مستخدم مدرسمون یه پسر بچه کوچیک داره که اکثرا توی مدرسه راه میره و با بقیه صحبت میکنه....
خیلی کوچیکه و این حجم از هوش اجتماعی چیز عجیبیه
باید اعتراف کنم از من توی ارتباطات بهتره
یا شایدم دنیا باهاش مهربون تره
امروز توی حیاط بودم و داشتم به توپ بسکتبالی که وقتی میزنی زمین هوا نمیره ور میرفتم🥲 (به شدت کم باد بود)
که این بچه با دستایی به پهلو اومد دم حیاط و با عصبانیت نشست گوشه ای
ازش پرسیدم :« ناراحتی؟»
و اون با عصبانیت و بغض گفت «آره»
وقتی گفتم «چرا؟»
گفت که باباش رفته بیرون و به خاطر همین عصبانیه، بهش گفته بود که زود بر میگرده، اما زود بر نگشته بود و اونم با خودش نبرده بود .....
مسخره است اما به شدت حسرت خوردم
چقدر دلم میخواست دوباره کوچیک باشم!
چقدر دلم میخواست دوباره به این سن برگردم و اوج غمم توی کل زندگیم این شکلی باشه .....
و بعد مثل اون، یکی از بچه ها را ببینم که توی مدرسه است بدومم سمتش و اون بدون اینکه به این فکر کنه که من کیم...
رقیب؟ دوست؟ سودی بهش میرسونم یا نه؟
صرفا چون یه بچه ام باهام خوب باشه....
دنیا برای بچه ها... نه همشون.... ولی اکثرا.... یه جور دیگه ای خوشگل و مهربونه و من برای اون دنیایی که هنوز ذاتش را نشونم نداده بود دلتنگم :)

ساعت اینجا ۱۰:۲۲ دقیقه است و من توی مدرسه ام
آهنگای زیادی تو سرمه
We used to be close, but people can go
From people you know to people you don't
And what hurts the most is people can go
From people you know to people you don't
با وجود همه اینها
Just smile :)))) a big one, please....