مردم دست‌خالی ما جوش‌وخروش می‌یابد و هرروزمان شام غریبان ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه است.

دامون

عاشوراچهلمخون
۹
۰
دامـون🪵
دامـون🪵
واگویه‌های یک وسواس🧠🐛
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید