
در حال بازی کردن در خانه کردن بودم که پسر خالم وارد خونه شد . نظرم به کیف کوچکی روی دوشش بود جلب شد . یک کیف سیاه اما شبیه کیف های معمولی نبود . یک کیف مستطیل که یک برامدگی عجیبی جلوی کیف بود . وقتی وارد شد طبق معمول رفت توی اتاقش و من سراسر کنجکاو بودم که ببینم این چی بود که روی دوشش بود . بعد از چند دقیقه فکر و خیال و بیخیال شدن نسبت به دنیای اطرافم نگاه خیره ایی به در اتاقش داشتم و ساعت برام نمیگذشت . در اتاقش باز شد . پسر خالم که حدود 20 سالش بود یک پیرهن سفید با یک کراوات نازک مشکی و یک شلوار پارچه ایی مشکی تنش بود با یک وسیله ایی که قبلا هم دیده بودم دست ادم های مختلف . اره دقیقا یک دوربین زنیت با یک لنز خوشگل که نقره ایی و مشکی بود دستش بود . من همیطنطور خیره بودم به دستاش که خالم و مامانم گفتن . اااا افشین جان دوربین آوردی ؟ از اون سوال تکراری ها که خوب وقتی یک نفر دوربین دستشه و داره میاد شمت شماها چرا باید ازش بپرسی دوربین آوردی ؟ حتما باید پسر خالم هم بگه نه نیاوردم دارم میبرم . خلاصه گه گفت بیایید ازتون عکس بگیرم . پسر خالم سرباز نیروی دریایی بندر انزلی بود و توی یک آتلیه عکاسی کار میکرد . یادمه اون زمان دوربین های هندی کم خیلی چیز عجیبی بود و هر کی داشت احتمالا در ظاهر خیلی پولدار و خفن به نظر میرسید .پسر خالم هم بعضی وقتا از این هندی کم ها میاور خونشون و من میدیدم اما اجازه دست زدن بهشون رو نداشتم و فقط نگاه میکردم . بعد از چند فریم عکاسی از خانواده یه نگاهی به من کرد و گفت دوست داری عکس بگیری ؟ من دنیا برام رنگی شد و با هیجان خیلی زیاد گفتم اره ... میتونم ؟ گفت بیا از من عکس بگیر . هیچ وقت وزن سنگین اون دوربین توی دستای کوچیکمو یادم نمیره . دوربین رو داد دستم و گفت توی این سوراخه نگاه کن . هر چی این تو ببینی و بعدش این دکمه رو بزنی همون میشه عکس . من با ذوق فراوون توی سوراخی نگاه کردم . پسر خالم رو میدیدم که نشسته روی بخاری و ژست گرفته . خیلی با دقت نگاه میکردم سعی کردم پسر خالم دقیقا توی اون سوراخیه با جزییات بخاری که روش نشسته توی اون سوراخیه دیده بشه و بعد دکمه دوربین رو زدم . چیلیک ...

یک ماه بعد .....
امروز قراره افشین عکس هایی که اونروز گرفیم رو بیاره ببینیم . خدا کنه خوب شده باشه . اخه من اون روز لباسم خوب نبود . وای موهام خراب نبوده باشه . وای بیاره بذاریم توی آلبوم . این ها جملاتی بود که مامانم و خالم به هم میگفتن . زنگ خونرو زدن و پسر خالم وارد حیاط شد . خدای من من یک ماه بود با صدای همون دکمه دوربین توی مغزم میخوابیدم و الان منتظر دیدن نتیجه کارم بودم . یعنی خوب گرفتم عکس رو ؟ یعنی نظر دیگران چیه ؟ یعنی من عکاس میشم ؟ وای خدای من چیلیک .... چیلیک ..... چیلیک . با همین افکار پسر خالم وارد شد و عکس هارو داد به خالم و مامانم و اونها طبق معمول با هجوم بردن من طرفشون من رو پس زدن که دست نزنبه عکسا . دستتوروشون نذار لک میشه و پاره میشه و خرابشون میکنی من رو از لمس عکس ها دور کردن و من فقط باورق زدن هر عکس توی دستاشون توی ذهنمصدای چیلیک شنیده میشد .رسیدیم به عکسی که من گرفته بودم . پسر خالم عکس رو گرفت و من به صورتش نگاه میکردم یه نگاهی بهش انداختم و گفتم میشه ببینم ؟ این همون عکسیه که من گرفتم ؟ گفت اره بیا ببین . عکس رو گرفتم توی دستم وچیزی از عکاسی نمیدونستم و فقط اون صدا چلیک من رو عاشق دوربین کرده بود . به پسر خالم نگاه کردم و گفتم خوب عکس گرفتم ؟ یهنگاهی به من کرد و گفت اره خیلی خوب شده . من هیچ وقت اون عکس رو یادم نمیره . اون لحظه رو یادم نمیره . اون حرف رو یادم نمیره . از اون روز به بعد تا چندین سال بعدش با دوربین یاشیکایی که بابام خریده بود من عکاسی از خانواده میکردم اما هیچوقت بهم نگفت هیچکس که این بچه میتونه کمی استعداد داشته باشه با اون عکس و علاقه ایی که اون زمان بهاین کار نشون داده . کاش کسی بود که میتونست اون زمان من رو به کلاسی بفرسته که بتونم از همون موقع کارم رو درست پیش ببرم .
الان که حدود 20 ساله عکاسی میکنم هر موقع کودکی به سن و سال همون موقع های خودم جلوی دوربینم میشینه ، سعی میکنم یکبار بهش بگم از ویزور دوربین دنیا رو نشون بدم و کمکش میکنم با همون انگش های کوچولوش یک بار دکمه شاتر رو فشار بده و لذت شنیدن صدای شاتر دوربین رو حس کنه . شاید یک روزی عکاس شد و مثل من یک داستان نوشت و به جای اسم پسر خالم نوشت یک اقای عکاس .....
این داستان رو از واقعیتی که برای خودم اتفاق افتاده نوشتم و امیدوارم وقتی خونده میشه بفهمیم که اگر کودکمون یک نشانه هایی هرچند کوچک در زمینه ایی نشان داد که میتونه استعدادش باشه به عنوان پدر و مادر و بزرگتر بتونیم این استعداد رو کشف و پرورش بدیم .