ویرگول
ورودثبت نام
Elh
Elhنیمچه پرستار.
Elh
Elh
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

چرخ زندگی

او پر از آرزوهای بزرگ بود. پر از خواستن ها.

پر از امید اما خالی از شور زندگی.

این بود که خاک شد.

خاکش جوانه زد و خانه ی گلی سرخ شد. گل چیده شد و به دست عاشقی، لبخندی بر لب کسی ساخت.

خاکش سبز شد و غذای اسبی. اسب دوید و دوید و دوید و نعلش چون قلمویی خاک های باقیمانده را در سر تا سر دشت کشید.

خاکش دل به باد سپرد اوج گرفت و در فضا جاری شد.

خاک درخت شد و درخت میوه داد و ثمره زندگی اش در دستان دختری پر از آرزو نشست.

درخت سایه داد و او دستانش را بر هر رهگذری گشود.

درخت کتاب شد و کتاب دنیایی شد که او در آن زنده بود. آنطور که همیشه می خواست.

کتاب دست به دست چرخید و چرخید و تمام جهان را گشت و بیشتر از زمان زیست.

خاک، خانه شد. خانه جان گرفت؛ سرشار از عشق و محبت شد. خون گرفت؛ غم شد؛ شاد شد و چرخ زندگی شد.

او چرخ زندگی شد و چرخید و چرخید.

و زمانی که همه او را دیگر در جهان نمیدیدند؛ خود جهان شد.

خود امید شد؛ این بار سرشار از زندگی.

زنده تر از زمانی که زنده بود.

چرخ زندگیخاککتاب
۴
۴
Elh
Elh
نیمچه پرستار.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید