واژه کم آوردم. جملهبندی فراموشم شد. انگار زبان حسیام را بلد نبودم که ترجمه کنم. چند دقیقه، صدای ذهنم خفه شد. نیمکرهی راست مغزم قفل شد؛ از کار افتاد. رود آب دهانم، مسدود شد. حلقوم و گلویم خشکید. لب نمیجنباندم. فیلمبردار، راه میرفت و از انبوهِ برزنتهای مشکی که کف زمین خوابانده شده بود، فیلم میگرفت و نفسنفس میزد، من اما جنب نمیخوردم، بیحرکت و سست شدم. دست و پاهایم یخ کرد و لرزید. با شیونِ ممتدِ زنان، تندتند مژه زدم.
فیلم و عکسها را در فولدر کارت حافظهام، ذخیره کردم. آدم فراموشکاری نیستم ولی با این کار به خودم نهیب میزنم که اینها را هرگز نباید فراموش کنم. من مهربانم؛ زود میبخشم ولی امان از کینهی شتریام! کینه و زخمی که ببینم، تا عقدههایم را سرش عوق نزنم، حالم جا نمیآید. مادرم همیشه میگفت: «پسرم، کاه کهنه باد نده. فراموش کن و آدمها را ببخش.» نه، اینبار نیاز نیست کاه کهنه به باد دهم مادر. اینبار، کاهها هنوز خونابههای تَر و تازه به روی خود دارند. اینبار انبارِ کاهم؛ کاههای خونین.
