
الان که دارم اینو مینویسم جون توی تنم نیست
پاهام بی حس و سنگینن و سرم انگار برای بدنم نیست الان برای من نیست انگشت هام به قدری سر شدن که حس میکنم هنوز خودکار دستمه
ولی شادم وحالم خوبه با اینکه خستم

میدونین چرا؟؟
چون ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه تایم مطالعه ام از دیروزم بیشتر بوده...
واقعا واقعا حس میکنم دلم میخواد فردا رو بیدار باشم و زندگی کنم و ادامه بدم با اینکه خیلی سختمه
موقع درس خوندن هی نا امید میشم هی خسته میشم هی میگم دیگه نمیکشم ولی وقتی ساعت ۹ میشه و دیگه باید از کتابخونه برم دیگه اون احساسات رو ندارم...
قبلا اینطوری نبودم فقط بی هدف میخوندم فقط میخوندم که خونده باشم
دروغ چرا گه گاهی هم کلا نمیخوندم.. ولی چند شب پیش در حالی که مست مست بودم دوستای صمیمیم بهم گفتن میدونن آینده ام اونی میشه که میخوان...گفتن آینده منو روشن میبینن و "ایمان" دارن که یه جایی بالا قراره منو ببینن..
دروغه بگم بار اوله که اینو میشنوم
بار اولمم نیست که میخوام کسی رو نا امید نکنم
ولی همیشه شکست خوردم... و همیشه خدا اونایی که نا امیدشون کردم فقط فدا سرم بهم گفتن و دلداریم دادن و به روم نیاوردن که از من نا امید شدن...
فقط میخوام این سری تموم تلاشم رو بکنم.. که حتی اگه نشد نگم کم کاری کردم... چون واقعا سری های قبلی کمکاری کردم...:))
اگه اینو میخونی و انگیزه نداری بزار کمکت کنم
وقتی فقط برای خودت تلاش کنی کم میاری عزیزم.حق هم داریا اینطوری نیست که تنها باشی ولی میدونی چیه؟ شروعش کن! برای درس خوندن برو کتابخونه مجبور میشی درس بخونی! مجبوررر میشی رها نکنی!
حتی اگه اونجا هم ول کردی بنظر من خودت رو وابسته کن. نه به درسهااا،اصلا اتفاقا به یه آدم.. و به خاطر اینکه مجبور بشی بهش قول بده.. بهش قول بده که موفقیتت رو با هم جشن بگیرین
واقعا میگم!! ترجیحا اون شخص پارتنر احساسی شما نباشه.. چون همونقدر که کمک کننده میشه آسیب زننده هم میتونه باشه... و هممون اینو خوب میدونیم...
پس
موفق باشی
شروع کن:')
-smiling :)
_Smiling 🥹