رفتم مدرسه راهو گم میکردم ازاین سر شهر تا اون سر شهر من۷ساله همش گممیشدم دیر میرسیدم اونجا هم همش کتک کتک فقط تنها لطفی که بهم شده بود آدرس خونه اسم آدرس مدرسه تو جیبم بود نشون میدادم راه پیدا میکردم بقیه با سرویس میرفتن من پیاده همیشه ام دیر میرسیدم گذشت .حسرت ساندویچ های ۱۰۰تومانی سمبوسه های ۵۰تومانی مداد پاکن ها خودکار پاککن عطری ها تراش شکل دارها کیف های مرد عنکبوتی باب اسفنجی پاتریک خلاصه کلی انیمه دیگه مونده بود به دلم آخه من پلاستیک داشتم فقط لباس های ک عموم چون خیاط بود بهم نو داده بود شاید چون یکم رنگش رفته بود بهرحال سرلباسم خیلی از گذشته بهتر بود اما دوستی پیدا نکردم تنها بودم گذشت جلو درمدرسه ۱۰۰۰تومان پیدا کردم نمیدونی چ کیفی داشت چ ذوقی داشت البته کلی وایسادم شاید صاحبش بیاد امامن نادون نمیدونستم کچ کار کنم فکر میکردم تو جیبم باشه صاحبش میاد میگه پول منو بده خلاصه نیومد با پول رفتم خونه داشتم میمردم از خوشحالی البته اینو بگم چون همیشه موقع رفتن مدرسه دیر میرسیدم کتک میخوردم برگشتن هم دیر می آمدم باز کتک میخوردم شاید تقصیر من بود که ۷سالم بود بلد نبودم نمیدونستم.خلاصه تاصبح هزار بار پاشدم ببینم پول سرجاش یان ذوق داشتم کلی برنامه داشتم براش فرداش راه گم کردم مثل همیشه وسط خیابون کاسه چ کنم چ کنم گرفته بودم اسم مدرسه یادم رفته بود مادرم لباس هام شسته بود آدرس خونه مدرسه خراب شده بود وسط خیابان ها بدو بدو میکردم یه جا گریه یه جا قفلی الان کجام مونده بودم یه آقای که دست پسر مدرسه ایش گرفته بود داشت میرفت منو دید خیلی مهربون بود گفت گم شدی مونده بودم چی بگم اولین بار بود کسی سرم نوازش میکرد لپم میکشید باخنده بام حرف میزد خلاصه با مشخصات مدرسه مدیر منو برد مدرسه خیلی دیر شده بود در مدرسه بسته بود تا زنگ اول پشت در موندم البته کلی در زدم اون گندهه مرد بداخلاق چندبار آمد دربار کرد دید منم باز در بست گفت برو با مامانت بیا باز دربست رفتم براخودت ساندویچ گرفتم سمبوسه خریدم مداد خودکار خریدم پاک کن غلط گیر کلی چیز دیگه با ذوق جلو در بودم یهودرباز شد ناظم بود آقای گودرزی منو برد داخل حیاط مدیر آقای بختیاری آمد تا بمیرم فراموش نمیکنم هیچ وقت نمیبخشمشون وسط زنگ تفریح چون همیشه کیف هارو میگشتن کیف منو باز کرد تو حیاط چندتا لگد کتک زد تو صورتم بعدش خوراکی های ک آرزو بود برام بخورم انداخت اشغالی خودکار غلط گیری که با کلی ذوق خریده بودم شکوند انداخت اشغالی دنیا رو سرم خراب شده بود گذشت وسط کلاس خانوم طباطبایی لعنتی کل هواسم پیش اتفاقات صبح بود آمد بالا سرم خودکار قرمزش کرد تو دستم از بالای آرنج کشید تا موچ دستم باز شد میسوخت ولی اینقدر بلا سرم آمده بود سر شده بودم بخاطر هیچی کلی دستم خونی شد چندتا سیلی خوردم رفتم خونه بازم کتک خسته شده بودم بریده بودم کم آورده بودم از مدرسه خانواده متنفر بودم بدم می آمد از همه بخاطر همین اصلا درس نمیخوندم بااینکه میفهمیدم یاد میگرفتم ولی از حرصم همش صفر مدرسه زنگ زد خونه ما پدرم آمد کلاس ما دقیقا چسبیده به راه پله بود جلو در کلاس جوری با لگد گذاشت رو سینه ام از بالا پلهها قل خوردم آمدم پایین جلو در دفتر بختیاری بی ناموس زد تو صورتم پدرم با لگد منو زد یه خانوم یا معلم بود یا هرچی منو از دستشون نجات داد اشکم شرشر می آمد بند نمی آمد ولی صدام خفهشده بود لال بودم انگار درد نداشتم فقط نفرت بود نگاشون میکردم شرشر اشک می آمد برگشتمخونه از طبقه سوم منو از پنجره آویزون کرد کلوپی پایین خونه صدا کرد بندزاش پایین شوتش کنم بالا شاید خنده ام گرفته بود تو اون شرایط ولی دیگ واقعا دردی نداشتم حسی نداشتم گذشت تا تو راه مدرسه همون آقای مهربون دیدم رفتم سمتش همه چیز گفتم بهش باورش نمیشد فک میکرد از خودم درمیارم دروغ میگم تا رفتیم مدرسه شرایط منو دید بچه ها تایید کردن موقع برگشت مدرسه منو سوار ماشینش کرد رفتیم خونمون باپدرم حرف زد پدرم منو بغل کرد گفت زندگی منه اشتباه کرده داره دروغ میگه اون رفت من تنها شدم بایه هیولا مادرم نبود با خاله منیر رفته بودن خونه همسایه مراسم نمیدونم چیچی .بابام منو برد بالا دست پامبست انداختم تو حموم دوش باز کرد خیس آب شدم شلنگ برداشت منو زد زد زد زد زد زد زد زد زد زد زد تنها چیزیمنو