
ممالیک، به معنای تحت الفظ «برده»، در واقع جنگاورانی نخبه بودند که توسط سلاطین ایوبی خریداری، به اسلام گرویده و در پادگانهای ویژه پرورش مییافتند. این سیستم که از کودکی بر آموزش نظامی سواره و وفاداری مطلق استوار بود، آنان را به یک نیروی نظامی بیرقیب در دوران خود تبدیل کرد.
دورهی ممالیک بحری، که عمدتاً ترک تباران قبچاقی رهبری آن را در دست داشتند، دوران ساختن یک امپراتوری و تثبیت هویت آن بود. این نظامیان، در بحرانیترین لحظهی تاریخ اسلام، در برابر سهمگین ترین موج تهاجم مغول ایستادند و با پیروزی در عین جالوت، نه فقط مصر، که شاید تمدن اسلامی را از نابودی نجات دادند. کاری که شاهان و خلفای بزرگ از انجامش بازماندند. نکتهی جذاب در ساختار سیاسی آنها این بود که برای کسب مشروعیت دینی، بقایای خلافت عباسی را پس از سقوط بغداد به قاهره آوردند و خلیفهای تشریفاتی بر تخت نشاندند. این خلیفه، قدرتی نداشت، اما امضای او مهر تأییدی بود بر حکومت سلطان. بیبرس و سپس قلاوون با این پشتوانه، بازپسگیری آخرین پایگاههای صلیبیون را به «جهادی مقدس» تبدیل کردند و تا پایان سدهی سیزدهم میلادی، برای همیشه به رویای پادشاهی اورشلیم در شرق پایان دادند. دوران طلایی الناصر محمد، با سه دوره سلطنت، اوج تمرکز قدرت، ثبات اقتصادی و شکوفایی فرهنگی بحری ها را رقم زد.
در سدهی پانزدهم میلادی، با ظهور ممالیک برجی یا چرکسی، قدرت از نوادگان ترکان قبچاقی به چرکس هایی منتقل شد که در برج های قلعه قاهره پرورش یافته بودند. دوران برجیان، دیگر عصر کشورگشایی نبود، بلکه دوران تلاش برای حفظ میراث گذشته در برابر تحولات عمیق جهانی بود. معماری این دوره به اوج ظرافت و شکوه خود رسید؛ مساجد و مدارسی چون بنای باشکوه سلطان حسن و قلعهی قایتبای، بازتاب دهندهی ثروت و ذوق آنان است. رونق اقتصادی مصر اما، به شدت به موقعیت ترانزیتی آن در مسیر تجارت ادویه و کالاهای شرقی از طریق دریای سرخ به اروپا وابسته بود.
سلطنت ممالیک مصر ۱۲۵۰-۱۵۱۷ م
عزالدین آیبک (حکومت: ۶۴۸-۶۵۵ ه.ق)
عزالدین آیبک، نخستین سلطان ممالیک بحری، از غلامان ترک تبار بود که پس از مرگ سلطان الصالح ایوب، آخرین فرمانروای ایوبی، به قدرت رسید. او با بیوه سلطان فقید، شجرة الدر، ازدواج کرد تا به حکومت خود مشروعیت بخشد. مهمترین چالش دوران کوتاه حکومت او، تثبیت قدرت در برابر مدعیان ایوبی در شام و دفع تهاجم صلیبیون بود. آیبک توانست با سرکوب شورشهای داخلی، پایههای اولیه سلطنت ممالیک را مستحکم کند. سرانجام او به تحریک شجرة الدر، که از قدرتگیری روزافزونش بیمناک شده بود، در سال ۶۵۵ ه.ق به قتل رسید.
المنصور علی (حکومت: ۶۵۵-۶۵۷ ه.ق)
پس از قتل آیبک، پسر خردسالش، نورالدین المنصور علی، با حمایت گروهی از امرا به سلطنت نشست. دوران حکومت او کوتاه و آکنده از توطئههای درباری و رقابت میان امرای بلندپایه بود. در نهایت، سیفالدین قطز، یکی از قدرتمندترین امرا، او را از سلطنت خلع و خود زمام امور را به دست گرفت.
سیفالدین قطز (حکومت: ۶۵۷-۶۵۸ ه.ق)
دوران کوتاه اما سرنوشتساز حکومت قطز با تهدید بزرگ مغولان مصادف شد. او توانست ارتش ممالیک را برای رویارویی با سپاه مهاجم هلاکوخان که بخشهای وسیعی از شام را تصرف کرده بود، متحد سازد و به سوی فلسطین رهبری کند. نقطه اوج حکومت او، پیروزی در نبرد عین جالوت بود که در تاریخ ماندگار شد.
رکنالدین بیبرس بندقداری (حکومت: ۶۵۸-۶۷۶ ه.ق)
بیبرس که از فرماندهان اصلی نبرد عین جالوت و عامل قتل قطز بود، پس از بازگشت به قاهره به عنوان سلطان بر تخت نشست. دوران حکومت او را میتوان نقطه عطفی در تثبیت و اقتدار سلطنت ممالیک دانست. او اصالتاً از قبایل قبچاق در جنوب روسیه بود و به عنوان برده به مصر فروخته شد و مدارج ترقی را در ارتش ایوبیان پیمود. بیبرس با سیاستهای قاطعانه خود، امنیت را در قلمرو برقرار کرد، شبکهای از جاسوسان و پیکها (نظام برید) بنیان نهاد و با بازسازی قلعهها و استحکامات، قدرت نظامی ممالیک را به اوج رساند. یکی از مهمترین اقدامات سیاسی-مذهبی او، احیای خلافت عباسی در قاهره بود. او با دعوت از یکی از بازماندگان خاندان عباسی، او را به عنوان خلیفه بر تخت نشاند تا از مشروعیت دینی او برای حکومت خود بهره ببرد. دوره حکومت بیبرس، دورهای از جنگهای بیامان و موفق علیه بقایای صلیبیون در شام و دفع حملات مغولان بود.
السعید برکه (حکومت: ۶۷۶-۶۷۸ ه.ق)
پس از مرگ بیبرس، پسرش برکه خان با لقب السعید به سلطنت رسید. دوران حکومت او کوتاه و پرتنش بود. او به دلیل سن کم، تحت نفوذ و کنترل شدید امرای قدرتمند، به ویژه سیفالدین قلاوون، قرار داشت. نارضایتی از سلطه امرا و تلاشهای برکه برای کسب استقلال عمل، منجر به بروز اختلافات جدی شد. در نهایت، پس از حدود دو سال حکومت، امرای ناراضی او را از سلطنت خلع و به قلعه کرک تبعید کردند.
بدرالدین سلامش (حکومت: ۶۷۸ ه.ق)
پس از خلع برکه، برادر هفت سالهاش، بدرالدین سلامش، توسط امرا به سلطنت نشانده شد. دوران او حتی کوتاهتر از برادرش بود و تنها چند ماه به طول انجامید. او کاملاً یک حاکم دستنشانده بود و قدرت واقعی در دستان سیفالدین قلاوون، که سمت اتابکی (فرماندهی کل ارتش) را داشت، متمرکز شده بود.
سیفالدین قلاوون (حکومت: ۶۷۸-۶۸۹ ه.ق)
قلاوون که خود از امرای قدرتمند و با نفوذ بود، با مشاهده بیکفایتی سلامش و حمایت گسترده سپاه، او را از سلطنت خلع کرده و خود به طور رسمی تاجگذاری کرد. دوران حکومت او یکی از دورانهای طلایی قدرت نظامی ممالیک بود. او سیاستهای توسعهطلبانه و ضد صلیبی بیبرس را با قدرت ادامه داد.
اشرف خلیل بن قلاوون (حکومت: ۶۸۹-۶۹۳ ه.ق)
اشرف خلیل که با روحیهای جنگجو تربیت شده بود، بلافاصله پس از به سلطنت رسیدن، بزرگترین آرزوی مسلمانان شام را محقق ساخت.
الناصر محمد بن قلاوون (دوره اول حکومت: ۶۹۳-۶۹۴ ه.ق)
پس از قتل اشرف خلیل، برادر ۹ سالهاش، الناصر محمد، به سلطنت رسید. در این دوره اول، او کاملاً یک بازیچه در دستان امرای قدرتمند، به ویژه "کیتبغا" و "لاجین"، بود.
کیتبغا (حکومت: ۶۹۴-۶۹۶ ه.ق)
کیتبغا که سمت نایبالسلطنه را داشت، با عزل الناصر محمد، خود سلطنت را به دست گرفت. دوران کوتاه حکومت او با شیوع طاعون و قحطی ویرانگری در مصر همراه شد که به "قحطی بزرگ" معروف است. این بحران، قدرت او را به شدت تضعیف کرد.
لاجین (حکومت: ۶۹۶-۶۹۸ ه.ق)
لاجین، یکی دیگر از امرای بلندپایه، علیه کیتبغا شورید و او را خلع کرد و خود بر تخت سلطنت نشست. او تلاشهایی برای اصلاحات مالی و تقسیم زمینهای کشاورزی انجام داد، اما این اصلاحات نارضایتی بسیاری از مقتدران را برانگیخت. سرانجام، لاجین نیز به همراه همدستش، در توطئهای به قتل رسید.
الناصر محمد بن قلاوون (دوره دوم حکومت: ۶۹۸-۷۰۸ ه.ق)
پس از یک دوره بیثباتی، الناصر محمد که اینک نوجوانی ۱۴ ساله بود، برای دومین بار به سلطنت فراخوانده شد. با این حال، باز هم قدرت اصلی در دستان امرا، به ویژه دو امیر قدرتمند، رکنالدین بیبرس جاشنکیر و سیفالدین سالار، بود. این دوره دوم نیز با بحرانهای متعدد از جمله تهاجم مجدد مغولان همراه بود.
الناصر محمد بن قلاوون (دوره سوم حکومت: ۷۰۹-۷۴۱ ه.ق)
پس از پیروزی در مرج الصفر، الناصر محمد که از سلطه امرا به تنگ آمده بود، به طور نمادین از سلطنت کنارهگیری کرد و به حج رفت. اما این یک مانور سیاسی بود. او با جلب حمایتهای جدید، بازگشت و برای سومین بار، این بار با قدرت کامل و بدون قید و بند، بر تخت سلطنت نشست. سومین دوره حکومت او که بیش از سه دهه به طول انجامید، طولانیترین و شکوفاترین دوره در تاریخ ممالیک بحری به شمار میرود. او با اقتدار کامل، قدرت امرای گردنکش را در هم شکست و حکومتی متمرکز ایجاد کرد. دوران او شاهد ثبات سیاسی، رونق اقتصادی، و شکوفایی فرهنگی و هنری بود. اصلاحات مالی و اداری او ساختار دولت را مستحکم کرد و پروژههای عمرانی عظیمی، از جمله احداث کانالهای آبیاری و ساخت مساجد و مدارس باشکوه، به اجرا درآمد. او به "خادم الحرمین الشریفین" ملقب شد و نفوذ خود را بر حجاز نیز تثبیت کرد.
پس از مرگ الناصر محمد، دورهای از بیثباتی سیاسی آغاز شد. قدرت دوباره به دست امرا افتاد و سلاطینی ضعیف که عمدتاً از نوادگان وی بودند، به سرعت جایگزین یکدیگر میشدند. مهمترین این سلاطین عبارتند از:
سیفالدین ابوبکر (۷۴۱ ه.ق): پسر الناصر محمد که تنها چند ماه سلطنت کرد و توسط امرا خلع شد.
علاءالدین کجک (۷۴۱-۷۴۲ ه.ق): برادر خردسال ابوبکر که او نیز پس از چند ماه عزل گردید.
شهابالدین احمد (۷۴۲-۷۴۳ ه.ق): برادر دیگر که مدت کوتاهی حکومت کرد و به کرک گریخت.
عمادالدین اسماعیل (۷۴۳-۷۴۶ ه.ق): او نیز از فرزندان الناصر محمد بود و دورهاش به دلیل شیوع بیماری طاعون سیاه (مرگ سیاه) که فاجعهای انسانی در مصر و شام به بار آورد، مصیبتبار بود.
سیفالدین شعبان (۷۴۶-۷۴۷ ه.ق): حکومت او نیز کوتاه بود.
زینالدین حاجی (۷۴۷-۷۴۸ ه.ق): در دوران او نیز هرج و مرج ادامه داشت.
ناصر حسن (دوره اول: ۷۴۸-۷۵۲ ه.ق): یکی دیگر از پسران الناصر محمد که در سن ۱۲ سالگی به سلطنت رسید و تحت نفوذ امرا بود.
صالح صلاحالدین (حکومت: ۷۵۲-۷۶۲ ه.ق)
پس از عزل ناصر حسن، یکی از نوادگان قلاوون به نام صالح صلاحالدین به سلطنت رسید. دوران ۱۰ ساله حکومت او نیز تحت سیطره کامل امرای قدرتمند گذشت و ثبات چندانی به همراه نداشت.
ناصر حسن (دوره دوم: ۷۶۲-۷۷۶ ه.ق)
الناصر حسن برای دومین بار، این بار با پختگی و جاهطلبی بیشتر، به قدرت بازگشت. او تلاش کرد قدرت امرای نافرمان را مهار کند و دوباره حکومت مرکزی را تقویت نماید. مهمترین میراث او، ساخت مسجد-مدرسه باشکوه "سلطان حسن" در قاهره است که از شاهکارهای معماری مملوک به شمار میرود. با این حال، سیاستهای قدرتطلبانهاش باعث شد تا امرای مخالف، او را در سال ۷۷۶ ه.ق به قتل برسانند.
اشرف شعبان (حکومت: ۷۷۶-۷۷۸ ه.ق)
پس از قتل ناصر حسن، نوه او، اشرف شعبان که کودکی بیش نبود، به سلطنت رسید. قدرت واقعی در دست "اتابک یلبغا عمری" بود. دوران او نیز با توطئهها و شورشها سپری شد و سرانجام خود او نیز توسط ممالیک یلبغا کشته شد.
منصور علی بن شعبان (حکومت: ۷۷۸-۷۸۳ ه.ق)
پسر خردسال اشرف شعبان، با نام منصور علی، به عنوان سلطان بعدی بر تخت نشست. دوران حکومت او نیز کاملاً تحت سلطه امرای قدرتمند، از جمله "برقوق"، بود. ضعف و نابسامانی اوضاع، زمینه را برای سقوط دودمان بحری و ظهور دودمان جدید فراهم میکرد.
انتقال قدرت به برجیان: بیبرس دوم جاشنکیر (حکومت: ۷۰۸-۷۰۹ ه.ق)
در یک وقفه کوتاه در دوران سوم الناصر محمد، امیر رکنالدین بیبرس جاشنکیر از تبار چرکسها، برای مدت کوتاهی (حدود ۱۱ ماه) به سلطنت رسید. او اولین سلطان از نژاد چرکس بود. دوران او با نارضایتی شدید عمومی و مخالفتها روبرو شد و با بازگشت الناصر محمد، از سلطنت خلع و سپس اعدام شد. این واقعه را میتوان پیشدرآمدی بر ظهور نهایی برجیان دانست.
ظاهر سیفالدین برقوق (حکومت: ۷۸۴-۸۰۱ ه.ق)
برقوق، بنیانگذار دودمان ممالیک برجی (چرکستبار)، قدرتمندترین امیر در اواخر دوره بحری بود. او که اصالتاً از چرکسها بود و به عنوان برده به مصر آورده شده بود، هوش و ذکاوت سیاسی فوقالعادهای داشت. برقوق در سال ۷۸۴ ه.ق، با خلع سلطان صالح حاجی، آخرین سلطان بحری، رسماً سلطنت را به دست گرفت و سلسله برجی را پایهگذاری کرد. او مرکز قدرت را از جزیره الروضه به ارگ (برجهای) قلعه قاهره منتقل کرد و به همین دلیل، سلسله جدید به "برجی" شهرت یافت. دوران حکومت او عمدتاً صرف سرکوب شورشهای داخلی، به ویژه شورشهای امرای ترکتبار باقیمانده در شام، و دفع حملات خارجی گذشت. بزرگترین تهدید خارجی، حملات تیمور لنگ بود که منجر به تصرف و غارت دمشق توسط او شد. برقوق موفق شد از فروپاشی کامل قلمرو جلوگیری کند و بنیانهای حکومت برجی را مستحکم سازد.
ناصر فرج بن برقوق (حکومت: ۸۰۱-۸۱۵ ه.ق با وقفه)
پس از مرگ برقوق، پسرش، الناصر فرج، در سن ۱۳ سالگی به سلطنت رسید. دوران حکومت او یکی از پرآشوبترین دورانهای تاریخ ممالیک بود. او با شورشهای مداوم امرای شام، قحطی، طاعون، و مهمتر از همه، فتنههای داخلی و حتی شورش برادرانش روبرو بود. فرج به مدت کوتاهی نیز توسط برادرش، عبدالعزیز (۸۰۸ ه.ق) ، از سلطنت خلع شد، اما دوباره به قدرت بازگشت. ناتوانی او در مدیریت بحرانها، سرانجام به قیمت جانش تمام شد و در یک نبرد داخلی در شام شکست خورد و سپس در دمشق به قتل رسید. دوران او را میتوان اوج فروپاشی و بینظمی در دوره برجی دانست.
المستعین بالله (خلیفه) (حکومت: ۸۱۵ ه.ق)
پس از قتل فرج و در اوج هرج و مرج، امرای شورشی برای مدتی بسیار کوتاه (حدود ۶ ماه)، خلیفه عباسی قاهره، المستعین بالله، را به عنوان یک حاکم موقت و غیرنظامی بر تخت سلطنت نشاندند. این اقدام صرفاً برای کسب مشروعیت موقت بود و به محض به قدرت رسیدن سلطان جدید، او را از مقام سلطنت خلع کردند.
مؤید شیخ (حکومت: ۸۱۵-۸۲۴ ه.ق)
مؤید شیخ، از امرای قدرتمند چرکس، که خود عامل اصلی شورش و قتل سلطان فرج بود، پس از خلع خلیفه، قدرت را به دست گرفت. او توانست تا حدودی امنیت را به کشور بازگرداند و شورشها را سرکوب کند. او همچنین لشکرکشیهای موفقی به شمال شام و آناتولی برای مقابله با ترکمانان انجام داد.
مظفر احمد (حکومت: ۸۲۴ ه.ق)
پس از مرگ مؤید شیخ، پسر خردسالش، مظفر احمد، به سلطنت رسید، اما تنها پس از چند ماه توسط "ططر"، یکی از امرای بلندپایه، خلع شد.
ظاهر ططر (حکومت: ۸۲۴ ه.ق)
ططر که کودتای نظامی کرده بود، به مدت بسیار کوتاهی (حدود ۳ ماه) سلطنت کرد و سپس درگذشت.
صالح محمد (حکومت: ۸۲۴-۸۲۵ ه.ق)
پس از مرگ ططر، برادرزادهاش صالح محمد جانشین او شد، اما او نیز خیلی زود توسط امیر قدرتمندتر، "برسبای"، از قدرت برکنار شد.
اشرف برسبای (حکومت: ۸۲۵-۸۴۱ ه.ق)
برسبای یکی از قدرتمندترین و باکفایتترین سلاطین برجی بود. دوران او با ثبات نسبی و رونق اقتصادی همراه شد. او انحصارات تجاری، به ویژه در تجارت ادویه و شکر، ایجاد کرد که به پر شدن خزانه دولت انجامید. مهمترین دستاورد نظامی او، فتح جزیره قبرس بود. او سه لشکرکشی به قبرس ترتیب داد که نهایتاً در سال ۸۲۹ ه.ق (۱۴۲۶ م) این جزیره را فتح کرد و پادشاه آن را به خراجگزاری واداشت. برسبای همچنین به ساخت و سازهای زیادی در قاهره پرداخت.
عزیز یوسف (حکومت: ۸۴۱-۸۴۲ ه.ق)
پس از مرگ برسبای، پسر ۱۴ سالهاش، عزیز یوسف، بر تخت نشست. دوران حکومت او بسیار کوتاه و متزلزل بود.
ظاهر چَقْمَق (حکومت: ۸۴۲-۸۵۷ ه.ق)
چَقْمَق که نایبالسلطنه بود، عزیز یوسف را عزل کرده و خود سلطان شد. او سلطانی معمر بود و بیش از ۱۵ سال حکومت کرد. دوره او دورهای از صلح و ثبات داخلی بود. او که مردی دیندار و زاهدپیشه بود، قوانین شرعی را با سختگیری بیشتری اجرا میکرد و مالیاتهای غیرشرعی را لغو نمود. در دوران او، تجارت و ساخت و ساز رونق داشت.
منصور عثمان (حکومت: ۸۵۷ ه.ق)
پس از مرگ چقمق، پسرش، منصور عثمان، به سلطنت رسید که ۸۰ سال داشت. حکومت او به دلیل ضعف و ناتوانی، تنها یک ماه و نیم دوام آورد و توسط اینال خلع شد.
اشرف اینال (حکومت: ۸۵۷-۸۶۵ ه.ق)
اینال، یکی دیگر از امرای کهنهکار و قدرتمند، عثمان را عزل کرده و قدرت را به دست گرفت. دوران او با آرامش نسبی سپری شد، اگرچه قدرت اصلی در دستان ممالیک و امرای درباری بود.
مؤید شهابالدین احمد (حکومت: ۸۶۵ ه.ق)
پس از اینال، پسرش احمد با عنوان المؤید به سلطنت نشست، اما تنها پس از چهار ماه و نیم توسط "خوشقدم" از قدرت برکنار شد.
ظاهر خوشقدم (حکومت: ۸۶۵-۸۷۲ ه.ق)
دوران حکومت نسبتاً طولانی خوشقدم با چالشهای جدی از سوی ترکمانان در شرق و دسیسههای داخلی همراه بود، اما توانست کنترل قدرت را حفظ کند.
ظاهر یلبای (حکومت: ۸۷۲ ه.ق)
پس از مرگ خوشقدم، "یلبای" تنها برای ۴ ماه به سلطنت رسید.
ظاهر تمربغا (حکومت: ۸۷۲-۸۷۳ ه.ق)
تمربغا نیز تنها ۷ ماه حکومت کرد و در این مدت کوتاه موفق به انجام کار مهمی نشد.
اشرف قایتبای (حکومت: ۸۷۳-۹۰۱ ه.ق)
دومین دوره طولانی و باشکوه در تاریخ ممالیک برجی، متعلق به قایتبای است. دوران نزدیک به ۳۰ ساله حکومت او، شاهد ثبات داخلی، شکوفایی فرهنگی و نظامی، و یک دوره طلایی در معماری بود. قایتبای یک حامی بزرگ هنر و معماری بود و بناهای باشکوه بسیاری از جمله مسجد و قلعه قایتبای در اسکندریه را از خود به جای گذاشت. در عرصه نظامی، مهمترین چالش او، جنگهای طولانی و فرسایشی با امپراتوری رو به رشد عثمانی بود.
ناصر محمد بن قایتبای (حکومت: ۹۰۱-۹۰۴ ه.ق)
پس از مرگ قایتبای، پسرش ناصر محمد به سلطنت رسید. دوران ۴ ساله او آکنده از توطئهها، شورشها و بیکفایتی بود. او در این مدت کوتاه، خزانهای را که پدرش پر کرده بود، به باد داد و محبوبیت خود را از دست داد. در نهایت، توسط "طومان بای اول" (متفاوت از طومان بای دوم) عزل و سپس کشته شد.
ظاهر قانصوه (اول) (حکومت: ۹۰۴-۹۰۵ ه.ق)
پس از قتل ناصر محمد، قانصوه که از امرای بانفوذ بود، به سلطنت رسید اما تنها ۱ سال حکومت کرد و سپس درگذشت.
جانبلاط (حکومت: ۹۰۵-۹۰۶ ه.ق)
دوران حکومت جانبلاط نیز بسیار کوتاه و حدود ۶ ماه بود و توسط طومان بای اول برکنار شد.
العادل طومان بای اول (حکومت: ۹۰۶ ه.ق)
طومان بای اول حدود ۳ ماه سلطنت کرد و سپس توسط قانصوه غوری، که قدرتمندترین امیر بود، از قدرت خلع و اعدام شد.
قانصوه غوری (حکومت: ۹۰۶-۹۲۲ ه.ق)
قانصوه غوری در سن ۶۰ سالگی و در اوج آشوبهای داخلی به سلطنت رسید. او تلاشهای بسیاری برای نوسازی ارتش، اصلاح امور مالی و بازگرداندن هیبت به سلطنت انجام داد. او سعی کرد ارتش ممالیک را با خرید توپهای جدید و تفنگهای فتیلهای (آتشین) مدرن سازد، اما این تلاشها با مخالفت سنتگرایان روبرو شد. بزرگترین چالش دوران او، رویارویی نهایی با امپراتوری عثمانی بود که به رهبری سلطان سلیم یکم، قدرتمندتر از همیشه شده بود.
اشرف طومان بای دوم (حکومت: ۹۲۲-۹۲۳ ه.ق)
پس از فاجعه مرج دابق و مرگ غوری، طومان بای دوم در قاهره به عنوان آخرین سلطان ممالیک بر تخت نشست. او که سربازی شجاع و وطنپرست بود، تلاش مذبوحانهای برای دفاع از مصر انجام داد. او حاضر به تسلیم در برابر اولتیماتومهای سلیم اول نشد و برای نبرد نهایی آماده شد.
نبردها
نبرد اول حمص (۱۲۶۰ م)
نبرد اول حمص که در تاریخ ۱۰ دسامبر ۱۲۶۰ میلادی (برابر با ۱۵ ذیالقعده ۶۵۸ هجری قمری) در نزدیکی شهر حمص در سوریه روی داد، یکی از مهمترین و سرنوشتسازترین رویاروییهای نظامی در دوره جنگهای طولانی میان ممالیک مصر و ایلخانان مغول محسوب میشود. این نبرد درست چند ماه پس از شکست تاریخی و غیرمنتظره مغولان در نبرد عین جالوت در سپتامبر همان سال به وقوع پیوست و به عنوان دومین ضربه بزرگ به افسانه شکستناپذیری مغولان و تلاشی مجدد برای بازپسگیری سرزمینهای از دست رفته در شام قلمداد میگردد.
برای درک کامل این نبرد، ضروری است که به بستر تاریخی آن توجه شود. در سوم سپتامبر ۱۲۶۰، سلطان سیفالدین قطز، فرمانروای مملوک مصر، توانست در نبرد عین جالوت در فلسطین، سپاه مغول به فرماندهی کیتوبوقا نوین را به طور کامل شکست دهد. این شکست برای مغولان بسیار سنگین بود و به حضور آنان در شام پایان داد. بازماندگان مغول به فرماندهی بایدور از شام عقبنشینی کردند و شهرهای بزرگ شام از جمله دمشق و حلب یکی پس از دیگری به تصرف ممالیک درآمدند. در این میان، هلاکوخان، بنیانگذار سلسله ایلخانان، که از این شکست سخت خشمگین بود، در صدد انتقام برآمد. با این حال، او به دلیل وقوع جنگ داخلی در امپراتوری مغول بر سر جانشینی منگوقاآن و همچنین درگیریهای فزاینده با پسرعمویش، برکه خان، فرمانروای اردوی زرین، قادر به اعزام سپاه اصلی خود به شام نبود. از این رو، او تنها توانست یک سپاه نسبتاً کوچک ۶۰۰۰ نفری را برای بازپسگیری سوریه و تثبیت مجدد قدرت ایلخانان در آن منطقه روانه کند. فرماندهی این سپاه به امیر بایدور سپرده شد.
در جبهه مقابل، وضعیت سیاسی و نظامی در شام بسیار پیچیده و چندلایه بود. گرچه ممالیک مصر پیروز میدان عین جالوت بودند، اما کنترل آنها بر تمامی شهرهای شام کامل نبود. شهرهای کلیدی حلب و دمشق در دست ممالیک بود، اما دو شهر مهم حمص و حماه همچنان در تصرف خاندانهای محلی ایوبی باقی مانده بودند. امیر حمص، الملک الاشرف موسی بن المنصور ابراهیم بن شیرکوه، یکی از همین فرمانروایان ایوبی بود. الاشرف موسی شخصیتی پیچیده و عملگرا داشت؛ او پیشتر در دوره تسلط مغولان بر شام، به عنوان نایبالسلطنه اسمی سوریه از سوی هلاکوخان منصوب شده بود، اما پیش از نبرد عین جالوت، طی یک توافق محرمانه با سلطان قطز، نیروهای خود را از ائتلاف مغولان خارج کرد و به ممالیک پیوست که همین امر نقش مهمی در پیروزی مسلمانان در آن نبرد داشت. پس از عین جالوت، الاشرف موسی بار دیگر به عنوان دستنشانده ممالیک، امارت حمص را در دست گرفت. اکنون با پیشروی دوباره مغولان، این امیران محلی بودند که میبایست از قلمرو خود دفاع میکردند.
در نوامبر ۱۲۶۰، سپاه ۶۰۰۰ نفری بایدور وارد سوریه شد و پس از بازپسگیری سریع و غارت شهر حلب، مسیر خود را به سمت جنوب ادامه داد و به سمت حمص حرکت کرد. با آگاهی از این تهدید قریبالوقوع، الاشرف موسی، امیر حمص، که نیروی چندانی در اختیار نداشت، دست به اقدامی سریع و قاطع زد. او با دو متحد اصلی خود یکیها کرد: نخست، الملک المنصور دوم محمد، امیر ایوبی حماه، که از خویشان او بود و دوم، امرای مملوک حلب که در آن شهر مستقر بودند. بدین ترتیب ائتلافی از نیروهای ایوبی و مملوک شکل گرفت که تعداد آنها تنها به حدود ۱۴۰۰ سوارهنظام میرسید. این نیروی اندک در برابر سپاه ۶۰۰۰ نفری مغول که از کهنهسربازان کارآزموده تشکیل شده بود، به شدت نابرابر به نظر میرسید.
نبرد در دهم دسامبر ۱۲۶۰ در نزدیکی شهر حمص، در محلی به نام «قبر خالد بن ولید»، صحابی مشهور پیامبر اسلام، به وقوع پیوست. آرایش نظامی دو سپاه نشاندهنده تفاوتهای عمیق در تاکتیکهای رزمی آنها بود. سپاه مغولان که متشکل از سوارهنظام سبک و چالاک بود، در هشت گروه یا گردان (اطلاب) سازماندهی شده بود که یکی پس از دیگری در عمق آرایش گرفته بودند. این آرایش، که برای حملات موجوار و متوالی طراحی شده بود، به مغولان اجازه میداد تا با حفظ فشار مستمر، دشمن را فرسوده کنند. گروه پیشرو یک هزاره (هنگ ۱۰۰۰ نفری) بود که در خط مقدم قرار داشت و هفت گروه دیگر در پشت سر آن آرایش یافته بودند تا در صورت نیاز، حملات پی در پی را اجرا کنند. عرض جبهه این هزاره پیشرو حدود ۶۰۰ یارد تخمین زده میشود. در مقابل، سپاه ۱۴۰۰ نفری مسلمانان، علیرغم تعداد کمتر، از انضباط و سازماندهی بالایی برخوردار بود. آنها نیروهای خود را بر اساس تعلق شهری به سه گروه اصلی تقسیم کردند: قلب یا مرکز سپاه تحت فرماندهی مستقیم الاشرف موسی و متشکل از نیروهای حمص، جناح راست به فرماندهی المنصور دوم محمد و مرکب از نیروهای حماه، و جناح چپ که توسط امرای مملوک حلب فرماندهی میشد. اگرچه تعداد نیروهای مسلمان بسیار کمتر بود، اما نیروهای آنها عمدتاً سوارهنظام سنگیناسلحه بودند که به زرههای بهتر و نیزههای بلند مجهز بوده و برای نبرد تنبهتن و شوک وارد کردن به صفوف دشمن آموزش دیده بودند؛ درست مشابه همان تاکتیکی که ممالیک مصر چند ماه قبل در عین جالوت با موفقیت به کار برده بودند.
ضربه نهایی و تعیینکننده در این نبرد را یک رهبر بدوی به نام زامل بن علی وارد کرد. در گرماگرم نبرد و در حالی که مغولان درگیر نبردی سخت از جبهه بودند، زامل بن علی با سواران بدوی خود که با جغرافیای منطقه آشنایی کامل داشتند، به طور غافلگیرانه از پشت سر به اردوگاه و صفوف متزلزل مغولان حمله کرد. این حمله از پشت سر، روحیه باقیمانده سپاه مغول را به کلی نابود کرد و صفوف آنها را به عقبنشینیای بینظم و سراسیمه واداشت. این عقبنشینی به سرعت به یک گریز کامل تبدیل شد. ائتلاف مسلمانان که تعدادشان بسیار کمتر بود، به پیروزی قاطع و شگفتانگیزی دست یافت. تلفات مغولان سنگین گزارش شده است، در حالی که از میزان تلفات نیروهای مسلمان اطلاع دقیقی در دست نیست.
پیروزی در نبرد اول حمص پیامدهای سیاسی و نظامی بسیار گستردهای به دنبال داشت. این نبرد، عملاً به نخستین لشکرکشی ایلخانان برای بازپسگیری شام پایان داد و حضور نظامی فوری آنها را برای مدتی از منطقه محو کرد.
نبرد دوم حمص (۱۲۸۱ م)
نبرد دوم حمص در بیست و نهم اکتبر سال ۱۲۸۱ میلادی، برابر با چهاردهم رجب سال ۶۸۰ هجری قمری، در دشتی در نزدیکی شهر حمص در سوریه به وقوع پیوست. این نبرد دومین رویارویی بزرگ میان سلطنت ممالیک مصر به فرماندهی سلطان سیفالدین قلاوون و سپاه ایلخانان مغول به فرماندهی منگوتیمور، برادر ایلخان اباقا، بود. این جنگ که بیست و یک سال پس از شکست تاریخی مغولان در عین جالوت و درست بیست سال پس از نبرد اول حمص رخ داد، آخرین تلاش عمده و تمامعیار ایلخانان مغول برای فتح سوریه و گسترش قلمرو خود تا مصر محسوب میشد و به عنوان یکی از نقاط عطف در تاریخ جنگهای ممالیک و مغول شناخته میشود.
در فاصله میان دو نبرد حمص، خاورمیانه شاهد تحولات سیاسی و نظامی عمیقی بود. پس از مرگ هلاکوخان، پسرش اباقاخان به عنوان دومین ایلخان مغول در ایران به قدرت رسید و سیاست تهاجمی پدرش در قبال شام را ادامه داد. در جبهه ممالیک، دورهای از اقتدار به رهبری سلطان الظاهر بیبرس (۱۲۶۰-۱۲۷۷ میلادی) سپری شد که طی آن مرزهای شمالی دولت مملوک در برابر تهاجمات مغول و بقایای صلیبیون تثبیت گردید. بیبرس توانست در نبرد ابلستین (۱۲۷۷ میلادی) ضربه سنگینی بر مغولان و متحدان سلجوقی آنها در آناتولی وارد کند که خود زمینهساز تشدید عزم ایلخانان برای انتقامجویی شد. با مرگ بیبرس در سال ۱۲۷۷ میلادی، دولت ممالیک وارد یک دوره بیثباتی و کشمکش داخلی گردید. پسران بیبرس یکی پس از دیگری به سلطنت رسیدند و عزل شدند تا اینکه نهایتاً سیفالدین قلاوون، یکی از امرای برجسته و کهنهسرباز دوران بیبرس، در سال ۱۲۷۹ میلادی با لقب الملک المنصور بر تخت سلطنت نشست. با این حال، قدرت قلاوون از همان ابتدا با چالشهای جدی داخلی مواجه بود؛ مهمترین آنها شورش امیر سنقر الأشقر، نایبالسلطنه مملوک در دمشق بود که دعوی استقلال داشت و از بیعت با سلطان جدید سر باز زد.
در همین زمان، اباقاخان، ایلخان مغول، که از ضعف و اختلاف داخلی در دولت ممالیک کاملاً آگاه بود، فرصت را برای یک لشکرکشی تمامعیار به شام مناسب دید. در سال ۱۲۸۰ میلادی، او یک سپاه پیشقراول را به فرماندهی برادرش منگوتیمور روانه سوریه کرد که موفق شد شهرهای عینتاب و سپس حلب را در بیستم اکتبر ۱۲۸۰ تصرف و غارت کند. بازارها و مساجد حلب به آتش کشیده شدند و جمعیت مسلمان شهر به سوی دمشق گریختند. این حمله در واقع هم یک مأموریت شناسایی و تخریبی بود و هم یک آزمون برای سنجش واکنش سلطان جدید ممالیک. قلاوون که در آن زمان مشغول سرکوب شورش سنقر الأشقر بود، در ابتدا قصد عزیمت به شمال را داشت اما با مشاهده وسعت بحران، ابتدا به مصر بازگشت تا مقدمات یک لشکرکشی بزرگتر را فراهم کند. او در بهار ۱۲۸۱ میلادی، پس از مصالحه با سنقر الأشقر و بخشیدن حکومت برخی مناطق به او برای جلب همکاریاش، و همچنین بستن پیمانهای ترک مخاصمه دهساله با صلیبیونِ برجستهای چون شوالیههای مهماننواز (هاسپیتالر) و کنتِ طرابلس برای تأمین امنیت جناح چپ خود، بار دیگر عازم شام شد.
ارتش مهاجم مغول که در تابستان ۱۲۸۱ میلادی به طور کامل بسیج شده بود، یکی از بزرگترین نیروهایی بود که تا آن زمان از شرق به سوی شام گسیل شده بود. فرماندهی کل این سپاه عظیم بر عهده منگوتیمور، برادر ایلخان اباقا بود. بر اساس تخمینهای منابع تاریخی، تعداد نیروهای تحت امر منگوتیمور بین ۴۰,۰۰۰ تا ۵۰,۰۰۰ جنگجو بود، اگرچه برخی روایات مبالغهآمیز تعداد آنها را تا ۸۰,۰۰۰ نفر نیز ذکر کردهاند. هسته مرکزی این ارتش را سوارهنظام زبده مغول تشکیل میداد، اما ویژگی منحصربهفرد آن، ائتلاف گسترده و چندملیتی بود که اباقاخان برای این نبرد تدارک دیده بود. این ائتلاف شامل نیروهای کمکی قدرتمندی از پادشاهی ارمنستان کیلیکیه به رهبری شخص پادشاه لوون سوم، نیروهای پادشاهی گرجستان به فرماندهی پادشاه دیمتریوس دوم، و همچنین سربازانی از قبایل اویرات (از اقوام مغولتبار) بود. مهمتر از همه، حضور مزدوران فرانک (اروپایی) از جمله نیروهای شوالیههای مهماننواز در صفوف مغولان گزارش شده است که نشاندهنده اتحاد ضمنی و تاکتیکی میان ایلخانان مغول و برخی از دولتهای صلیبی علیه دشمن مشترک مملوک بود. اباقاخان خود شخصاً در این لشکرکشی حضور نداشت، اما با استقرار در رحبه در کنار فرات، پشتیبانی لجستیکی و استراتژیک را هدایت میکرد. در مقابل، ارتش ممالیک به فرماندهی مستقیم سلطان قلاوون قرار داشت. تعداد نیروهای او به مراتب کمتر از سپاه مغول بود و در حدود ۳۰,۰۰۰ نفر تخمین زده میشود. هسته اصلی این ارتش را ممالیک سلطنتی (الملکیه) تشکیل میدادند که شامل یک گارد ویژه ۸۰۰ نفری از زبدهترین سربازان نخبه بودند. در کنار آنها، سربازان حلقه (لشکریان غیرمملوک و آزاد) به تعداد بیش از ۴,۰۰۰ نفر و همچنین بیش از ۴,۰۰۰ سوارهنظام بادیهنشین عرب که متحد سنتی ممالیک محسوب میشدند، حضور داشتند. سنقر الأشقر که پیشتر با قلاوون مصالحه کرده بود نیز در میانه نبرد به اردوی ممالیک پیوست و نیروهای خود را به سپاه سلطان افزود.
در چهاردهم رجب سال ۶۸۰ هجری قمری (۲۹ اکتبر ۱۲۸۱ میلادی)، دو سپاه عظیم در دشت وسیعی در جنوب شهر حمص، در محلی موسوم به «تل النصر» در شمال شهر، رو در روی یکدیگر صفآرایی کردند. شرح دقیق و لحظهبهلحظه نبرد نشاندهنده یک رویارویی بسیار شدید، پیچیده و خونین است. نبرد با یورش همهجانبه و هماهنگ جناحهای راست و چپ سپاه مغول، که عمدتاً متشکل از نیروهای کمکی ارمنی، گرجی و اویرات به فرماندهی پادشاه لوون سوم و سایر ژنرالهای مغول بودند، آغاز شد. آنها با یک حمله برقآسا و قدرتمندانه، جناح چپ سپاه ممالیک را هدف قرار دادند. این حمله چنان شدید بود که جناح چپ ممالیک در هم شکست، متلاشی شد و نیروهای آن به صورت پراکنده از میدان عقبنشینی کردند. موفقیت اولیه مغولان در جناح چپ، خطوط دفاعی ممالیک را به شدت متزلزل کرد و بیم آن میرفت که شکست کاملی برای مسلمانان رقم بخورد. با این حال، در این لحظه بحرانی، سلطان قلاوون شخصاً وارد عمل شد. او که در قلب (مرکز) سپاه خود مستقر بود، آرایش نیروهای زبده مملوک را حفظ کرد و با نهایت انضباط، در برابر فشار دشمن ایستادگی نمود. منابع تاریخی از شجاعت و پایداری قلاوون در این لحظات به نیکی یاد کردهاند؛ او که "در زیر پرچم خود ثابتقدم ایستاده بود"، نیروهایش را برای یک ضدحمله سرنوشتساز به مرکز سپاه دشمن هدایت کرد. ضدحمله متمرکز، سنگین و نفسگیر سوارهنظام نخبه مملوک که بر روی مرکز سپاه مغول، یعنی جایی که فرماندهی منگوتیمور مستقر بود، اجرا شد، نتیجه نبرد را تغییر داد. ممالیک با استفاده از برتری تسلیحاتی خود، به ویژه شمشیرهای فولادین دمشقی، و مهارت سوارهنظام سنگین خود که برای نبرد تنبهتن آموزش دیده بودند، موفق شدند صفوف مرکز مغول را در هم بشکنند. فشار ممالیک چنان کوبنده بود که مرکز سپاه ایلخانان به کلی متلاشی و منهدم شد. در جریان این درگیریهای سهمگین، منگوتیمور، فرمانده کل سپاه مغول، به شدت مجروح شد. این اتفاق باعث از هم گسیختگی کامل روحیه و سازمان نظامی مغولان گردید و منگوتیمور مجروح به همراه باقیمانده نیروهای مرکز سپاه، پا به فرار گذاشت. با فروپاشی مرکز فرماندهی و فرار فرمانده کل، جناحهای پیروز مغول که تا آن لحظه در حال تعقیب جناح چپ فراری ممالیک بودند، دچار آشفتگی شدند. با این وجود، برخلاف انتظار، پیروزی ممالیک به یک تعقیب و قتلعام بزرگ منجر نشد. سلطان قلاوون، به دلایلی که محل بحث مورخان است، تصمیم گرفت دشمن شکستخورده را تعقیب نکند. این تصمیم راهبردی به نیروهای کمکی ارمنی و گرجی مغولان که هنوز سازمان خود را به طور کامل از دست نداده بودند، این امکان را داد تا به طور نسبتاً امنی از میدان نبرد عقبنشینی کرده و از یک فاجعه کامل جلوگیری کنند. این تصمیم قلاوون یکی از دلایل اصلی تلقی این نبرد به عنوان نبردی "بینتیجه" از منظر برخی تحلیلگران نظامی، علیرغم پیروزی آشکار میدانی ممالیک است.
با این حال، تلفات وارده بر هر دو سپاه بسیار سنگین و وحشتناک بود. منابع تاریخی تأکید کردهاند که هر دو طرف متحمل "خسارات بسیار سنگین" شدند. روایات سنتی مملوک، تلفات مسلمانان را بسیار ناچیز و کمتر از ۲۰۰ نفر گزارش کردهاند که به نظر میرسد بیشتر جنبه تبلیغاتی داشته باشد. در مقابل، تلفات مغولان و متحدانشان بین ۵,۰۰۰ تا ۱۰,۰۰۰ نفر تخمین زده شده است. شدت نبرد به حدی بود که منابع تاریخی ذکر کردهاند تعداد کشتهشدگان مغول در مسیر فرار و در کمینهایی که توسط قبایل بدوی عرب برایشان نهاده شده بود، از تعداد کشتهشدگان در خود میدان نبرد نیز بیشتر بوده است. پس از پیروزی، سلطان قلاوون به همراه اسیران جنگی و غنائم فراوان، در ۲۲ رجب ۶۸۰ قمری (۶ نوامبر ۱۲۸۱ میلادی) وارد دمشق شد و سپس در شعبان همان سال به قاهره بازگشت و در میان جشن و سرور عمومی به پایتخت وارد شد.
نبرد البستان (۱۲۷۷ م)
نبرد البستان که در پانزدهم آوریل سال ۱۲۷۷ میلادی، برابر با دهم ذیالقعده سال ۶۷۵ هجری قمری، در دشت البستان واقع در آناتولی (ترکیه امروزی) روی داد، یکی از سرنوشتسازترین و جسورانهترین لشکرکشیهای سلطان ظاهر بیبرس بندقداری، فرمانروای نامدار ممالیک مصر، به شمار میرود. این نبرد، نقطه اوج یک رشته درگیریهای طولانی میان ممالیک و ایلخانان مغول بر سر نفوذ و حاکمیت بر شام و آناتولی بود و برخلاف نبردهای پیشین که بیشتر جنبه دفاعی داشت، این بار ممالیک با تهاجمی غافلگیرکننده و برنامهریزیشده، پا را از قلمرو سنتی خود در سوریه فراتر نهاده و به عمق سرزمینهای تحت سلطه مغول در قلب آسیای صغیر یورش بردند.
پس از پیروزیهای تاریخی ممالیک در نبردهای عین جالوت (۱۲۶۰ میلادی) و نخستین نبرد حمص (۱۲۶۰ میلادی) که افسانه شکستناپذیری مغولان را در هم شکست، مرزهای شمالی دولت ممالیک همواره در معرض تهدید ایلخانان ایران قرار داشت. اباقاخان، دومین ایلخان مغول، که در پی انتقام شکستهای پیشین و بسط قدرت خود به سوی مدیترانه بود، به تدریج کنترل خود را بر سلطنت سلجوقیان روم در آناتولی تحکیم بخشید و آن را به یک دولت دستنشانده و پایگاه نظامی مغول برای حمله به شام تبدیل کرد. در این میان، شخصیتی پیچیده و دوگانه به نام معینالدین پروانه، وزیر اعظم و حاکم قدرتمند سلجوقیان روم که عملاً اداره امور سلطنت را در دست داشت، نقشی کلیدی ایفا کرد. پروانه که از برتری قدرت مغول بیمناک بود و از سوی دیگر تمایلی به تسلط کامل آنان نداشت، مخفیانه با سلطان بیبرس مکاتبه کرد و او را به لشکرکشی به آناتولی برای شکست مغولان و رهایی سلجوقیان از یوغ ایلخانان تشویق نمود. بیبرس که همواره به دنبال فرصتی برای ضربه زدن به قدرت مغول و گسترش نفوذ مملوک در آناتولی بود، این دعوت را با وجود مخاطرات فراوان پذیرفت و تدارک یک لشکرکشی بزرگ و جسورانه را فراهم ساخت.
در اوایل آوریل ۱۲۷۷، بیبرس در رأس سپاهی قدرتمند و کارآزموده که عمدتاً متشکل از سوارهنظام سنگین مملوک، نیروهای کمکی از شام، و قبایل بدوی عرب به فرماندهی عیسی بن محنه بود، از سوریه خارج و وارد فلات آناتولی شد. تعداد سپاه ممالیک در منابع تاریخی حدود ۱۴,۰۰۰ سوار ذکر شده است. این نیرو پس از عبور از گردنههای صعبالعبور کوههای توروس و تحمل مشقات بسیار، به شهر البستان رسید. در همین حال، سپاه ایلخانی که وظیفه حفاظت از آناتولی را بر عهده داشت، به فرماندهی تاتاوان نویان (که در برخی منابع توداوان یا تودان نیز نامیده شده) از قیصریه به سوی آنان حرکت کرد. تاتاوان نویان فرماندهی یک نیروی ائتلافی مغول را بر عهده داشت که شامل حدود ۱۱,۰۰۰ سرباز مغول، ۳,۰۰۰ سرباز گرجی و تعداد نامشخصی از نیروهای کمکی سلجوقیان روم بود. بر اساس برخی منابع، کل سپاه ایلخانی حدود ۱۵ تا ۱۶ هزار نفر تخمین زده میشود. نکته بسیار مهم آن بود که سپاه سلجوقیان روم، به فرماندهی شخص معینالدین پروانه و سلطان سلجوقی، کیخسرو سوم، نیز به ظاهر برای تقویت سپاه مغول در منطقه حاضر بود، اما پروانه که پنهانی با بیبرس مکاتبه داشت، قصد داشت در گرماگرم نبرد صفوف خود را تغییر دهد.
در روز پانزدهم آوریل، دو سپاه در دشت البستان، در نزدیکی رود جیحان، در محلی موسوم به "دشت هونی" رو در روی یکدیگر قرار گرفتند. آرایش نظامی سپاه مغول نشاندهنده سازماندهی منظم آنها بود. سپاه مغول از یازده گردان (هر یک اندکی بیش از هزار نفر) تشکیل شده بود. اما فرماندهان مغول که از وفاداری پروانه و سلجوقیان مطمئن نبودند، آنان را از بدنه اصلی سپاه خود جدا کرده و در آرایشی مستقر نمودند که نتوانند آسیبی به خطوط آنان وارد کنند. گرجیها نیز در جناحی جداگانه مستقر شده بودند. در مقابل، بیبرس که یک فرمانده کهنهکار و کارکشته بود، نیروهای خود را با دقت آرایش داد. گفته میشود که مغولان تا پیش از رویارویی، از حضور شخص سلطان بیبرس در رأس سپاه اطلاع نداشتند.
نبرد با یورش نخست مغولان آغاز شد. آنها حملات خود را بر قلب و جناح چپ سپاه ممالیک متمرکز کردند. شدت این حمله چنان کوبنده بود که جناح چپ سپاه ممالیک که عمدتاً از سواران سبکاسلحه بدوی عرب تشکیل شده بود، تاب مقاومت نیاورد و در هم شکست. در این هجوم، پرچمداران سلطان (سنجقیه) نیز کشته شدند و لحظاتی بحرانی برای سپاه ممالیک پدید آمد. همزمان، نبردی سخت و تنبهتن در سایر بخشهای میدان در جریان بود و نیروهای زبده مملوک که در قلب سپاه مستقر بودند، با انضباطی آهنین در برابر امواج پیاپی حملات مغول ایستادگی میکردند.
در این لحظه سرنوشتساز، سلطان بیبرس شخصاً وارد معرکه شد. او با تعداد اندکی از محافظان نخبه خود، به سوی جناح راست سپاه مغول که جناح چپ او را درهم کوبیده بود، تاخت تا از پیشروی بیشتر آنان جلوگیری کند. سپس فرمان داد تا نیروهای ذخیره از حماه، به فرماندهی امیر سنقر الاشقر، برای تقویت جناح چپ فروریخته اعزام شوند. ورود این نیروهای تازهنفس و انضباط و مهارت بالای سوارهنظام سنگین مملوک، ورق نبرد را برگرداند. شمار برتر سپاه ممالیک کمکم توانست فشار حملات مغول را خنثی کرده و سپس ضدحملهای همهجانبه را آغاز کند. در این مرحله از نبرد، روحیه جنگندگی مغولان نمودی خیرهکننده یافت. به جای آنکه عقبنشینی کرده یا فرار کنند، بسیاری از سواران مغول از اسبهای خود پیاده شدند و تا آخرین نفس به نبرد ادامه دادند. گروهی دیگر که موفق به گریز شدند، بر فراز تپههای اطراف موضع گرفتند و هنگامی که توسط سپاه ممالیک محاصره شدند، بار دیگر پیاده شده و تا پای مرگ جنگیدند. این ایستادگی جانانه نشان از انضباط و سرسختی فوقالعاده سپاه مغول داشت.
اما بزرگترین ضربه روحی و نظامی به مغولان، نه از شمشیر ممالیک، که از خیانت متحدانشان وارد آمد. معینالدین پروانه و سپاه سلجوقی که در نزدیکی میدان نبرد حضور داشتند، نه تنها در این نبرد سرنوشتساز به مغولان کمکی نکردند، بلکه در بحبوحه درگیری، پروانه به همراه سلطان سلجوقی، کیخسرو سوم، از میدان نبرد گریخته و به سوی توقات عقبنشینی کرد. این اقدام که نوعی خیانت آشکار یا دستکم ترک کردن متحد در میدان بود، روحیه باقیمانده سپاه مغول را به کلی متلاشی کرد و آنان را در برابر هجوم نهایی ممالیک تنها گذاشت. تاتاوان نویان، فرمانده دلیر سپاه مغول، در جریان نبرد کشته شد.
نتیجه نبرد، یک پیروزی قاطع و تمامعیار برای سلطان بیبرس و ممالیک بود. تلفات وارده بر سپاه مغول و متحدانش فاجعهبار بود. منابع تاریخی از کشته شدن ۶,۰۰۰ تا ۱۰,۰۰۰ مغول و بیش از ۲,۰۰۰ گرجی و سلجوقی خبر میدهند. در مقابل، تلفات سپاه ممالیک نسبتاً کم گزارش شده است. بسیاری از سربازان سلجوقی روم که در میدان نبرد رها شده بودند، به اسارت درآمده و یا داوطلبانه به سپاه ممالیک پیوستند. پسر پروانه، مهذبالدین، نیز در میان اسرا بود. همچنین شماری از افسران و سربازان مغول به اسارت درآمدند که در میان آنها دو تن به نامهای قپچاق و سالار بودند که بعدها به مملوکهایی قدرتمند در دربار قلاوون تبدیل شدند. سلطان بیبرس، علیرغم این پیروزی بزرگ، از عملکرد سپاه خود چندان راضی نبود. او که انتظار پیروزی آسانتری را داشت، خطاب به امیران خود گفت: "چگونه میتوانم شادمان باشم؟ من باور داشتم که اگر ۱۰,۰۰۰ سوار از سپاه من با ۳۰,۰۰۰ مغول روبرو شوند، آنان را شکست خواهم داد. اما من با ۷,۰۰۰ مغول و با تمامی سپاهم روبرو شدم. مغولان در سپاه من هراس افکندند و جناح چپ مسلمانان را شکست دادند. اگر یاری خداوند نبود، آنها ما را شکست داده بودند. اگر با آنان روبرو میشدم در حالی که از نظر تعداد با مسلمانان برابر، یا بزرگتر از ما بودند، آنگاه کار به خوبی پیش نمیرفت".
پیروزی در البستان پیامدهای سیاسی و نظامی بسیار گسترده و چندلایهای به دنبال داشت. از نظر نظامی، این نبرد قدرت نظامی ممالیک را در اعماق قلمرو مغولان به نمایش گذاشت و ثابت کرد که آنان نه تنها قادر به دفاع از مرزهای خود، بلکه توانایی تهاجم به قلب سرزمینهای تحت کنترل ایلخانان را نیز دارند. این نبرد به دوره کوتاه سلطه بیچونوچرای مغولان بر آناتولی پایان داد. پس از نبرد، بیبرس بدون هیچ مقاومتی به سوی قیصریه، پایتخت سلجوقیان روم، پیشروی کرد و در ۲۳ آوریل ۱۲۷۷ (درست چند روز پس از نبرد) پیروزمندانه وارد آن شهر شد. در قیصریه، بیبرس به عنوان فرمانروای جدید بر تخت سلطنت سلجوقیان نشست و به نام خود سکه ضرب کرد که این اقدام، نمادی آشکار از حاکمیت ممالیک بر آناتولی بود.
با این حال، این پیروزی بزرگ دوام نیافت. بیبرس که از پشتیبانی وعده داده شده از سوی پروانه و دیگر امرای محلی ترکمن ناامید شده بود و خطر نزدیک شدن سپاه اصلی اباقاخان را احساس میکرد، از اهداف اولیه خود برای اقامت دائم در آناتولی عقبنشینی کرد. لشکرکشی او نشان داد که بدون حمایت مؤثر و فعال نیروهای محلی، حفظ دائم سرزمینهای فتحشده در عمق استراتژیک دشمن امکانپذیر نیست. از این رو، بیبرس پس از مدتی کوتاه دستور بازگشت به سوریه را صادر کرد و سپاه ممالیک راه بازگشت به پایگاههای خود را در پیش گرفت. خشم اباقاخان از این شکست بسیار شدید بود. او پس از رسیدن به آناتولی و مشاهده میدان نبرد، دستور قتلعام وحشیانه جمعیت مسلمان قیصریه و مناطق شرقی روم را صادر کرد و به این ترتیب، انتقام شکست خود را از مردم بیگناه گرفت. همچنین، اباقاخان، معینالدین پروانه را که عامل اصلی این فاجعه میدانست، دستگیر و به طرز فجیعی اعدام کرد. گفته میشود که اباقا و بزرگان مغول، گوشت بدن پروانه را به عنوان عمل انتقامجویی خوردند.
نبرد وادی الخزندار (۱۲۹۹ م)
نبرد وادی الخزندار، که در تاریخ ۲۲ و ۲۳ دسامبر سال ۱۲۹۹ میلادی (برابر با ۱۴ ربیعالاول ۶۹۹ هجری قمری) در نزدیکی شهر حمص در سوریه روی داد، یکی از مهمترین و تعیینکنندهترین نبردهای میان سلطنت ممالیک مصر و ایلخانان مغول محسوب میشود. این نبرد که با نام سومین نبرد حمص نیز شناخته میشود، آخرین تلاش بزرگ و تقریباً موفقیتآمیز ایلخانان برای فتح شام بود که به یک پیروزی قاطع برای مغولان انجامید، اما پیامدهای راهبردی آن بسیار پیچیدهتر از یک موفقیت صرف نظامی بود.
این نبرد تقریباً دو دهه پس از آخرین شکست سنگین مغولان در دومین نبرد حمص در سال ۱۲۸۱ میلادی رخ داد. در این فاصله، تحولات بزرگی در هر دو امپراتوری شکل گرفته بود. در دولت ممالیک، پس از مرگ سلطان قدرتمند منصور قلاوون در ۱۲۹۰ میلادی، دورانی از بیثباتی سیاسی و داخلی آغاز شده بود. سلطنت به پسران جوان او رسید و رقابتها و دسیسههای درباری میان گروههای مختلف ممالیک، قدرت مرکزی را به شدت تضعیف کرد. در زمان این نبرد، سلطنت ممالیک در دست ملک ناصر محمد بن قلاوون، نوجوانی چهارده ساله بود که برای دومین بار بر تخت نشسته بود و امور کشور عملاً در دست امیران قدرتمند و رقیب میگذشت. درست پیش از لشکرکشی مغولان، سپاه ممالیک در شام دچار شورش و نافرمانی شده بود. گروهی از سربازان به دلیل عزل امیر کتبغا و اعدام رهبرانشان توسط سلطان العادل زینالدین کتبغا (که به تازگی از سلطنت خلع شده بود)، علیه ناصر محمد شوریدند و تلاش کردند کتبغا را به سلطنت بازگردانند. این شورش در نهایت به دار آویخته شدن پنجاه تن از شورشیان انجامید. این تفرقه و ضعف داخلی، سپاه ممالیک را در آستانه رویارویی با بزرگترین تهدید خارجی، بشدت آسیبپذیر کرده بود.
در جبهه مغول، اوضاع کاملاً متفاوت بود. ایلخان جدید ایران، محمود غازان خان، شخصیتی بسیار برجسته و کاریزماتیک بود. او که در سال ۱۲۹۵ میلادی به اسلام گرویده بود، سیاست جدیدی را در پیش گرفت که هم بر پایه احیای قدرت نظامی مغول و هم مشروعیتبخشی دینی به عنوان یک فرمانروای مسلمان استوار بود. غازان خان که از اختلافات داخلی ممالیک کاملاً مطلع بود و همچنین از سوی برخی دولتهای مسیحی منطقه مانند پادشاهی ارمنستان کیلیکیه و بقایای صلیبیون مستقر در قبرس برای حمله به ممالیک تشویق میشد، فرصت را برای یک لشکرکشی بزرگ و نهایی مهیا دید. پیامرسانهایی به قبرس فرستاده شدند و ارتش کوچکی از صلیبیون به فرماندهی ژاک دو مولای، رئیس شوالیههای معبد، و نیز پادشاه هتوم دوم ارمنستان که از نابینایی نسبی ناشی از یک توطئه درباری بهبود یافته بود، برای پیوستن به مغولان آماده شدند. حتی گفته میشد غازان به هتوم وعده داده بود که پس از بیرون راندن ممالیک، سرزمین شام و فلسطین را به مسیحیان بازخواهد گرداند.
در پاییز سال ۱۲۹۹ میلادی، غازان خان با سپاهی عظیم و چندملیتی از رود فرات، مرز سنتی میان دو امپراتوری، عبور کرد. تعداد دقیق نیروهای او مشخص نیست، اما منابع تاریخی از ترکیبی از ۶۰,۰۰۰ سرباز مغول به همراه ۴۰,۰۰۰ نیروی کمکی از گرجستان و ارمنستان و همچنین ۱۲,۰۰۰ کماندار از دروزیها و مارونیها سخن میگویند. مورخان معاصرتر، تعداد سپاه اصلی مغول را محافظهکارانهتر، حدود ۷,۰۰۰ تا ۱۰,۰۰۰ نفر تخمین زدهاند. با این حال، صفآرایی این سپاه چنان وسیع بود که عرض جبهه آن به بیش از ۱۵ کیلومتر میرسید. ارتش مهاجم بدون مقاومت جدی، نخست حلب را در ۱۲ دسامبر تصرف کرد (گرچه دژ شهر تسلیم نشد)، سپس از حماه عبور کرده و اردوگاه خود را در نزدیکی سلمیه برپا نمود.
سلطان ناصر محمد که در دمشق بود، با آگاهی از پیشروی مهاجمان، سپاهی مرکب از ۲۰,۰۰۰ تا ۳۰,۰۰۰ مملوک را از دمشق به سمت شمال برای مقابله با آنها حرکت داد. نیروهای او از انگیزه و روحیه پایینی برخوردار بودند. در روز ۲۲ دسامبر ۱۲۹۹، دو سپاه در دشت وادی الخزندار، در شمال شرقی حمص، در برابر یکدیگر قرار گرفتند. نبرد در ساعت ۵ صبح، هنگامی که خورشید طلوع کرده بود، آغاز شد.
جزئیات دقیق نبرد نشاندهنده رویارویی دو سبک جنگی کاملاً متفاوت است. بنابر برخی روایات، این ممالیک بودند که ابتدا دست به حمله زدند. پیادهنظام ممالیک به سوی صفوف مغول یورش برد، اما با ضدحمله سوارهنظام سنگین مغول روبرو شد، در حالی که کمانداران مغول از پشت اسبهای خود، ممالیک را با بارانی از تیر هدف میگرفتند. نبرد خیلی زود به یک درگیری تنبهتن و بسیار شدید تبدیل شد. روایت دیگری حاکی از آن است که غازان خان عمداً وانمود به بیتفاوتی کرده و در اردوگاه خود استراحت میکرد. سلطان ناصر محمد که از این موضوع مطلع شد، تصمیم به حمله غافلگیرانه گرفت و سوارهنظام خود را به سوی اردوگاه مغولان فرستاد. غازان که غافلگیر شده بود، به سواران خود دستور داد پیاده شوند، از اسبها به عنوان دیواری دفاعی استفاده کنند و با استفاده از مهارت بینظیر خود در تیراندازی، یورش دشمن را در هم بشکنند.
صرفنظر از اینکه کدام روایت دقیقتر باشد، نتیجه نهایی یکسان بود. نقطه عطف نبرد در بعدازظهر فرا رسید. شایعهای در میان سپاه ممالیک پیچید که جناح راست آنها به طور کامل توسط مغولان در هم شکسته و نابود شده است. وحشت ناشی از این شایعه، که صحت آن هرگز به طور کامل تأیید نشد، سریعتر از هر فرماندهای عمل کرد. صفوف ممالیک که از پیش به دلیل اختلافات داخلی روحیه متزلزلی داشتند، به کلی از هم گسیخت. بسیاری از سربازان و فرماندهان، از جمله شخص سلطان ناصر محمد و مورخان همراه سپاه، پا به فرار گذاشتند. منابع ذکر کردهاند که بخشهایی از سپاه ممالیک خط مقدم خود را تا روز بعد حفظ کردند، اما فرار گسترده، سرنوشت نبرد را رقم زد. تعقیب و گریز فراریان بسیار مرگبار بود. گفته میشود که ۱۲,۰۰۰ کماندار مارونی و دروزی که با ممالیک در جنگ بودند، بر سر راه فراریان کمین کرده و تلفات سنگینی به آنها وارد کردند.
نتیجه نهایی نبرد یک پیروزی قاطع برای غازان خان و مغولان بود. با این حال، مفهوم "پیروزی" در این نبرد بسیار بحثبرانگیز است و برخی آن را یک "پیروزی پیره"توصیف میکنند. دلیل این امر، اختلاف فاحش در آمار تلفات است. منابع اولیه، تلفات ممالیک را به طرز شگفتانگیزی پایین، حدود ۲۰۰ تا ۱,۰۰۰ نفر گزارش کردهاند، در حالی که تلفات مغولان را بسیار سنگینتر، بین ۵,۰۰۰ تا ۱۴,۰۰۰ نفر ذکر کردهاند. گرچه این اعداد ممکن است مبالغهآمیز یا نادقیق باشند، اما به وضوح نشان میدهند که حتی در صورت شکست، هسته اصلی و انضباطی سپاه ممالیک متلاشی نشد، بلکه به دلیل شکست روحیه و فرار فرماندهان از هم پاشید. برخی تحلیلگران حتی اشاره کردهاند که رقم واقعی تلفات، نشانههایی از یک پیروزی برای ممالیک دارد، زیرا آنها در نبرد تنبهتن برتری داشتند.
پیامدهای کوتاهمدت این پیروزی برای مغولان چشمگیر بود. ارتش مغول به پیشروی خود به سمت جنوب ادامه داد و شهر حمص و سپس دمشق را تصرف کرد. سلطان ناصر محمد به همراه باقیمانده سپاهش به مصر گریخت و شام برای نخستین بار از زمان عین جالوت، به طور کامل در اشغال مهاجمان مغول درآمد. خود شهر دمشق غارت شد و دژ آن به محاصره درآمد. با این حال، این اشغال بسیار کوتاه بود. مغولان به دلیل کمبود شدید علوفه و آذوقه برای اسبهای خود و مهمتر از آن، به دلیل تهدید حمله خانات جغتای به مرزهای شرقی قلمرو ایلخانان، ناگهان و پس از تنها چند ماه، از شام عقبنشینی کرده و به آن سوی فرات بازگشتند. این عقبنشینی سریع، تمام دستاوردهای نظامی آنها را بیثمر ساخت و به ممالیک اجازه داد تا به سرعت و بدون هیچ مقاومتی، کنترل کامل شام را دوباره به دست گیرند.
نبرد مرج الصفر (۱۳۰۳ م)
نبرد مرج الصفر که در میان مسلمانان به نام «نبرد شقحب» نیز شهرت دارد، آخرین و سرنوشتسازترین رویارویی بزرگ بین سلطنت ممالیک مصر و ایلخانان مغول در شام بود. این نبرد که به رویای چندین دهه مغولان برای فتح شام برای همیشه پایان داد، طی سه روز از ۲۰ تا ۲۲ آوریل سال ۱۳۰۳ میلادی (۲ تا ۴ رمضان سال ۷۰۲ هجری قمری) در دشتی به نام مرج الصفر در نزدیکی روستای شقحب، در ۲۵ مایلی (حدود ۴۰ کیلومتری) جنوب دمشق به وقوع پیوست.
زمینه سیاسی و نظامی این نبرد به شکست سنگین ممالیک در نبرد وادی الخزندار در دسامبر ۱۲۹۹ بازمیگشت. در آن نبرد، سپاه ممالیک به رهبری سلطان نوجوان، الناصر محمد بن قلاوون، در برابر تهاجم غازان خان، ایلخان مسلمان مغول، متحمل شکست سختی شد و دمشق به تصرف مغولان درآمد. اگرچه مغولان به دلیل مشکلات لجستیکی و تهدیدات در مرزهای شرقی خود به سرعت از شام عقبنشینی کرده بودند، این شکست ضربه مهلکی بر روحیه و اعتبار نظامی ممالیک وارد کرد و به تلاشهای بعدی مغولان برای فتح شام دامن زد. غازان خان که خود را یک حاکم مسلمان میدانست، درصدد برآمد تا با تکیه بر قدرت نظامی مغول و مشروعیت دینی، سلطه خود را بر سراسر جهان اسلام گسترش دهد. در بهار ۱۳۰۳، او یکی از بزرگترین ارتشهای خود را به فرماندهی ژنرال ارشد و کهنهکار خود، قتلغشاه نویان، برای فتح نهایی شام روانه کرد.
هدف این لشکرکشی، تصرف کامل شام و در نهایت حمله به مصر، مرکز قدرت ممالیک، بود. با رسیدن اخبار بسیج سپاه مغول، وحشت در شهرهای شام فراگیر شد. ساکنان حلب و حماه اموال خود را رها کرده و به سوی دمشق گریختند. در مقابل، دربار ممالیک در قاهره که با بحرانهای داخلی و اختلافات میان امیران قدرتمند دستوپنجه نرم میکرد، با تهدیدی وجودی مواجه شد. الناصر محمد که تجربه تلخ شکست چهار سال پیش را داشت، این بار مصمم به مقاومت تا پای جان بود. او فرمان بسیج عمومی نیروها را از سراسر مصر و شام صادر کرد. همزمان، نیاز مبرمی به بسیج تودههای مردم و ایجاد اتحاد دینی علیه مهاجمان احساس میشد که این وظیفه را شخصیتهای مذهبی، به ویژه ابن تیمیه، بر عهده گرفتند.
ترکیب و تعداد سپاه مغول در این نبرد بسیار قابل توجه بود. منابع تاریخی، شمار نیروهای تحت فرمان قتلغشاه را بسیار متفاوت ذکر کردهاند؛ برخی منابع تعداد آنها را تا ۱۰۰,۰۰۰ نفر تخمین زدهاند، اما برآوردهای دقیقتر معاصر تعداد سپاه اصلی مغول را بین ۲۰,۰۰۰ تا ۳۰,۰۰۰ جنگجو میدانند. این ارتش یک نیروی چندملیتی بود. هسته اصلی آن را سوارهنظام زبده مغول تشکیل میداد، اما متحدان مسیحی آنها، از جمله پادشاهی ارمنستان کیلیکیه به رهبری شخص شاه هتوم دوم، نیز نیروهای کمکی قابل توجهی را به ارتش ایلخانان اعزام کرده بودند. فرماندهی کل این سپاه بر عهده قتلغشاه، یکی از باتجربهترین سرداران غازان خان بود و یکی از امرای خاندان سلطنتی مغول به نام مولای نیز او را همراهی میکرد. قتلغشاه پیش از آغاز نبرد اصلی، یک دسته از سوارهنظام خود را برای یک حمله ایذایی و گمراهکننده به مناطق غزّه و بیتالمقدس اعزام کرد. این نیرو توانست یک دسته کوچک از سپاه ممالیک را در نزدیکی غزه شکست دهد، اما به سرعت به سپاه اصلی بازگشت.
در جبهه مقابل، سلطان الناصر محمد فرماندهی کل سپاه ممالیک را شخصاً بر عهده داشت. با این حال، به دلیل سن کم و نداشتن تجربه نظامی کافی، فرماندهی واقعی میدان نبرد بر عهده شورایی از قدرتمندترین و باتجربهترین امیران مملوک قرار داشت. در رأس این امیران، سیفالدین سالار، نایبالسلطنه و قدرتمندترین مرد مصر، و رکنالدین بیبرس الجاشنکیر، امیر مجلس و فرمانده ارشد ارتش، قرار داشتند. از دیگر فرماندهان کلیدی ممالیک میتوان به اسندمر کورجی، که نقش حیاتی در پیروزی نهایی داشت، و ابن الازکشی اشاره کرد. تعداد سپاه ممالیک نیز حدود ۱۸,۰۰۰ تا ۲۰,۰۰۰ نفر تخمین زده میشود و عمدتاً متشکل از سوارهنظام سنگین و نخبه مملوک بود. یک عنصر تعیینکننده در این نبرد، حضور گسترده قبایل بدوی عرب، به ویژه قبیله طیء به رهبری مهنا بن عیسی، بود که به عنوان نیروهای کمکی و پیشاهنگ به سپاه ممالیک پیوستند و نقش مهمی در محاصره و نابودی مغولان ایفا کردند.
برای درک کامل فضای حاکم بر این نبرد، نقش فراتر از یک عالم دینیِ ابن تیمیه بسیار حیاتی است. در شرایطی که مسلمانان برای رویارویی با سپاه مغول که اینک فرماندهانش اسماً مسلمان بودند، دچار تردید و دودلی شده بودند، ابن تیمیه با فتواهای صریح و شجاعانه خود به این تردیدها پایان داد. او در فتوایی تاریخی، مغولان را به دلیل پایبند نبودن به احکام شریعت، «از جنس خوارج» خواند و جهاد علیه آنان را واجب عینی دانست. او شخصاً به مناطق مختلف سفر میکرد و با سخنرانیهای آتشین خود، سپاهیان را به نبرد تشویق میکرد. در یکی از مشهورترین مواضع خود، او قاطعانه به سپاهیان وعده پیروزی داد و هنگامی که از او خواسته شد بگوید «ان شاء الله»، پاسخ داد: «ان شاء الله تحقیقاً لا تعلیقاً» (یعنی این وعده خداوند به طور قطعی محقق خواهد شد، نه اینکه مشروط به شرطی باشد). تأثیرگذاری او تنها به میدان فکری محدود نبود. از آنجا که نبرد در ماه رمضان رخ داد، بسیاری از سپاهیان روزه بودند. ابن تیمیه با استناد به احکام جهاد، شخصاً در برابر چشمان سربازان افطار کرد و به آنها نیز فتوای افطار داد تا برای نبرد توانمند باشند. سپس خود شخصاً در میدان نبرد حضور یافت و شمشیر به دست گرفت.
صحنه نبرد، دشت وسیع مرج الصفر در شرق شقحب، با دقت توسط فرماندهان ممالیک انتخاب شده بود. آنها پس از رسیدن به منطقه، در موقعیتی استراتژیک اردو زدند و منتظر ورود مغولان شدند. مغولان نیز از سمت شمال پیشروی کرده و در برابر سپاه ممالیک صفآرایی کردند. روز نخست نبرد، ۲۰ آوریل ۱۳۰۳ میلادی (۲ رمضان ۷۰۲ هجری)، با یک تاکتیک هوشمندانه از سوی ممالیک آغاز شد. امیر اسندمر کورجی با سوارهنظام تحت امر خود، حملهای سریع و ناگهانی را علیه جناحهای مغول ترتیب داد و سپس بلافاصله اقدام به عقبنشینی تاکتیکی به سوی تپهای مشرف بر دشت کرد. هدف از این حرکت فریبآمیز، کشاندن سپاه مغول به منطقهای بود که توسط ممالیک انتخاب شده بود و منابع آبی آن از پیش قطع گردیده بود. قتلغشاه که گمان میکرد با عقبنشینی اصلی دشمن روبروست، با تمام قوا به تعقیب ممالیک پرداخت و سپاه خود را دقیقاً به منطقهای کشاند که ممالیک میخواستند. نبرد در آن روز تا شب ادامه یافت و با تاریکی هوا متوقف شد.
در این نقطه، قتلغشاه مرتکب یک اشتباه محاسباتی مرگبار شد. او با تصور اینکه پیروزی از آن اوست و نیروهای ممالیک به طور کامل محاصره شدهاند و راه فراری ندارند، به سپاه خود دستور داد تا در همان دشت اردو زده و استراحت کنند و حمله نهایی را به صبح روز بعد موکول کنند. اما فرماندهان ممالیک تمام شب را بیدار مانده و مشغول برنامهریزی برای ضدحمله نهایی بودند. آنها با استفاده از تاریکی شب و آشنایی کامل با جغرافیای منطقه، نیروهای خود را بازآرایی کرده و قبایل بدوی عرب متحد خود را در مسیرهای احتمالی فرار مغولان مستقر کردند.
صبح روز دوم، هنگامی که نبرد از سر گرفته شد، مغولان با صحنهای کاملاً متفاوت روبرو شدند. ممالیک که از روحیهای بسیار بالا برخوردار بودند، این بار حملهای همهجانبه و هماهنگ را از تمامی جهات علیه اردوگاه مغولان آغاز کردند. شدت و غافلگیری این حمله چنان بود که صفوف مغولان را در هم شکست. هسته اصلی سوارهنظام سنگین مملوک که برای نبرد تنبهتن آموزش دیده و به سلاحهای عالی مجهز بودند، مستقیماً قلب سپاه دشمن را هدف قرار دادند. مقاومت مغولان به سرعت در هم شکست و نبرد به یک تعقیبوگریز خونین و بیرحمانه تبدیل شد. نیروهای مغول که پا به فرار گذاشتند، در مسیر گریز خود توسط کمینهای قبایل بدوی عرب که از پیش در گذرگاهها و مسیرهای فرار مستقر شده بودند، غافلگیر شدند. تلفات مغولان در این روز فاجعهبار بود.
شدت شکست مغولان به حدی بود که منابع تاریخی آن را «هزیمهای سهمگین» و «فاجعهای عظیم» توصیف کردهاند. تعداد کشتهشدگان سپاه مغول و متحدانشان بیش از ۲۰,۰۰۰ نفر گزارش شده است، در حالی که شمار تلفات ممالیک در مقایسه با آن بسیار ناچیز و در حدود ۱,۰۰۰ نفر ذکر شده است. بسیاری از سربازان مغول در حین فرار در بیابانهای اطراف دمشق سرگردان شده و از تشنگی و گرسنگی جان باختند. غنائم بهدستآمده توسط ممالیک آنچنان زیاد بود که تا ماهها بازارهای دمشق و قاهره مملو از کالاهای مغولی بود. خود قتلغشاه به سختی توانست جان خود را نجات داده و با تعداد انگشتشماری از سربازانش از معرکه بگریزد و به سوی قلمرو ایلخانان عقبنشینی کند. گفته میشود که غازان خان از شدت خشم و ناامیدی از این شکست، قتلغشاه را به شدت تحقیر و تنبیه کرد.
فتح طرابلس (۱۲۸۹ م)
فتح طرابلس، که به معنای بازپسگیری شهر طرابلس شام از صلیبیون است، در سال ۱۲۸۹ میلادی به دست سپاه ممالیک مصر به فرماندهی سلطان المنصور سیفالدین قلاوون رخ داد. این رویداد که از اواخر فوریه و مارس آن سال آغاز و در ۲۶ آوریل به اوج خود رسید، یکی از سرنوشتسازترین ضربات وارد بر پیکره دولتهای صلیبی در شرق بود و مقدمات نابودی کامل آنها را تنها دو سال بعد فراهم ساخت.
برای درک کامل این فتح، نخست باید به بستر تاریخی و زمینههای آن توجه نمود. کنتنشین طرابلس، یکی از چهار دولت عمده صلیبی، با وجود آنکه در ظاهر یک دولت مسیحی بود، از حدود سال ۱۲۶۰ میلادی، تحت فرمان بوهموند ششم، به تابعیت امپراتوری مغول درآمده بود. این اتحاد راهبردی سبب شده بود که نیروهایی از طرابلس، مغولان را در حملات ویرانگرشان به بغداد در ۱۲۵۸ و سپس تهاجم به سوریه در ۱۲۶۰ همراهی کنند، اقدامی که خشم و کینه عمیق جهان اسلام را برانگیخت. پس از آنکه ممالیک در نبرد عین جالوت (۱۲۶۰) پیشروی مغولان را متوقف کردند، قدرت جهان اسلام از خلافت عباسی در بغداد و ایوبیان در دمشق، به ممالیک در قاهره منتقل شد. ممالیک با استفاده از تضعیف و درگیریهای داخلی مغولان، به پیشروی خود به سمت شمال ادامه دادند و شهرهای یکی پس از دیگری را از سلطه صلیبیون خارج کردند. خود طرابلس پیشتر در سال ۱۲۷۱ توسط سلطان بیبرس محاصره شده بود، اما با ورود پرنس ادوارد انگلستان به عکا، این محاصره به آتشبس انجامید. با این وجود، فشار ممالیک به طور پیوسته ادامه یافت و آنها در سال ۱۲۸۵ دژ مستحکم مرقب را گشودند و در سال ۱۲۸۷ از زلزلهای که به استحکامات بندر لاذقیه آسیب جدی وارد کرده بود استفاده کرده و آن شهر را نیز تصرف کردند.
در این میان، ضعف و انشقاق در جبهه مسیحیان، مهمترین بهانه و فرصت را برای سلطان قلاوون فراهم آورد. آخرین حاکم کنتنشین، بوهموند هفتم، در سال ۱۲۸۷ بدون وارث درگذشت و خلأ قدرتی عمیق پدید آمد. وارث قانونی او، خواهرش لوسیا، در آن زمان در آپولیا (جنوب ایتالیا) به سر میبرد. در غیاب او، مادر بوهموند، سیبلا از ارمنستان، تلاش کرد تا اسقف تورتوسا، بارتولومیو مانسل، را به عنوان حاکم منصوب کند، اما شوالیههای محلی با این انتصاب به شدت مخالفت کردند. با رسیدن لوسیا به طرابلس برای به دست گرفتن قدرت، بحران وارد مرحله تازهای شد. اشراف و کمون قدرتمند شهر به رهبری بارتولومیو اِمبریاکو (، ارباب جبیل، علیه حکومت موروثی خاندان بوهموند متحد شده و خواستار ایجاد یک جمهوری خودمختار به سبک کمونهای ایتالیایی شدند. این جناح برای تضعیف لوسیا، از جمهوری قدرتمند جنوا درخواست حمایت کرد. جنواییها نیز تاجر زیرک و فرصتطلب خود، بندتو زاکاریا را برای مذاکره به طرابلس فرستادند. زاکاریا که به هیچکس وفادار نبود، به طور همزمان با دو طرف وارد معامله شد. او از یک سو لوسیا را با تهدید به آوردن ناوگانی پنجاه کشتی از جنوا تحت فشار گذاشت تا امتیازات بازرگانی گستردهتری به جنوا اعطا کند و از سوی دیگر، مخفیانه با بارتولومیو امبریاکو توافق کرد که او نیز از کمون حمایت کند. این دسیسهچینیها، خشم ونیزیها و دیگر رقبای جنوا را برانگیخت. در اقدامی سرنوشتساز و خائنانه که مستقیماً به سقوط شهر انجامید، نمایندگان بارتولومیو امبریاکو و ونیزیها راهی اسکندریه در مصر شدند و شخصاً از سلطان قلاوون خواستند تا علیه جنواییها که قدرتشان در حال افزایش بود، مداخله کند. آنها به سلطان گوشزد کردند که اگر کنترل جنوا بر تجارت منطقه مهار نشود، میتواند به انحصار کامل آنها و تضعیف یا حتی قطع مسیرهای تجاری ممالیک منجر شود. این درخواست، دقیقاً همان بهانهای بود که قلاوون برای لغو آتشبس رسمیاش با طرابلس نیاز داشت و او بیدرنگ برای لشکرکشی آماده شد.
سلطان قلاوون که در این زمان تهدید مغولان را در نبرد حمص در سال ۱۲۸۱ دفع کرده بود و از درگیریهای داخلی نیز فراغت یافته بود، با سپاهی انبوه و مجهز به منجنیقهای بزرگ و قدرتمند، محاصره طرابلس را در ماه مارس ۱۲۸۹ آغاز کرد. در برابر این تهدید مرگبار، اختلافات داخلی صلیبیون به طور موقت کنار گذاشته شد و کمون و اشراف شهر، قدرت عالی را به لوسیا، کنتس طرابلس، سپردند تا دفاع از شهر را سازماندهی کند. در بندرگاه شهر، چهار گالیِ جنوایی، دو گالیِ ونیزی و چند قایق کوچک متعلق به پیزا و دیگران لنگر انداخته بودند. نیروهای امدادی از سایر پایگاههای مسیحی نیز به یاری شهر شتافتند: شوالیههای معبد، نیرویی به فرماندهی جفری دو ونداک اعزام کردند، شوالیههای هوسپیتالر گروهی را تحت امر متیو دو کلرمونت فرستادند، یک هنگ فرانسوی نیز از عکا به فرماندهی ژان دو گرایی به شهر آمد و حتی هنری دوم، پادشاه قبرس، برادر جوان خود، امالریک صوری را با گروهی از شوالیهها و چهار گالی به کمک مدافعان گسیل داشت. با این حال، بسیاری از غیرنظامیان وحشتزده پیش از آغاز نبرد اصلی با کشتی به قبرس گریخته بودند.
محاصره و بمباران شهر ۳۴ روز به طول انجامید و شدت آن بیوقفه بود. مهندسان مملوک، منجنیقهای عظیم خود را بیوقفه به کار گرفتند و سنگهای گران را یکی پس از دیگری بر دیوارها و برجهای شهر فرود آوردند. در پی این گلولهباران مستمر و کوبنده، دو برج از باروهای دفاعی شهر فروریختند و شکافی بزرگ در دیوار ایجاد شد. با مشاهده این صحنه، روحیه مدافعان که به دلیل اختلافات پیشین و آگاهی از عظمت سپاه دشمن متزلزل بود، به کلی در هم شکست. بازرگانان ایتالیایی که منافع شخصی خود را در خطر میدیدند، بیدرنگ سوار بر گالیهای خود شده و از بندر گریختند و عملاً دفاع از شهر را تنها گذاشتند. سپاه ممالیک با استفاده از این فرصت، در تاریخ ۲۶ آوریل ۱۲۸۹، یورش همهجانبه و نهایی خود را از میان دیوارهای فروریخته آغاز کرد و به سرعت خیابانهای شهر را فرا گرفت. شهر که دفاع منسجم خود را از دست داده بود، پس از ۱۸۰ سال حاکمیت بیوقفه صلیبیون سقوط کرد.
پس از فتح شهر، صحنههای هولناکی از خشونت و ویرانی رقم خورد. سپاهیان مملوک به قتلعام گسترده ساکنان شهر دست زدند و گفته میشود که تمامی مردانی که در خیابانها یافت میشدند، قتلعام شدند. منابع تاریخی گزارش میدهند که خشونت به حدی بود که برخی از سپاهیان مملوک با اسبهای خود به درون دریا تاختند و سوار بر آنها تا جزیره سنت توماس (ابو عبدالوهاب امروزی) پیش رفتند تا پناهجویانی را که به آنجا گریخته بودند، از دم تیغ بگذرانند. در این میان، بسیاری از ساکنان توانستند از طریق دریا و با قایقها و گالیها به قبرس فرار کنند. کنتس لوسیا به همراه دو تن از مارشالهای ارتش و امالریک صوری موفق به فرار به قبرس شد. فرمانده شوالیههای معبد، پیِر دو مونکادا، و رهبر شورشیان شهر، بارتولومیو اِمبریاکو، در جریان نبرد کشته شدند. اما برای کسانی که نتوانستند بگریزند، سرنوشت تلخی رقم خورد. در ۲۹ آوریل، ممالیک به جزیره سنت توماس یورش بردند و تمامی پناهجویان آنجا را به اسارت گرفتند. زنان و کودکان به عنوان برده به فروش رسیدند و ۱۲۰۰ مرد اسیر نیز برای کار اجباری در زرادخانههای جدید سلطان به اسکندریه فرستاده شدند. سلطان قلاوون که مصمم به محو کامل آثار حضور صلیبیون بود، فرمان داد تا شهر با خاک یکسان شود و استخوانهای بوهموند هفتم، واپسین کنت طرابلس، را از گور بیرون آورده و بر باد دهند. او سپس دستور ساخت شهری جدید را در چند مایلی داخل خشکی، در دامنه کوه پیلگریم (کوه الحجله) صادر کرد، جایی که طرابلس امروزی در آن بنا نهاده شد.
فتح عکا (۱۲۹۱ م)
فتح عكا در سال ۱۲۹۱ میلادی، نه یک نبرد، که پایان یک دوران بود. این رویداد که نقطه اوج بیش از دو قرن جنگهای صلیبی محسوب میشود، به رویای تسلط مسیحیان بر سرزمین مقدس برای همیشه پایان داد. این فتح نه فقط یک پیروزی نظامی، بلکه تحقق یک راهبرد طولانیمدت و قاطعانه از سوی سلاطین مملوک برای اخراج کامل صلیبیون از شام بود.
پس از فتح طرابلس در سال ۱۲۸۹ به دست سلطان المنصور قلاوون، تنها یک پایگاه بزرگ صلیبی در شرق باقی مانده بود: شهر بندری و استراتژیک عکا. قلاوون که اینک آهنگ فتح عکا داشت، بهانه لازم برای نقض پیمان ترک مخاصمه را در اوت ۱۲۹۰ به دست آورد. در آن تاریخ، گروهی از صلیبیون ایتالیایی تازهوارد و بیانضباط که برای تقویت قوای شهر آمده بودند، در اقدامی نسنجیده به چند تاجر مسلمان در بازار عکا حمله کرده و آنان را به قتل رساندند. مقامات شهر به بهانه این که قربانیان خود مسبب این درگیری بودهاند، از استرداد قاتلان به سلطان قلاوون خودداری کردند. قلاوون که بهانهای برای جنگ میجست، این عمل را نقض آشکار صلح تلقی کرده و بیدرنگ اعلام جنگ کرد. او سپاهی عظیم را در مصر و سوریه بسیج نمود، اما در نوامبر ۱۲۹۰، پیش از حرکت سپاه، در قاهره درگذشت و تکمیل این مأموریت را به پسر و جانشین خود، سلطان الاشرف صلاحالدین خلیل، واگذار کرد.
سلطان جوان و مصمم، الاشرف خلیل، که میراثدار جنگی ناتمام بود، با عزمی راسخ کار پدر را ادامه داد. او در ششم مارس ۱۲۹۱ میلادی در رأس سپاهی انبوه از قاهره خارج شد و با گردآوری تمامی نیروهای مصر و شام، ارتشی فراهم آورد که منابع تاریخی شمار آن را به طور مبالغهآمیزی ۷۰,۰۰۰ سواره و ۱۵۰,۰۰۰ پیاده ذکر کردهاند. این سپاه که شامل گروههای داوطلب از سراسر جهان اسلام بود، به جدیدترین و مخربترین فناوری نظامی زمان خود مجهز بود. در رأس این تجهیزات، منجنیقهای عظیمی قرار داشتند که نامهای خاص خود را داشتند: «المنصوره» و «الغاضبه» که در میان صلیبیون به «پیروز» و «خشمگین» معروف شده بودند، به همراه منجنیق عظیم «العزیزیه». این سلاحهای محاصرهای توانایی پرتاب تخته سنگهایی به وزن صدها کیلوگرم را داشتند. علاوه بر اینها، سپاه محاصرهکننده صدها مهندس و متخصص حفر تونل و تخریب استحکامات را نیز شامل میشد. الاشرف خلیل دهلیز (چادر فرماندهی) سرخ رنگ خود را بر فراز تپهای مشرف بر شهر برپا کرد و فرماندهی را شخصاً به دست گرفت.
شهر عکا در آن زمان یکی از مستحکمترین دژهای جهان به شمار میرفت. این شهر که بر روی شبهجزیرهای در ساحل مدیترانه بنا شده بود، از سه طرف با دریا محصور میشد و ضلع شرقی آن توسط یک دیوار دوجداره عظیم با خندقی عمیق و چندین برج دفاعی محافظت میگردید. دفاع از این دیوارها و برجها میان گروههای مختلف مدافعان تقسیم شده بود: فرقههای نظامی هوسپیتالر، توتونی و شوالیههای سنت توماس هر یک مسئولیت دفاع از بخشی از باروها را بر عهده داشتند. هسته اصلی مدافعان شهر را حدود ۷۰۰ تا ۸۰۰ شوالیه از فرقههای هیکل (معبد)، هوسپیتالر و توتونی به همراه ۱۳,۰۰۰ تا ۱۷,۰۰۰ سرباز پیاده تشکیل میدادند. با این حال، تعداد غیرنظامیان درون شهر بسیار بیشتر از این بود و جمعیت کل شهر در آغاز محاصره بین ۳۰,۰۰۰ تا ۴۰,۰۰۰ نفر تخمین زده میشود. بسیاری از غیرنظامیان پیش از آغاز نبرد، شهر را ترک کرده و به قبرس گریخته بودند. در بندرگاه شهر نیز چندین کشتی جنگی از جنوا، ونیز و پیزا لنگر انداخته بودند. در غیاب یک رهبری واحد و مقتدر، شورایی متشکل از نمایندگان پادشاه اورشلیم، هنری دوم، و اربابان فرقههای نظامی و شهر، اداره امور را بر عهده داشت. ضعف مفرط در رهبری و اختلافات داخلی میان جناحهای مختلف، از همان ابتدا روحیه مدافعان را تضعیف کرده بود.
محاصره عکا رسماً در ششم آوریل ۱۲۹۱ میلادی آغاز شد. سپاه مملوک شهر را از هر سو در میان گرفت و حلقه محاصره را تنگتر کرد. بمباران بیوقفه و شبانهروزی دیوارهای شهر بلافاصله آغاز شد. توماس اشبریج، پژوهشگر تاریخ جنگهای صلیبی، این تهاجم را «در ابعادی عظیم و با شدتی بیامان» توصیف کرده و مینویسد که گلولهباران مملوکها «برخلاف هر آنچه تا آن زمان در عرصه نبردهای صلیبی دیده شده بود»، بود. منجنیقهای عظیم، سنگهای گران را بیوقفه بر باروها و منازل شهر فرود میآوردند، در حالی که ردیفهای کمانداران، بارانی از تیر بر سر مدافعان میباراندند. در مقابل، شوالیهها بیکار ننشسته و حملات ایذایی شبانهای را علیه اردوگاه مسلمانان ترتیب میدادند. در یکی از این یورشهای شبانه که شوالیههای هوسپیتالر نیز در آن شرکت داشتند، به دلیل تاریکی شب، پای یکی از صلیبیون به طناب چادرها گیر کرده و با سر و صدای ایجاد شده، نیروهای مهاجم در کمین افتاده و متحمل تلفات سنگینی شدند.
پس از هفتهها بمباران، سرانجام در چهارم ماه مه، بارقهای از امید برای مدافعان ظاهر شد. هنری دوم، پادشاه اورشلیم، با ۴۰ کشتی حامل ۷۰۰ نیروی کمکی وارد بندر عکا شد. ورود او موقتاً روحیه مدافعان را تقویت کرد. پادشاه که به شکاف عمیق میان توان نظامی خود و سپاه عظیم دشمن پی برده بود، هیئتی را برای مذاکره صلح به اردوگاه الاشرف خلیل فرستاد و در ازای پایان محاصره، پیشنهادهای مختلفی از جمله پرداخت خراج یا تحویل کلید شهر را ارائه کرد. اما سلطان مملوک که به پیروزی خود ایمان داشت، تمامی پیشنهادها را قاطعانه رد کرد و اعلام داشت که جز تسلیم بیقید و شرط شهر و ساکنانش را نخواهد پذیرفت. پادشاه هنری دوم که راه به جایی نبرد و خطر قریبالوقوع را احساس میکرد، اقدامی انجام داد که ضربه نهایی را بر روحیه مدافعان وارد آورد: او درست در آستانه نبرد سرنوشتساز، عرصه را ترک کرده و با کشتیهای خود به قبرس بازگشت.
شکست مذاکرات و فرار پادشاه، پایان کار را برای عکا رقم زد. بمبارانها با شدتی دوچندان از سر گرفته شد و مهندسان مملوک همزمان تونلهای متعددی را به زیر استحکامات شهر حفر کردند. سرانجام در هشتم ماه مه، پس از یک بمباران ۴۴ روزه، بخشهای بزرگی از دیوارهای شهر، به ویژه در ناحیه برج ملعون (Accursed Tower) که نقطهای کلیدی در استحکامات بود، فروریخت و شکافهای عظیمی در خط دفاعی شهر ایجاد شد. در صبح روز هجدهم ماه مه ۱۲۹۱ میلادی، مصادف با هفدهم جمادیالاولی سال ۶۹۰ هجری قمری، سپاه مملوک با شنیدن نوای طبلهای جنگ، یورش نهایی و همهجانبه خود را از میان شکافهای ایجاد شده در دیوارها و از تمامی جهات ممکن، اعم از خشکی و دریا، آغاز کرد.
نبرد درون شهری بسیار هولناک و خونین بود. ژان دو ویلیه، رئیس فرقه هوسپیتالر که خود به شدت مجروح شده بود، در نامهای شرح میدهد که شوالیهها چگونه در برابر سیل عظیم سپاه مملوک تا آخرین نفس مقاومت کردند. او مینویسد: «ما و برادرانمان در برابر آنان در دروازه سنت آنتونی مقاومت کردیم، جایی که شمار ساراسنها [مسلمانان] چنان بود که نمیشد آنان را شمرد. با این وجود، سه بار آنان را تا محلی که عموماً 'ملعون' خوانده میشود عقب راندیم». با این حال، برتری عددی مسلمانان بسیار زیاد بود و شهر به سرعت سقوط کرد. در این میان، گیلوم دو بوجو، رئیس فرقه هیلک (معبد)، بر اثر اصابت نیزهای مهلک کشته شد. متیو دو کلرمون، مارشال شجاع فرقه هوسپیتالر نیز در حین دفاع از دیوارها جان باخت. بسیاری از شوالیهها و سربازان که جان به در بردند، سلاح و زره خود را افکنده و به سوی کشتیها گریختند. وحشت چنان فراگیر شد که برخی منابع از تلاش مردم برای فرار با قایقهای کوچک و حتی شنا در دریا خبر دادهاند. گفته میشود که آبهای مدیترانه از خون کشتهشدگان سرخ شده بود.
پس از سقوط شهر، مملوکها کنترل کامل آن را در دست گرفتند و اقدام به تصفیه شهر از وجود صلیبیون کردند. در این میان، گروه بزرگی از غیرنظامیان و شوالیهها که شمارشان حدود ۷,۰۰۰ نفر ذکر شده، به قلعه مستحکم فرقه هیکل (معبد) که در کنار دریا قرار داشت پناه بردند. این دژ که به دلیل موقعیت استراتژیک و دیوارهای مستحکمش تقریباً یک پایگاه مجزا بود، برای حدود دوازده روز دیگر به مقاومت ادامه داد. سلطان الاشرف خلیل که خواستار پایان کامل مقاومت بود، به آنان وعده داد که در صورت تسلیم، زنان و کودکان آزاد خواهند شد و خود شوالیهها با کشتی به قبرس فرستاده خواهند شد. اما هنگامی که سربازان مملوک برای اجرای مفاد تسلیم وارد قلعه شدند، دست به تعرض به زنان و کودکان زدند. شوالیههای معبد که شاهد این بیحرمتی بودند، خشمگینانه به مملوکها حمله کرده و همگی آنها را کشتند و مجدداً دروازهها را بستند. با قطعی شدن ادامه مقاومت، محاصره دژ از سر گرفته شد. سرانجام، مهندسان مملوک با حفر تونلی در زیر دیوارهای قلعه، آن را تخریب کردند. با فروریختن دیوارها بر سر مدافعان، قلعه در هم کوبیده شد و تمامی ساکنان آن، از جمله شوالیههای معبد، زیر آوار جان باختند.
با سقوط کامل عکا، سلطان الاشرف خلیل دستور تخریب سیستماتیک و کامل شهر را صادر کرد تا مبادا بار دیگر به پایگاهی برای تهاجمات آینده صلیبیون تبدیل شود. این دستور با دقت اجرا شد و عکا، این شهر افسانهای، به تلی از ویرانه بدل گشت. فتح عکا تنها سقوط یک شهر نبود، بلکه ضربه نهایی و مرگباری بود که به جنبش صلیبی در شرق وارد آمد. اگرچه چند پایگاه کوچک صلیبی دیگر در طول سال از ترس دچار شدن به سرنوشت عکا، خود را تسلیم کرده یا تخلیه نمودند و شوالیههای معبد تا سال ۱۳۰۲ در جزیره کوچک ارواد به مقاومت ادامه دادند، فتح عکا پایان رسمی پادشاهی صلیبی اورشلیم و نقطه اختتام بر حضور سیاسی و نظامی صلیبیون در سرزمین شام بود. این واقعه، طومار نزدیک به دو قرن تاریخ پرفراز و نشیب جنگهای صلیبی را برای همیشه در هم پیچید و نام الاشرف خلیل را به عنوان فاتحی بزرگ در تاریخ ماندگار کرد.
نبرد مرج دابق (۱۵۱۶ م)
نبرد مرج دابق، نقطه عطفی سرنوشتساز در تاریخ خاورمیانه، در ۲۴ اوت ۱۵۱۶ میلادی (۲۵ رجب ۹۲۲ هجری قمری) در دشتی به همین نام در ۴۴ کیلومتری شمال شهر حلب در سوریه امروزی به وقوع پیوست. این نبرد، رویارویی نهایی میان دو قدرت بزرگ جهان اسلام در آن عصر، یعنی امپراتوری رو به رشد عثمانی به رهبری سلطان سلیم یکم و سلطنت کهن اما رو به زوال ممالیک به فرماندهی سلطان اشرف قانصوه غوری، بود. آنچه در آن روز در دشت مرج دابق رخ داد، نه تنها سرنوشت سوریه را برای چهار قرن آینده رقم زد، بلکه به عمر طولانی سلطنت ممالیک در مصر پایان داد و عثمانی را به عنوان ابرقدرت بلامنازع جهان اسلام و خاورمیانه تثبیت کرد. برای درک چرایی و چگونگی وقوع این نبرد سرنوشتساز، لازم است نگاهی دقیق به بستر و زمینههای سیاسی و نظامی پیچیده آن در اوایل قرن شانزدهم داشت.
در آغازین سالهای قرن شانزدهم میلادی، خاورمیانه عرصه رقابت سه امپراتوری بزرگ بود: امپراتوری عثمانی در آناتولی و بالکان، سلطنت ممالیک در مصر و شام، و امپراتوری تازه تأسیس صفویه در ایران. عثمانیها تحت رهبری سلطان سلیم یکم، ملقب به «یاووز» (قاطع، سختگیر، بیرحم)، در اوج قدرت نظامی خود قرار داشتند. سلیم که در سال ۱۵۱۲ به سلطنت رسیده بود، به سرعت خود را به عنوان یک رهبر نظامی بیرحم و جاهطلب تثبیت کرده بود. نقطه عطف اولیه در این رقابتها، نبرد چالدران در سال ۱۵۱۴ بود. در این نبرد، ارتش عثمانی سلیم اول، شاه اسماعیل صفوی را به سختی شکست داد. این پیروزی قاطعانه، قدرت آتش توپخانه و تفنگداران ینیچری عثمانی را در برابر سوارهنظام سنتی به اثبات رساند و خطر صفویان را برای مرزهای شرقی عثمانی موقتاً خنثی کرد. با این حال، شکست صفویان در چالدران، توازن قوا در منطقه را به کلی دگرگون ساخت و زمینه را برای رویارویی نهایی عثمانی و ممالیک فراهم آورد.
ممالیک که از شکست صفویان و قدرت فزاینده عثمانی نگران شده بودند، سعی کردند در این رقابت موضعی فعال اتخاذ کنند. سلطان قانصوه غوری، حاکم سالخورده ممالیک، که در آن زمان بین ۷۰ تا ۸۰ سال سن داشت، امیدوار بود با میانجیگری و حمایت ضمنی از صفویان، از گسترش نفوذ عثمانی به سمت جنوب و شرق جلوگیری کند. این سیاست، از نگاه سلیم یکم، اقدامی خصمانه تلقی میشد. سلیم که از پیش به فکر تسخیر سرزمینهای ممالیک برای تحقق جاهطلبیهای امپراتوری خود و تسلط بر اماکن مقدس اسلامی بود، به سرعت آهنگ جنگ نواخت. بهانه رسمی جنگ، پناه دادن ممالیک به شاهزادگان شورشی عثمانی و مداخله آنها در امور امپراتوری عنوان شد، اما دلیل اصلی، عزم راسخ سلیم برای حذف یک رقیب قدیمی و یکپارچهسازی جهان اسلام تحت لوای عثمانی بود. سلیم در بهار ۱۵۱۶، با ارسال نامهای توهینآمیز و تحقیرکننده به قانصوه غوری، عملاً اعلان جنگ داد و سپاه خود را برای لشکرکشی به سمت سوریه آماده کرد.
شرح ترکیب و سازماندهی دو سپاه، کلید اصلی درک نتیجه نهایی این نبرد است. ارتش عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم، نمایانگر یک ماشین جنگی مدرن و منظم بود. هسته اصلی این نیرو را ینیچریها (پیادهنظام نخبه)، توپچیها (توپخانه) و سوارهنظام تیماردار (سپاهیان) تشکیل میدادند. تعداد دقیق سپاه عثمانی در این نبرد موضوع بحث مورخان است، اما اکثر منابع معاصر و مدرن، شمار آنها را حدود ۶۰,۰۰۰ تا ۶۵,۰۰۰ نفر تخمین زدهاند. مهمترین برگ برنده عثمانیها، برتری قاطع در فناوری نظامی بود. ارتش سلیم به صدها قبضه توپ جنگی و آرکبوس (تفنگ فتیلهای) مجهز بود که آنها را در نبردهای صحرایی بسیار مرگبار میساخت. این سلاحهای آتشین، که عامل اصلی پیروزی در چالدران نیز بودند، در مرج دابق نیز نقش اول را ایفا کردند. ارتش عثمانی همچنین از انضباط آهنین و روحیه بالایی برخوردار بود و فرماندهی آن توسط سلیم یکم و تیمی از پاشاهای کارآزموده و وفادار مانند خادم سنان پاشا، بییقلی محمد پاشا و یونس پاشا انجام میشد.
در مقابل، ارتش ممالیک نماد یک نظام جنگی رو به زوال اما همچنان پرابهت بود. هسته اصلی ارتش ممالیک را همان سوارهنظام افسانهای ممالیک تشکیل میداد که قرنها زبدهترین نیروی جنگی جهان اسلام محسوب میشدند. تعداد کل سپاه ممالیک در منابع بین ۶۰,۰۰۰ تا ۸۰,۰۰۰ نفر ذکر شده است، اما این رقم احتمالاً اغراقآمیز بوده و شامل تعداد زیادی نیروی کمکی و غیرنظامی میشده است. منابع دیگر تعداد سربازان اصلی و نخبه ممالیک را بسیار کمتر، در حدود ۲۰,۰۰۰ تا ۳۰,۰۰۰ نفر، با ۵,۰۰۰ تا ۲۰,۰۰۰ سوارهنظام زبده و ۹۴۴ مملوک سلطنتی (گارد ویژه) ذکر کردهاند. این سواران به شمشیر، نیزه و تیر و کمان مجهز بودند و زرههایی گرانقیمت و پرزرق و برق بر تن داشتند. مشکل اصلی ارتش ممالیک نه شجاعت یا مهارت سواران، که عدم تمایل آنها به پذیرش فناوریهای جدید، به ویژه سلاحهای آتشین، بود. آنها جنگیدن با شمشیر و نیزه را نشانه شجاعت و جوانمردی میدانستند و به کارگیری تفنگ و توپ را دون شأن سوارکاری خود میپنداشتند. این نگرش سنتگرایانه، آنها را به شدت در برابر آتش سنگین عثمانیها آسیبپذیر میساخت. افزون بر این، روحیه و انسجام ارتش ممالیک به دلیل اختلافات داخلی، بیاعتمادی میان امرا، و توطئههای پنهانی به شدت تحلیل رفته بود. سلطان قانصوه غوری، با وجود تجربه و اقتدارش، بر سپاهی فرمان میراند که عناصر ناراضی و خائن در میان فرماندهان عالیرتبه آن نفوذ کرده بودند.
پیش از درگیری اصلی، لایههای پنهان خیانت در حال شکلگیری بود که نقشی تعیینکننده در سرنوشت نبرد ایفا کرد. کلیدیترین چهره در این توطئه، «خایر بیک» (که بعدها به خاین بیک معروف شد)، والی (فرماندار) مملوک شهر حلب بود. خایر بیک، یکی از قدرتمندترین امرای شام، پیش از آغاز جنگ مخفیانه با سلطان سلیم یکم وارد مکاتبه و توافق شده و به عثمانیها وعده همکاری و خیانت در میدان نبرد را داده بود. با وجود هشدارهای مکرری که از سوی فرماندار دمشق و دیگران به سلطان قانصوه غوری درباره خیانت قریبالوقوع خایر بیک داده شد، سلطان سالخورده این هشدارها را نادیده گرفت و با وساطت امیر قدرتمند دیگری به نام «جانبردی الغزالی» که او نیز بعدها به عثمانیها پیوست، از اقدام علیه خایر بیک منصرف شد. این تعلل مرگبار، پیامدی فاجعهبار برای ارتش ممالیک به همراه داشت. همزمان با پیشروی آهسته ارتش عثمانی به سمت جنوب، وحشت و نگرانی شهرهای شمالی سوریه را فراگرفت و ساکنان حلب و حماه اموال خود را رها کرده و به سوی دمشق گریختند، در حالی که رفتار خشن و گستاخانه سربازان مملوک در شهرها، خشم مردم محلی را نیز برانگیخته بود.
نبرد مرج دابق، در ساعات اولیه صبح ۲۴ اوت ۱۵۱۶ آغاز شد. ارتش عثمانی با آرایشی مدرن و حسابشده وارد میدان شد. سلیم یکم برای مقابله با قدرت سوارهنظام ممالیک، آرایشی دفاعی-تهاجمی اتخاذ کرد که در آن، نیروی اصلی اش را پیادهنظام ینیچری مسلح به تفنگ تشکیل میداد. این نیروها در مرکز آرایش عثمانی قرار گرفتند و در پشت سدی از توپهای زنجیرشده و گاریهای دفاعی موسوم به «واگنبورگ» موضع گرفتند. این استحکامات موقت، سکوی آتش مرگباری را برای ینیچریها فراهم میکرد و آنها را از حملات مستقیم سوارهنظام مصون میداشت. توپخانه عثمانی نیز در نقاط کلیدی مستقر و آماده شلیک بود. در مقابل، قانصوه غوری نیز ارتش خود را به شیوه سنتی آرایش داد. مرکز سپاه را شخص سلطان با گارد سلطنتی و نیروهای زبده اشغال کرده بود و جناحهای راست و چپ به فرماندهی امیران قدرتمند، از جمله جانبردی الغزالی و خایر بیک خائن، مستقر شدند. منابع عربی روایت کردهاند که این ممالیک بودند که نخستین حمله را آغاز کردند. سوارهنظام مملوک با تکیه بر تاکتیکهای سنتی و برقآسای خود، یورش همهجانبهای را به خطوط عثمانی آغاز کرد. آنها قصد داشتند با سرعت و قدرت رخنهناپذیر خود، پیش از آنکه توپخانه و تفنگداران عثمانی فرصت سازماندهی پیدا کنند، صفوف دشمن را در هم بشکنند. اما این بار، داستان با شکستهای پیدرپی اروپاییها و صفویان متفاوت بود.
دیوار آتشینی که از لوله تفنگهای ینیچری و دهانه توپهای عثمانی بیرون میجهید، هر گونه امید به یک پیروزی سریع را نقش بر آب کرد. رگبار متوالی و هولناک گلولهها، اسبها و سواران زرهپوش مملوک را به شکلی بیسابقه درو میکرد. سوارهنظام که برای نبرد تنبهتن و قدرتنمایی فردی تربیت شده بود، در برابر این باران سربی بیدفاع مانده بود و صفوف آنها پیش از رسیدن به خط مقدم عثمانی، در هم میشکست و متلاشی میشد. گزارشها حاکی از آن است که در ابتدای نبرد، جناح راست سپاه ممالیک تحت فشار سنگین حملات عثمانی در هم شکست و شروع به عقبنشینی کرد. در این لحظه حساس و سرنوشتساز بود که خیانت از پیش طراحیشده، ضربه نهایی را بر پیکر ارتش ممالیک وارد آورد.
خایر بیک، فرمانده جناح چپ سپاه ممالیک، در یک اقدام غافلگیرانه و از پیش هماهنگ شده، به همراه نیروهای تحت امر خود از میدان نبرد خارج شد و با تغییر جبهه، به اردوگاه عثمانیها پیوست. این حرکت خائنانه، که در بحبوحه نبرد رخ داد، فقط به معنای از دست رفتن هزاران سرباز نبود، بلکه پیامدهای روانی فاجعهباری داشت. خروج ناگهانی بخشی از ارتش، صفوف باقیمانده ممالیک را دچار آشفتگی، سردرگمی و وحشت مطلق کرد. زمزمه خیانت در میان سربازان پیچید و با فروپاشی جناح چپ، راه برای نفوذ و محاصره نیروهای عثمانی به قلب سپاه ممالیک باز شد. در میان گرد و غبار و دود باروت و فریادهای وحشت، انسجام ارتش ممالیک به سرعت از هم گسیخت. فرماندهان دیگر که شاهد این خیانت و برتری قاطع آتش دشمن بودند، روحیه خود را باخته و بسیاری از آنها نیز به همراه سربازانشان پا به فرار گذاشتند. در این میان، سلطان قانصوه غوری که شاهد فروپاشی ارتش و خیانت فرماندهان مورد اعتمادش بود، دچار بهت و ناباوری شده بود. منابع تاریخی در مورد چگونگی مرگ او اختلاف نظر دارند. مشهورترین روایت، که توسط بسیاری از مورخان نقل شده، حاکی از آن است که سلطان سالخورده در بحبوحه آشوب و هنگام فرار، ناگهان دچار سکته (احتمالاً مغزی یا قلبی) شده و از اسب بر زمین افتاد. روایات دیگر از مرگ او در حین نبرد تنبهتن، خفگی بر اثر گرما و تشنگی، یا حتی خودکشی با سم سخن گفتهاند. صرف نظر از چگونگی دقیق مرگ، پیکر بیجان او در میان ازدحام سربازان در حال گریز بر زمین ماند و گفته میشود که توسط سم اسبها لگدکوب و غیرقابل شناسایی شد. هرگز جسد او پیدا نشد.
نتیجه نبرد مرج دابق چیزی کمتر از یک پیروزی قاطع و مطلق برای عثمانیها نبود. این نبرد، همانند یک «روز نحس» - همانگونه که مورخ مصری، ابن ایاس، آن را توصیف کرد - برای ممالیک رقم خورد. ارتش ممالیک در این روز به طور کامل منهدم شد. تلفات انسانی برای ممالیک فاجعهبار بود و منابع تاریخی از کشته شدن ۱۰,۰۰۰ تا ۲۵,۰۰۰ نفر از نیروهای آنها خبر میدهند. در مقابل، تلفات عثمانیها نسبتاً اندک بود و اگرچه برخی منابع از ۱۰,۰۰۰ کشته در صفوف عثمانی نیز یاد کردهاند، اما روشن است که ارتش سلیم یکم با کمترین آسیب، قدرت نظامی ممالیک را برای همیشه در هم شکست. غنائم بهجامانده در اردوگاه ممالیک، شامل خزانه سلطنتی، سلاحهای گرانبها و پرچمها، به دست عثمانیها افتاد. پیامدهای سیاسی و نظامی این نبرد برقآسا و شگرف بود. مسیر فتح سوریه برای سلیم یکم کاملاً هموار شد. تنها چهار روز پس از نبرد، در ۲۸ اوت ۱۵۱۶، سلطان سلیم فاتحانه و بدون هیچ مقاومتی وارد شهر حلب شد. دروازههای شهرها یکی پس از دیگری به روی او گشوده میشد. او سپس به پیشروی خود ادامه داد و در ۲۷ سپتامبر به حومه دمشق رسید و در سوم اکتبر ۱۵۱۶، شهر جاودانی دمشق را نیز بدون خونریزی فتح کرد. پس از آن، شهرهای بیروت، غزه و سایر مناطق شام نیز به تصرف عثمانی درآمدند. کل سرزمین سوریه در مدتی کمتر از دو ماه، به امپراتوری عثمانی منضم شد و برای چهار قرن آینده تحت حاکمیت آن باقی ماند.
نبرد مرج دابق آغازی بر پایان دو قرن و نیم فرمانروایی سلطنت ممالیک بود. مرگ قانصوه غوری و نابودی ارتش اصلی ممالیک، این سلطنت را در یک خلأ قدرت و ضعف مفرط فرو برد. راه برای لشکرکشی نهایی سلیم یکم به مصر کاملاً باز شد. تنها چند ماه پس از این پیروزی، در ژانویه ۱۵۱۷، سلیم یکم در نبرد ریدانیه در نزدیکی قاهره، آخرین مقاومتهای ممالیک به رهبری سلطان جدید، طومانبای دوم، را در هم شکست. با فتح قاهره، سلطنت ممالیک برای همیشه سقوط کرد و مصر نیز به قلمرو عثمانی پیوست. پیامدهای ژئوپلیتیکی این نبرد بسیار گسترده بود. امپراتوری عثمانی با فتح شام و مصر، به یکباره از یک قدرت منطقهای در آناتولی و بالکان، به ابرقدرت مسلط در جهان اسلام و خاورمیانه تبدیل شد. آنها کنترل سه شهر مقدس اسلام، مکه، مدینه و بیتالمقدس را به دست گرفتند و سلطان سلیم یکم عنوان «خادم الحرمین الشریفین» را به القاب خود افزود و خود را به عنوان خلیفه مسلمانان مطرح ساخت. حکومت نزدیک به چهارصد ساله عثمانی بر جهان عرب از این نبرد نقطهگذاری شد. اهمیت این نبرد در حافظه جمعی مسلمانان چنان عمیق بود که نام «دابق» تا به امروز نیز طنینانداز مانده است؛ جایی که بنا بر برخی احادیث اسلامی، قرار است نبرد نهایی آخرالزمان در آن رخ دهد.
نبرد ریدانیه (۱۵۱۷ م)
نبرد ریدانیه که در تاریخ ۲۲ ژانویه ۱۵۱۷ میلادی (۲۹ ذیالحجه ۹۲۲ هجری قمری) در منطقهای به نام ریدانیه در نزدیکی قاهره رخ داد، آخرین پرده از تراژدی سقوط سلطنت ممالیک برجی و نقطه اوج لشکرکشی سلطان سلیم یکم عثمانی برای فتح مصر بود. این نبرد تنها چند ماه پس از شکست فاجعهبار ممالیک در نبرد مرج دابق در ۲۴ اوت ۱۵۱۶ به وقوع پیوست، نبردی که در آن سلطان قانصوه غوری، فرمانروای ممالیک، جان خود را از دست داد و راه برای پیشروی عثمانیها به سوی شام و مصر هموار شد.
پس از مرگ قانصوه غوری، امرای ممالیک در قاهره، طومانبای دوم را که مردی چرکسیتبار و حدوداً چهل ساله بود، به عنوان سلطان جدید برگزیدند. او که پیشتر نایبالسلطنه بود، در ۱۷ اکتبر ۱۵۱۶ بر تخت نشست و با میراثی ویرانگر روبرو شد: سپاهی شکستخورده، خزانهای تهی و دشمنی نیرومند که در آستانه دروازههای مصر اردو زده بود. طومانبای دوم مردی شجاع، جنگاور و میهنپرست توصیف شده که تمام تلاش خود را برای سازماندهی مجدد نیروهای پراکنده مملوک و بسیج عمومی مردم مصر به کار بست، اما زمان و منابع کافی در اختیار نداشت.
پیشزمینه این نبرد به مذاکرات و نامهنگاریهای پرتنش میان دو سلطان بازمیگردد. سلطان سلیم یکم، که به تازگی دمشق را فتح کرده بود، در نامههایی به طومانبای، از او خواست تا حاکمیت عثمانی را به رسمیت بشناسد، خطبه و سکه به نام وی زند و خراج بپردازد. طومانبای که این خواستهها را تحقیرآمیز میدانست، نه تنها آنها را رد کرد، بلکه فرستادگان عثمانی را به قتل رساند. این اقدام، خشم سلیم یکم را برانگیخت و او را مصمم به پیشروی به سوی قاهره کرد. سلطان عثمانی با وجود هشدارهای برخی از مشاورانش در مورد دشواری عبور از صحرای سینا و کمبود آب، فرمان حرکت به سوی مصر را صادر کرد. سپاه عثمانی با عبور از صحرای خشک و سوزان، تلفاتی را متحمل شد، اما سرانجام در ژانویه ۱۵۱۷ به نزدیکی قاهره رسید.
طومانبای دوم که از پیشروی عثمانیها آگاه شده بود، تصمیم به ایجاد یک خط دفاعی مستحکم در شمال شرقی قاهره گرفت. او منطقهای به نام ریدانیه (الريدانية) را که در مسیر اصلی ورود سپاه عثمانی قرار داشت، انتخاب کرد. این منطقه در نزدیکی برکه الحاج، در حومه عباسیه امروزی و در دامنه کوه المقطم واقع شده بود. طومانبای از اشتباهات سلف خود درس گرفته بود و میدانست که رویارویی مستقیم با توپخانه و تفنگداران ینیچری در یک میدان باز، به فاجعه خواهد انجامید. از این رو، او دستور به ایجاد استحکامات میدانی، حفر سنگرها و خندقهای عمیق، و برپایی موانعی از جنس الوار و چوب داد. در پشت این موانع، توپهای ممالیک که توسط متخصصان اروپایی (فرنگیان) مستقر شده بودند، در مواضع استتارشده کمین کرده بودند. گفته میشود طومانبای حدود ۲۰۰ قبضه توپ سبک و متحرک را در این خط دفاعی جای داده بود. هدف او این بود که سپاه عثمانی را به درون دالانی از آتش بکشاند و آنان را غافلگیر کند.
ترکیب و تعداد دو سپاه روایتهای متفاوتی دارد، اما بسیاری از منابع معاصر، شمار نیروهای دو طرف را حدود ۲۰,۰۰۰ نفر ذکر کردهاند. برخی منابع، سپاه عثمانی را بین ۲۰,۰۰۰ تا ۶۰,۰۰۰ نفر و سپاه ممالیک را حدود ۲۰,۰۰۰ نفر تخمین زدهاند. هسته اصلی سپاه عثمانی را ینیچریهای مسلح به تفنگهای فتیلهای، توپخانه سنگین و سوارهنظام تیماردار (سپاهی) تشکیل میداد. فرماندهی کل سپاه بر عهده سلطان سلیم یکم بود و وزیر اعظم او، خادم سنان پاشا، و فرماندهای باوفا به نام شهسواراوغلو علی بیک نیز او را همراهی میکردند. در مقابل، سپاه ممالیک عمدتاً متشکل از سوارهنظام چرکسی و ترک و تعدادی پیادهنظام بود. طومانبای شخصاً فرماندهی را بر عهده داشت و امرای قدرتمندی مانند جانبردی الغزالی (والی سابق حمص که از مرج دابق گریخته بود) و شادی بیک از فرماندهان ارشد او بودند.
صبح روز ۲۲ ژانویه ۱۵۱۷، سپاه عثمانی که در حال نزدیک شدن به خطوط دفاعی ریدانیه بود، با منظرهای غیرمنتظره روبرو شد. آنها انتظار داشتند با سوارهنظام مملوک در دشتی باز روبرو شوند، اما در عوض با سنگرها، خندقها و توپهای مستقر در پشت موانع مواجه شدند. نبرد در ساعات اولیه صبح آغاز شد. بر اساس برخی روایتها، این ممالیک بودند که نخستین آتش توپخانه خود را گشودند. رگبار توپهای ممالیک که در کمین بودند، خسارات اولیهای به صفوف عثمانی وارد کرد و نظم آنها را برای لحظاتی مختل نمود. با این حال، سپاه عثمانی که تجربه نبرد با توپخانه را از جنگهای پیشین داشت، به سرعت آرایش خود را بازسازی کرد.
در این لحظه حساس، یک حرکت جناحی هوشمندانه از سوی عثمانیها انجام شد که سرنوشت نبرد را تغییر داد. سلطان سلیم یکم دستور داد تا بخشی از نیروهایش از جمله ینیچریها، از کنار و پشت تپههای کوه المقطم (جبل المقطم) عبور کرده و به جناح چپ و پشت خطوط دفاعی ممالیک حملهور شوند. این مانور غافلگیرکننده، که مشابه تاکتیکهای مغولان بود، خطوط ممالیک را دور زد و آنها را از پشت سر هدف قرار داد. توپخانه ممالیک که برای شلیک به جلو تنظیم شده بود، قادر به مقابله با این تهدید از جناحین نبود. همزمان، توپخانه عثمانی نیز از جبهه اصلی، آتش سنگینی را بر روی سنگرهای دشمن گشود.
نبرد به شدت تنبهتن و خونین بود. توپها یکدیگر را میکوبیدند، تفنگها رگبار میبستند و شمشیرها بر تن سواران فرو میآمد. طومانبای دوم، که در قلب سپاه خود میجنگید، شخصاً دست به شمشیر برد و با شجاعت بینظیری به قلب صفوف عثمانی یورش برد. منابع تاریخی، به ویژه مورخ مشهور مصری، محمد بن احمد بن ایاس، که خود شاهد عینی این رویدادها بود، روایت میکنند که طومانبای با گروهی از وفادارترین سربازانش، موفق شد صفوف عثمانی را شکافته و به نزدیکی چادر فرماندهی سلطان سلیم یکم برسد. در این یورش برقآسا، طومانبای به اشتباه تصور کرد که وزیر اعظم، خادم سنان پاشا، خود سلطان سلیم است. او با شمشیر خود ضربهای مهلک بر سنان پاشا وارد آورد و او را از پای درآورد. خادم سنان پاشا در همان میدان نبرد جان باخت و این تنها تسلی خاطر برای ممالیک در آن روز شوم بود. مرگ وزیر اعظم، اگرچه ضایعهای بزرگ برای عثمانیها بود، اما خللی در فرماندهی کل ایجاد نکرد، چرا که سلطان سلیم یکم سالم و در موضعی دیگر قرار داشت.
با وجود این رشادتهای فردی، برتری آتش و آرایش جنگی عثمانی، کار را یکسره کرد. باران سربی تفنگهای ینیچری و گلولههای توپ، سوارهنظام مملوک را که دیگر جایی برای مانور نداشتند، از پای درمیآورد. گفته میشود نبرد اصلی حدود هفت تا هشت ساعت به طول انجامید. در این مدت، تلفات سنگینی به هر دو سپاه وارد آمد. برخی منابع، تلفات هر دو طرف را حدود ۶,۰۰۰ تا ۷,۰۰۰ نفر ذکر کردهاند. فرمانده شادی بیک، از سرداران ارشد مملوک، نیز در میدان نبرد کشته شد. با افزایش فشار و مشاهده تلفات وحشتناک، صفوف ممالیک در هم شکست و روحیه آنان فرو ریخت. بسیاری از سربازان مملوک از میدان گریختند و به سوی قاهره عقبنشینی کردند.
طومانبای دوم که شکست را قطعی میدید، با باقیمانده سپاهش از میدان نبرد عقبنشینی کرد. شکست در ریدانیه به معنای سقوط قریبالوقوع قاهره بود. تنها دو روز پس از نبرد، در ۲۴ ژانویه ۱۵۱۷، سپاه عثمانی وارد قاهره شد و سلطان سلیم یکم کنترل پایتخت ممالیک را به دست گرفت. با این حال، مقاومت ممالیک بلافاصله پایان نیافت. طومانبای که به مناطق روستایی و صحراهای اطراف گریخته بود، دست به یک ضدحمله چریکی زد. در شب ۲۷ یا ۲۸ ژانویه ۱۵۱۷، او با حدود ۷,۰۰۰ تا ۱۰,۰۰۰ نیروی وفادار، به طور غافلگیرانه به اردوگاه عثمانی در بولاق (منطقهای در قاهره) حمله کرد. این حمله شبانه که پس از نماز عشا صورت گرفت، برای چند روز به درگیریهای خیابانی شدید در کوچههای قاهره انجامید. اما این تلاشهای دلاورانه برای بازپسگیری شهر بینتیجه ماند و در نهایت سرکوب شد. طومانبای بار دیگر گریخت، اما سرانجام توسط نیروهای عثمانی و برخی از بدویان محلی که با او پیمان شکنی کردند، دستگیر شد. واپسین سلطان ممالیک، پس از تحمل اسارت، در تاریخ ۱۵ آوریل ۱۵۱۷ (۲۲ ربیعالاول ۹۲۳ هجری) در سن ۴۴ سالگی بر دروازه زویله (باب زویله) در قاهره به دار آویخته شد.
پیامدهای نبرد ریدانیه فراتر از یک پیروزی نظامی صرف بود. این نبرد، نقطه پایان رسمی بر سلطنت ۲۶۷ ساله ممالیک در مصر بود. با فتح مصر، سلطان سلیم یکم به یکباره امپراتوری عثمانی را از قدرتی منطقهای به ابرقدرتی جهانی تبدیل کرد که بر سه قاره حاکم بود. مهمتر از آن، فتح مصر زمینه را برای انتقال خلافت اسلامی از قاهره به استانبول فراهم آورد. گفته میشود که آخرین خلیفه عباسی، المتوکل علی الله سوم، که تحت الحمایه ممالیک در قاهره میزیست، عنوان خلافت را رسماً به سلطان سلیم یکم واگذار کرد. بدین ترتیب، سلاطین عثمانی خود را «خادم الحرمین الشریفین» و خلفای مسلمانان خواندند. علاوه بر این، کنترل کامل بر مسیرهای تجارت ادویه و کالاهای شرقی از طریق مصر و شام، خزانه عثمانی را سرشار از ثروت کرد. مصر برای چهار قرن بعدی، به عنوان یکی از مهمترین ایالتهای امپراتوری عثمانی تحت حکومت والیان منصوب از استانبول اداره شد.