ویرگول
ورودثبت نام
زینب
زینب
زینب
زینب
خواندن ۵ دقیقه·۶ روز پیش

آپارتمان

هنوز چمدانم گوشه اتاق هست. از روزی که از هواپیما پیاده شدم و پایم را روی این زمین مرده گذاشتم، دلم دارد می ترکد. انگار در و دیوار شهر دارند مرا میخورند. مادرم هر روز غذاهای خوشمزه می پزد. آنقدر خوشمزه که اگر حال و هوای دلم خوب بود، تا ته قابلمه را لیس می زدم. سالها بود فسنجان نخورده بودم. آخر کدام آدم عاقلی خورشت قیمه و بادمجان را فقط با قاشقش پال پال می کند و دلش بر نمی دارد لب بزند. من روحم را آنجا گذاشته ام و تنم مثل جسدی متحرک در میان زنده ها می چرخد.

موبایلم زنگ می زند. با بی میلی جواب میدهم. داداش محمد است. ((آقا گوشی رو بده بزرگترت!)) می گویم: ((مرض! بنال ببینم!)) می گوید: ((جواد خاک برسرت که عرضه نداری برای خودت یه خونه پیدا کنی. پس این همه سال تو اون دانشگاه ... چه تو کله شماها کردند؟)) می گویم: ((به تو چه!)) و هر دو با هم می زنیم زیر خنده. می پرسم: ((محمد حرف آدم وار داری بزنی یا گوشی رو بکوبم تو دهنت؟)) تن صدایش را عوض می کند. مثل کارگاه پوآرو حرف می زند. می توانم سبیل باریک بالای لبش را تصور کنم که چطور می جنباند! از تصورش هم خنده ام می گیرد. ((جواد! آدم مفت خور عزیزم! یه خونه برات پیدا کردم. حتما برو تا املاکی آسان سر کوچه مون و بگو خان دادشم منو فرستاده.  حتما بگی داداش عاقل و بزرگم. این اسم رمزه! اگه این خونه را نپسندی، شب میام با همون دو تا چمدون خیکی از خونه بابا میندازمت تو کوچه!)) می گویم: ((خفه!)) و دکمه قرمز را می زنم. نیشم تا بناگوش باز می شود.

برگه آدرس را جلوی صورتم گرفته ام و پیاده به سمت آپارتمان مورد نظر می روم. آسمان گرفته است. ابرهای خاکستری شکم کرده اند و می خواهند خودشان را روی شهر خالی کنند. گاه گاهی صدای رعد از دوردستها به گوش می رسد. به پلاک سیزده می رسم. سنگینی نگاهی گردنم را می چرخاند. پرده پنجره دیوار روبرو پایین می افتد. دوباره به ردیف زنگها نگاه می کنم. خانه سرایدار باید همان زنگ اول باشد که کنارش یک ضربدر قرمز کشیده اند!! انگشتم را بالا می آورم. ناگهان در آپارتمان باز می شود. پیرمردی مرموز سرش را از لای در بیرون می آورد. با صدای خشدارمی پرسد: ((آقای نعمتی؟!)) دست و پایم را گم می کنم. ((بله خودم هستم!...)) حرفم را می بُرد و در را کامل باز می کند و چشمهایش را ریز می کند و کجکی لبخند می زند و می گوید: ((منتظرتان بود! ...بله منتظرتان بودم!)) داخل می شوم. کلید واحد هفت را جلوی صورتم می چرخاند و می گوید: ((خودتون تنها برین! طبقه سوم میشه!)) و قهقهه کشداری می زند. دندان زرد و کج و معوجش دلم را آشوب می کند. کلید را می گیرم و به طرف راه پله می روم. طبقه اول را که بالا می روم، تازه یادم می آید که از هول کلید برق را نزده ام! اول ایستگاه پله دوم کلید را می زنم! روشن نمی شود. صدای سرایدار را درست از پشت سرم می شنوم. ((لامپا سوختن! ))  دو متر از جا می پرم. سعی می کنم از او فاصله بگیرم. چند پله بالا می روم و پشت سرم را می پایم که دنبالم نیامده باشم. همین که برمیگردم، می خواهم سکته کنم. صورتم با سینه ستبر مردی چهارشانه مماس می شود. تیشرت یقه باز و آستین های کوتاه ورمالیده، دفتر نقاشی تنش را به نمایش گذاشته است. تمام تنش خالکوبی است. یک پله به عقب بر می گردم و خودم را جمع و جور می کنم. سلام می کنم. مرد گردن کلفت لبهایش را به هم می فشارد و به دماغ گوشتکوبی بزرگش چین می اندازد و سرش را مثل یابو تکان می دهد. پف عمیقی می کند و با دست گوشتالوی پهنش مرا به دیوار می چسباند و برای خودش راه باز می کند.

کورمال کورمال کلید را در قفل می اندازم. در باز می شود. باد خنک و دلچسبی به صورتم می خورد. بوی باران می آید. داخل می شوم و در را می بندم. پنجره بزرگ و قدی پذیرایی اولین جایی است که به چشمم می آید. لای پنجره باز است. چند کفتر چاهی روی نرده های کوتاه پشت پنجره بق بقو می کنند و گردن می زنند. سرامیکهای کف تمیز و براق هستند. از صدای جیر جیر تماس کف کشفشهایم با زمین خوش می آید. به سمت تنها اتاق می روم. روی دیوار در فاصله کوتاه میان حمام و اتاق خواب، یک آینه قدی نصب است. روی آینه رد چرب یک قلب صورتی را می بینم که با رژ لب کشیده شده است. لبخند می زنم. از پنجره اتاق می شود کله سبز و زرد درختان پارک بزرگ وسط شهر را دید. خانه به دلم می نشیند.

عصر با بابا و محمد روی مبل های چرمی املاک آسان نشسته ایم. آقای ذاکری با کت و شلوار سورمه ای راه راهش مقابلمان پشت میز چوبی بزرگ روی صندلی گردان ریاست نشسته اند. بابا دارد وکالتنامه مالک را می خواند. آقای ذاکری شناسنامه من را زیر و رو می کند. رو به بابا می پرسد: ((آقا زاده مجردند؟)) پدرم بله آرامی می گوید. آقای ذاکری این بار رو به من می پرسد: ((جَوون!! اهل رفیق مفیق که نیستی!؟ این آپارتمان همه خانواده دارند. خوش ندارن به مجرد خونه بدن!)) کم مانده از تعجب دو شاخ گوزنی روی کله ام در بیاید. نمی خواهم خانه را از دست بدهم. محمد می گوید: ((خاطرتون جمع آقای ذاکری. خودم حواسم بهش هست!)) دلم می خواهد محمد را خفه کنم. بابا چک ها را پشت نویس می کند و با وکالتنامه به آقای ذاکری تحویل می دهد. من برگه قولنامه را امضا می کنم. گلویم خشک شده است. روی میز آقای ذاکری یک استکان کمر باریک چای توی نعلبکی چشمک می زند.

زینب صبوری

سوم آذر سال چهار 

محمدپنجرهآپارتمان
۲
۰
زینب
زینب
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید