خلاصه ازتون مهدکودک بیزار بودم از خودم از خانوادم متنفر بودم می آمدم خونه بی دلیل کتک کتک کتک منو میانداخت تو زیر زمین در قفل میکرد برق خاموش میکرد. صدای ترسناک در میآورد جیغ میزدم میخندید بی شرف من چه کارت کردم چه بدی بهت کردم مگ من خواستم ب دنیا بیام مگ من مقصر بودم اصلا من چکارت کردم گذشت رفتم اول ابتدایی همه با لباس نو کتاب کیف کفش نو مادرشون می آمد در مدرسه بچه هارو می آوردن از زیر قرآن یه شاخه گل لباس اتو کشیده خوشحال می امدن داخل مدرسه مادرم منو برد جلو در مدرسه رفت امیدوار بودم برگشت بیاد دنبالم ولی نیومد تنها بودم بین اون همه خنده شادی الآنم کدارم مینویسم اشکم درمیاد.مدرسه من خیلی از خونمون دور بود ما پایین شهر بودیم مدرسه بالای شهر بود منم ۷سالم بود خلاصه برگشت با مادر یکی از بچه محل هام آمدم توی راه محو تماشای نگاه مادرش به اون بودم بوسه هایش خنده هات نوازشش هاش بازم منو تنهایی حتی گریه بلد نبودم نمیدونستم و کار کنم آروم بگیرم فقط داغون بودم آمدم خونه مادرم گفت مدرسه چطور بود باورم