قرار بود بگوید همه چیز را تمام کنیم، بیآنکه مستقیم بگوید. نمیدانست که آدم از چشمها حرف میزند نه دهان. توی چشمهایش واژه واژه خداحافظی ریخته بود. با این همه وقتی آمد دنبالم، یک دسته گل یاس بزرگ با خودش آورده بود. آدمها هرچه نابلدی داشته باشند، این یکی را خوب بلدند. خوب بلدند که ارزش باطن را با چیدمان ظاهر لجن مال کنند. با همان ماشین دندهای سفید مشکیاش آمده بود. آن وقت که این ماشین را خرید، من هنوز دبیرستانی بودم. چیدمانش کار خودم بود. روکش صندلیها، آویز آینه جلو، برچسبهای شیشهای کنار پنجره.
میدانی چه چیزی غمگینتر است؟ این که بعد از خداحافظی، هربار که سوار ماشین خودش شود، هربار که چشمش بیفتد به آن شکلکها و برچسبها، قرار نیست یاد من بیفتد. قرار نیست عزیزمن. اگر بود که اصلا نمیرفت. ترسِ دیدن آن چیزها و ترس غرق شدن در خاطرات، اجازه نمیداد برود. حالا که دارد میرود، حتما با دیدن چیزی یاد من نمیافتد؛ وگرنه کدام آدم عاقلی، کسی که آسمان آبی هم او را به یادش میاندازد را ول میکند به امان خدا؟ توی ماشینش نشستن این بار بیشتر بهم چسبید. گذاشتم به پای اینکه آخرین بار است. باید خوب به یادم میسپردم آن پلانها را. پلان نگه داشتنش در کوچه پشتی، پلان دزدکی از چشم مامان سوار ماشین شدنم و این پلان آخر، اینطور غریبانه نشستن در صندلی جلوی ماشینش. صندلیای که حالا انگار به قواره کسِ دیگریست و هرچه بیشتر رویش مینشینم، احساس میکنم حق زن دیگری را خوردهام.

میدانی جانم، درست است قدیمیها هرچه گفتهاند حق است. درست است که هیچ حالی دائمی نیست اما چرا من همیشه خودم را با این چیزها آرام کنم؟ مگر چه خواسته بودم از تمامِ داشتن یک مرد؟ اینکه بخواهم و بیهیچ ماجرایی، بشود. آن روز هم اگر قبول کردم که همه چیز را تمام کنیم، فقط برای او بود. که برود خوب دورهایش را بزند، زنهای دیگر را به قالب صندلی جلوی ماشینش جا دهد و خوب که پشیمان شد برگردد. من تا آن روز چشم به راهش ماندم. تا بگردد و این بار من باشم که دست رد به سینهاش میزنم. از تمامِ از دست دادن یک مرد، همین برای یک زن کافیست. همین که او تمامکننده آخر باشد.
دسته گل بزرگ یاس را که به دستم داد، مطمئن شدم همه چیز تمام شده. یاد چهار سال پیش افتادم که برای ماموریت رفته بود کانادا. من آنقدر گریه کرده بودم که یک ساعت مچی بزرگ دست راستم کرد و گفت ساعت رسمی کاناداست. گفت هربار دلتنگم شدی، به این ساعت نگاه کن. به عقربههای رویش. نگاه کن تا بفهمی توی دنیای من ساعت چند است. ساعت را که به دستم میانداخت برق نگاهش یک خش عمیق انداخته بود در قلبم. آن روز دسته یاس را که به دستم داد خبری از برق نگاه و خش قلبی نبود. عزیزمن. هیچوقت ذوق قلبت را به آدمها گره نزن. میمیرد.
آخرین پلان هیچوقت از راه نرسید. فکر میکردم از ماشین که پیاده شوم و خودم را پرت کنم در پیاده رو، یک آهنگ غمگین مرتضی پاشایی پخش شود. آدمها از چپ و راست بایستند و درام خداحافظی ما را تماشا کنند و شاهکاری از تک سکانس خداحافظی من و محبوبم در جهان ساخته شود. هیچ نشد. در ماشین را محکم کوبیدم که ارزانی زنان دیگر شهر باشد. آدمی هم در خیابان نبود که آن صحنه را به چشم شاهکار نگاه کند. فقط من ماندم و پیاده رو و او که به چشم به هم زدنی رفته بود.
عزیز من دیدی درست میگفتم؟ دیدی هیچ کجای این زندگی، جایی برای کم زورها نیست. کم زورها بی سر و صدا میروند و پر زور و ضربها صندلیشان را میگیرند. برچسبهای روی شیشه و آویزهای آینه را میکنند. سر و صدای خودشان را سوار میکنند. شکلکهای خودشان را میآورند و کم زورها همچنان به جاده خیرهاند. کم زورها همچنان پلان ماشین سواری را در رویایشان میبینند و پرزورها همان پلان را زندگی میکنند. حالا سالهای زیادی از آن ملودرام خداحافظی گذشته. تمام این سالها هنوز هم نتوانستهام قواره صندلی ماشین دیگری شوم. نتوانستهام چون فکر میکنم آدم یکبار میتواند عاشق کسی باشد. آدم یکبار میتواند برچسب و شکلک و روکش ماشین کسی را انتخاب کند و یک بار میتواند با نگاه کردن به ساعتِ توی دستش بپرسد، در دنیای تو ساعت چند است؟