عجیب است!روزگار را می گویم
گاهی خودش پر پرواز ما میشود و تا اوج ما را میبرد
و گاهی بی هشدار ما را رها میکند....
روزگاری که لبخند را از لب ها میگیرد
و اشک را مهمان چشم ها میکند
انگار اجیر شده است تا صبر ما را در فلاکت ها بسنجد
می دانی ما چون مهره های یک شطرنج بی قاعده هستیم
بی آنکه بدانیم نوبت بعدی از آن کیست؟
خدارو چه دیدی شاید کیش مات هم شدیم
با این حال چه عزیز است زندگی
هنوز با پاره ای از امید می جنگیم
هنوز بر خاک می افتیم باز بر می خیزیم
شاید راز زیستن در پیروز بازی نیست
بلکه فهمیدن بازی باشد.
ای روزگار بیا بتازون من را تا نشانت دهم این بار شاه هم جلودار من نیست...✨
نویسنده:یاسمن زنگنه