
نوشتن و نویسندگی هم مثل مهارت های دیگه، با تمرین و یادگیری ممتد رشد می کنه. اما تمرین بدنسازی نیست که برنامه داشته باشه، باید وقتی قلم رو روی کاغذ می بری، شروع کنی به خلق کردن...
پس چطور وقتی که ذهن مون هم مثل صفحه ی جلومون سفیده، چیزی خلق کنیم؟
داستان ها همونطور که خونده میشن، نوشته نمیشن. یه نویسنده شروع نمی کنه از کلمه ی اول تا آخر یک داستان یا کتاب رو به ترتیب بنویسه. گاهی بهترین داستان ها فقط از نوشتن یک صحنه از اون داستان شروع شده.
مثلا به یه ظهر گرم تابستونی فکر کن که نشستی توی اتوبوس و منتظری تا پر بشه، که یک آقایی با صورت اخمو میاد و ازت می خواد که جای تو کنار پنجره بشینه چون می خواد شعر بنویسه و اگه کنار پنجره نباشه نمی تونه! پس تو وقتی می رسی خونه دوست داری راجبش بنویسی، اینکه با اون عصبانیت چه شعری می خواسته بنویسه؟ با اون سیبیل های قصابی ای که داشت کنجکاو میشی که یعنی چی نوشته!
شروع می کنی راجب آقای قصابِ شاعر نوشتن، که یه دفعه به ذهنت می رسه که شاید از گذشته یا آینده اومده بوده، شاید اون اتوبوس قرار بوده تصادف کنه و اون با طلسمی که نوشته همه رو نجات داده:) و اینطوری می بینی که کم کم داره یه داستان تشکیل میشه.
فقط بنویس! مهم نیست نوشته هات چقدر بی معنی باشن، به چشم گرم کردنِ قبل از ورزش بهش نگاه کن. یه تایمر 10 دقیقه ای بذار و هر چیزی که به ذهنت میاد رو، روی کاغذ بیار.
مثلا:
"الان دارم می نویسم. دنبال سوژه ام اما چیزی به ذهنم نمیاد. باید چیکار کنم؟ گلی که خریده بودم داره خشک میشه. راستی چرا گل و گیاه ها تا لحظه ی آخر عمرشون با هر زور و مشقتی که شده رشد میکنن؟ چرا وقتی نور بهشون نمی خوره و آب هم بهشون نمی رسه، یکم بی خیال جوونه های جدید نمی شن تا بیشتر زنده بمونن؟ و... "
احتمالا ژوزه ساراماگو هم یه روز صبح از خواب پا شده و از خودش پرسیده که "چی می شد اگه همه نابینا می شدن؟"
و در آخر، شاید حتی اگر همه ی این کار ها رو هم انجام دادی بازم به نتیجه ی دلخواهت نرسی...
نتیجه ممکنه یه داستان مسخره بشه یا اینکه اصلا یه داستان کامل هم نشه. اما تا زمانی که به تمرین کردن ادامه بدی، برای نوشته هات فیدبک بگیری و انتقاد پذیر باشی، قول نمی دم یه شاهکار، اما مطمئنا چیزی می نویسی که به دلت بشینه:)