قرص افسردگی را انداختم. میدانستم جواب نمیدهد اما دکتر گفته بود حالا حالا ها باید قرص مصرف کنم. دی ماه ۱۴۰۴ که تمام شد حالا میشود دقیقا ۶ سال که من قرص اعصاب مصرف میکنم. یعنی از ۱۴ سالگی.
اخبار از اطرافیانم تکه تکه به دستم میرسد. هر وقت خبری میشنوم با خود میگویم چرا وقتی خودم را دی ۱۴۰۱ حلق آویز کردم طناب پاره شد؟ چرا آذر ۱۴۰۴ که با ۹۰ قرص اعصاب خودکشی کردم نمردم؟ چرا سال ۹۹ بهمن ماه از آن پرتگاه نپریدم پایین؟
به تنها دوست خود زنگ میزنم، مادرم میگوید سیاسی پشت تلفن صحبت نکنید. دردسر میشود. آخر یکی نیست بگوید مادر من ... مهم است مگر ؟ مگر دلار ۱۴۰ هزار تومانی و گوشت ۲ میلیون تومانی دردسر نیست ؟ مگر کوئیک آشغال ۸۵۰ میلونی که فرغون از آن بهتر است، دردسر نیست؟
تازه یوتیوبم نزدیک به هزار سابسکرایبر شده بود کمی امید گرفته بودم که در دوران قطعی اینترنت در جنگ به فنا رفت. تمام امیدم را از دست دادم. در تلگرام کانالی داشتم که در آن مطالب علمی مینوشتم تا کمی هوای خودکشی از سرم بیوفتد.. اما آن هم قطع شد. انگار هم در زندان تن و هم در زندانی به نام وطن هستم.
هر روز صبح که بیدار میشوم یک فحش به خودم میدهم و یک فحش هم به باعث و بانی این وضعیت. مگر من چه خواسته ام؟ در کشوری که جوان ۲۰ ساله به علت فقر خانواده نتواند ماشین آشغال پراید داشته باشد تا با آن رانندگی یاد بگیرد. چه آرزویی میتوان داشت؟ از امید داشتن میترسم. از تلاش کردن هم میترسم.
امیدوارم من را هر چه سریعتر بکشید. چون خودم را سعی کردم بکشم و نمردم. اما من دست از تلاش برنمیدارم. باز هم خودم را میکشم.
میگویند من پتانسیل دارم، زبان انگلیسی و آلمانی بلدم،روانشناسی میخوانم. زهر مار و پتانسیل داشتن. شاشیدم در همه چیز. من تلاش کردن را در این مملکت مثل زجر کشیدن میبینم. هر وقت که تلاش کرده ام زحماتم یک شبه در آتش سوخت.
مادر من را ببخش اگر روزی نبودم. من خیلی وقت است که تمام شده ام. از من فقط کالبدی مانده است.
