
اگر چند سال پیش کسی به من میگفت روزی روی پروژه یک مشتری خارجی کار میکنم احتمالا میخندیدم.
نه به خاطر اینکه تواناییاش را نداشتم. بلکه چون بیشترین دشمن من خودم بودم.
ماجرا از جایی شروع شد که یکی از دوستانم پیشنهاد داد روی پروژه طراحی و توسعه یک وبسایت برای یک مشتری خارجی همکاری کنیم.
اولین واکنش من؟
فکر میکردم به اندازه کافی خوب نیستم. اما دوستم کوتاه نیومد.
تقریباً یک ماه طول کشید تا مرا قانع کند ، بالاخره قبول کردم و کار را شروع کردیم.فکر میکردم سختترین بخش پروژه طراحی و کدنویسی است.
سختترین بخش ارتباط با مشتری بود.
از آنجایی که ارتباط مستقیم با مشتری نداشتم، همتیمی من مسئول ارسال ایمیلها بود.ما تصمیم گرفتیم تمام سوالهایی که در ذهنمان بود را همان ایمیل اول بپرسیم.دهها سوال درباره رنگها، صفحات سایت، امکانات موردنیاز، نمونههای موردعلاقه و ...
نتیجه؟
سکوت.
بعدها فهمیدم وقتی مشتری هنوز خودش تصویر روشنی از پروژه ندارد حجم زیاد سوالات میتواند او را گیج کند!
یکی از مهمترین درسهایی که گرفتم این بود:بیشتر مشتریها دقیقا نمیدانند چه میخواهند.اونها مشکلشان را میدانند، اما راهحل را نه.وظیفه ما فقط طراحی سایت نیست.
وظیفه ما کشف نیاز واقعی مشتری است.
همه بلدن کد بنویسن.(همه بلدن Ctrl + C و Ctrl + V بزنن😅)چیزی که تفاوت ایجاد میکند فقط مهارت فنی نیست.
اعتماد است.
لحن پیامها، نحوه پاسخگویی، احترام و ایجاد حس اطمینان گاهی از خود مهارت فنی مهمتر میشود.
یکی از چیزهایی که در طول پروژه یاد گرفتم این بود که طراحی فقط کنار هم گذاشتن رنگ وعکس و... نیست.فرض کنید قرار است برای یک گلفروشی در اروپا طراحی انجام دهید.احتمالا تصاویر باکیفیت گلها، رنگهای ملایم، فضای مینیمال و متنهای احساسی تاثیر بیشتری خواهند داشت.
چون مخاطب برای خرید گل فقط دنبال محصول نیست! دنبال احساسی هست که اون گل میدهد:)
قبل از طراحی برای یک کشور باید طراحیهای همان کشور را ببینید.سبک طراحی، رنگها، نوع تصاویر و...
ساعتها بررسی سایتهای مشابه گاهی بیشتر از ساعتها طراحی به شما کمک میکند.
این پروژه شاید بزرگترین پروژه زندگی من نبود.اما یکی از مهمترین درسها را به من داد:
بزرگترین مانع من کمبود مهارت نبود.