ویرگول
ورودثبت نام
RAHMATULLAH MOHAMMADI
RAHMATULLAH MOHAMMADIپسری از جنس تنهایی
RAHMATULLAH MOHAMMADI
RAHMATULLAH MOHAMMADI
خواندن ۱ دقیقه·۲۳ روز پیش

<<جهان خاکستری>>

همه از دلتنگی غروب جمعه گفتند، ولی کسی از دلتنگی و چشم‌انتظاری صبح‌های جمعه نگفت؛ شاید کسی دلتنگت نیست؟

جمعه‌ها آمد و رفت، ما هنوز از تو بی‌خبریم.

برای دلتنگ چه فرقی می‌کند غروب جمعه یا شنبه؟

عید باشد یا ایام مستی، کودکی باشد یا تنومندی؟

شهد باشد!

شیرین‌ترین عالم!

زهر است برای چشم‌براه.

رنگ‌ها بی‌رنگ‌اند، جهان خاکستری و بسی سرد و بی‌روح.

آن کودک بی‌رفیق و گوشه‌گیر بزرگ شد، فرتوده و تن‌سرد.

نیامدی، عین دیوانگان سراغت را از در و دیوار هر کوچه می‌گیرم.

ولی دریغ از یک نشانه!

برگ‌ها زرد شدند و دیگر راه رفتن روی آن‌ها خوشایند نیست؛ خش‌خش شان نجوای مرگ می‌دهد.

دارد دیر می‌شود؛ زندگی من در فصل سرد و بی‌روح گیر کرده.

بیا و بگذر از این کوچه تا بهار شود.

به هر مسیری رفتم، به درد دوری تو رسیدم.

گر دور بودم، دستم را گرفتی؛گر نزدیک بودم، دست گذاشتی روی شانه‌ام.

می‌دانم، خوب می‌دانم؛ نااهلم، نارفیقم، ناسپاسم، گنه کارم، بیچاره‌ام.

نادیده‌ بگیر؛ ما را از کریمان، امید بخشش است.

همچون کوران نیاز ام به رهگشا و رهنما

چون از سنگینی گناه، تلو‌ تلو‌ زنان راه می‌آیم.

نفسم میبّرد، نمی‌توانم پا‌به‌پای تو بیایم،

بمان رهگشا من

مبادا ولم‌کنی.

شاید هم قدِ جون بن حُوَی سیاه‌چهره و سفیددل نباشم؛

آن‌ها خوبانِ عالم‌اند، ما بدبخت و بیچاره.

غرقم در سیاهی و تباهی

عین سگان ولگرد، چشم‌به‌راهم تا در باز کنی و راهم بدی به خانه.

دلتنگ را چه بهره است از دنیا جز دیدارِ دلدار و دلربای خویش!

ای عزیز دل، نرجس، بده بر این گدا-رخ نشان.

بده رخ نشان...

امام زمانعزیزمصاحب الزماندلتنگی
۴
۰
RAHMATULLAH MOHAMMADI
RAHMATULLAH MOHAMMADI
پسری از جنس تنهایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید