او پر از آرزوهای بزرگ بود. پر از خواستن ها.
پر از امید اما خالی از شور زندگی.
این بود که خاک شد.
خاکش جوانه زد و خانه ی گلی سرخ شد. گل چیده شد و به دست عاشقی، لبخندی بر لب کسی ساخت.
خاکش سبز شد و غذای اسبی. اسب دوید و دوید و دوید و نعلش چون قلمویی خاک های باقیمانده را در سر تا سر دشت کشید.
خاکش دل به باد سپرد اوج گرفت و در فضا جاری شد.
خاک درخت شد و درخت میوه داد و ثمره زندگی اش در دستان دختری پر از آرزو نشست.
درخت سایه داد و او دستانش را بر هر رهگذری گشود.
درخت کتاب شد و کتاب دنیایی شد که او در آن زنده بود. آنطور که همیشه می خواست.
کتاب دست به دست چرخید و چرخید و تمام جهان را گشت و بیشتر از زمان زیست.
خاک، خانه شد. خانه جان گرفت؛ سرشار از عشق و محبت شد. خون گرفت؛ غم شد؛ شاد شد و چرخ زندگی شد.
او چرخ زندگی شد و چرخید و چرخید.
و زمانی که همه او را دیگر در جهان نمیدیدند؛ خود جهان شد.
خود امید شد؛ این بار سرشار از زندگی.
زنده تر از زمانی که زنده بود.