ویرگول
ورودثبت نام
ilmah
ilmah
ilmah
ilmah
خواندن ۱ دقیقه·۱۶ روز پیش

شبح شب های روشن

شبحی گاه گاه

از کنار تخت کناری

یا زیر لباس های آویز گوشه چوب لباسی

با لبخندی ژکوند

بعضا شب ها من را نگاه می کند

تلالو نورر ماه روی ذرات این اتاق پر حرف، شبح را زنده می کند

و این شبح تا من را با آن چشم های ریز و سیاه در خواب اسیر نکند، دست بردار نیست...

پشت لباس مشکین اش

تمام ترس های من خفته

و پشت نقاب سفیدش

تمام دروغ هایم

گاه به شبح نگاه می کنم

به صورت رنگ پریده اش

و چیزی جر آینه نمی بینم

و در آینه هیچ چیز نیست

و همه چیز هست

آینه در آرامش آنجا روی لباس های مشکی نشسته

به انتظار تصویر من

و من با اوهام خود از این شبح فراری ام

از نگاه سرد و تیزش که با چشم های خودم به من می اندازد

و از خنده های بی صدایش

که از درون خودم بیرون می کشد و سپس به رخ می کشد

من از خود می گریزم

از اشباحی که فقط نور ماه نشانم می دهند

اشباحی که در قلبم جا خوش کرده و از گونه های آویزان و گوشه ی چشم های بی تابم فرو می ریزد

من از آینه می گریزم

و از چشم هایش...

شعر
۷
۰
ilmah
ilmah
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید